X

دسته: دفترچه

نوشته‌های من…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

بازی

چای لبخندت به تن خستگی‌ام نشست؛ گرچه کافی نبود و خسته‌ترم کرد. من باید بیدارتر باشم تا بیش از این در سیاهی سایه‌ای فرو نروم که در گاه‌های شبانه‌روزی‌ام جا خوش کرده است.

وقتی نگاه می‌کردی و چشم‌هایت خاطراتِ نداشته‌ام را ورق می‌زد، به تلخی قوی‌تری محتاج شدم. من چند هزار روزِ اخیرم را نبش قبر کردم اما خاطره‌ی هیچ نگاه مستقیم لبخندناکی در آن نبود؛ یا مثلاً رقصی که در آن لمس دست‌ها نقطه‌ی اتصال روح شود و مرز تن‌ها را در هم ادغام کند.

وقتی تمام وجودمان در یک آشوب زمین‌گیر شده است، ایستادن و رقصیدن سخت‌ترین کار دنیا خواهد شد. می‌دانم این سختی، بازی کلیشه‌ای زندگی‌ست که باید اجرا و تمام شود، بگذرد و بگذرم تا شاید مثل هر بار، چیزی در من به جهانِ درک و کلمه قدم بگذارد و دلخوش شوم که اگر احتیاجم بی‌پاسخ مانده بود، چیز دیگری در من جوانه زده است؛ و این امید که شاید ثمره‌ی شیرین آن در انتظارم باشد.

من در روزهایی که لباس ضعف پوشیده‌ام، آینه‌ی تویی شدم که جز نگاه و لبخندی لطیف، تعریف دیگری نداشتی. چه بر من گذشت که در تانگوی موسیقی و حس، پا به پایت آمدم تا نقش همراهی‌ام ادا شود؟ هر آن دم که عمل در دست من بود، تمنای تمام‌کردن و نشستن در من فریاد می‌زد. اما نشستن در زمانه‌ی دویدن، مرگی زودتر از موعد را نزدیک خواهد کرد. من باید آنقدر راه بروم تا به جایی برسم که از خودم دور و به خویش‎‌ام نزدیک باشد؛ اما زمینِ بازی‌ام عجیب ناچیز است و دستان‌ام کوتاه‌تر از فاصله‌ی زمین تا آسمان.

مهم نیست از چه و چرا و برای که می‌نویسم؛ نوشتن یعنی چیزی در من هست که باید شنید و محترم‌اش شمرد، حتی اگر نخواهم باشد…

 

20 مهر 405

دسته: دفترچه, نثر و شعر

کاغذهای تغییر…

با ذهنی که در صندوقچه‌های کودکی‌مان در پی پاسخ می‌گشت، کنار هم قدم می‌زدیم. فضای ناچیز اتاق در بی‌کرانی فکرهایمان به چشم نمی‌آمد. انگار برای گذر از زمان و مکان، باید چنان در خود فرو می‌رفتیم تا رگه‌های پاسخ یک سوال را پیدا کنیم: “اگر قرار بر دوست‌داشته‌شدن و قضاوت نبود، چه در من تغییر می‌کرد؟”

تغییر گاهی بیشتر از زخم‌های کودکی ترس دارد؛ اما همیشه ترس از گوشه‌های ناپیدایش به بیرون می‌ریزد، زمینْ زیر پایمان می‌لغزد، سُر می‌خوریم و به همه‌چیز دوباره فکر می‌کنیم. مثلاً به پاسخ‌هایی که یک‌به‌یک از دل کاغذهای بی‌خبر از همه‌چیز بیرون می‌ریختند. ما نظاره‌گران پاسخ‌هایی بودیم که سرنخ‌شان را در چند ترس و یک نفر دنبال می‌کردیم. مثلاً وقتی پاسخی گفت: “همه‌چیزم زیر سوال می‌رفت“، سرهایمان در یقه فرو رفت تا به همه‌چیزِ کسی فکر کنیم. بی‌آنکه به نتیجه برسیم، شگفتی پاسخ بعدی، افسار ذهن‌مان را به دست گرفت: “آزاد می‌شدم“. ما ترس‌هایی را احساس می‌کردیم که آزادی، ریسمان مشترک همه‌شان بود. ریسمان‌ها را به هم وصل می‌کردیم تا به خودنمایی کاغذ سوم رسیدیم: “جلب توجه می‌کردم“. آدم‌ها همین‌قدر زیبا، عمیق و ناشناختنی‌اند. انگار از هر زاویه‌ای که نگاهشان کنیم، هزار زاویه‌ی دیگر باقی می‌ماند. باید دست از تقلای شناخت برداریم و دل به ناشناختگی آدم‌ها دهیم؛ همانطور که پاسخ بعد از آن حرف زد: “احتمالاً این‌قدر تقلا نمی‌کردم“. احتمال و تغییر، وقتی در پی هم می‌آیند مقابل یکدیگر می‌ایستند. انگار هرکدام در تقلای دیکته‌کردن خودش به دیگری‌ست. چیزی شبیه پاسخ پنجم که گفت: “با هر کس به‌اندازه‌ی لیاقتش رفتار می‌کردم“.

به خواندن ادامه دهید…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

به یادم بیاور

به یادم بیاور

که در این روزها چطور لباس غربت به تن می‌کردم و می‌مردم.

راستی وقتی که بیایی، مرا خواهی شناخت؟

من، و آنچه از من باقی مانده است…

مثلاً این شعرهای سردرگم را پیدا خواهی کرد؟

یا خواب‌هایی که در آنها نبودی؟

من تو را سال‌هاست که زندگی می‌کنم

خانه مادری‌ام تو هستی و من، سربازی که جان بر کف وطن‌اش است.

به یادم بیاور

که چطور در برجک شعر، پاسدار حضور تو در تنم بودم

اما هربار تیرهای جنگی واقعیت از من عبور می‌کرد

سوراخ‌های تنم بیشتر از سال‌های زندگی‌ام شده است

وقتی بیایی، کدام من را به آغوش خواهی کشید؟

دسته: داستانک, دفترچه

داستان کوتاه؛ فراموشی

می‌خواستم به سفر بروم و باید آبی روی زمین ریخته می‌شد. کسی با ضربه‌ای ناگهانی دریچه‌ی سد را باز کرد و روستایمان را آب برد. من سوار بر قایق کاغذی خیالم رهسپار جریان رود حادثه شدم و رفتم.

در راه، درخت پیری را دیدم که کودکان زیادی از شاخه‌هایش آویزان بودند و مثل میوه‌هایش به آنها بال و پر می‌داد تا بزرگ شوند.

درخت با فرزندانش با من حرکت نکرد و جای خود را به یک غار سنگی سپرد. به دلم آمد که پیامبری در آن به دعا مشغول است. راستش هیچ نشانه‌ای برای اثبات حرفم نداشتم و فقط دلم می‌خواست از مقابل دعاهای یک پیامبر غارنشین عبور کنم، که کردم.

به جای آرامی از رود رسیدم که چیزهایی در آن شسته می‌شد؛ لباس، ظرف، بدن، چشم، خاطره و زندگی. زنی قایق کاغذی‌ام را دید و با شتاب به دنبالم راه افتاد. چادر حریرش را روی آب پهن کرد و قالیچه‌ی سلیمانش شد.

بادی ولگرد آمد و مسیر زن را از من جدا کرد. من با باد شاخ‌به‌شاخ شدم اما همین که دیدم غصه دارد، آرام گرفتم. می‌گفت هیچ‌کس به فکر او نیست و آدم‌ها در و پنجره‌هایشان را به رویش می‌بندند. گوشه‌ی قایقم را کندم و برایش هواپیمای کاغذی درست کردم تا سوار بر آن همراهی‌ام کند.

یک ماهی سرخ و بزرگ به درون قایقم پرید و کلماتم را خیس کرد. نفسش درنمی‌آمد اما با تقلای زیاد گفت که او را به گربه‌ی سیاهِ کنار رود تحویل دهم. همین که گرفتمش از دستم سُر خورد و به آب افتاد. گربه چیزی گفت و در امتداد مسیرِ آن زن رفت.

به خواندن ادامه دهید…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

#ایران

کاش زبانم درکم را با چنان ایمانی می‌سُرود که گوش‌های جهان تیز شود و خنجرها کُند. افسوس که همچنان در وصلِ سکوتم و نگاه و امید…

بارانِ پس از هجومِ سیاهی ابرهای زمستان، زمین سرد و خشک را سیراب‌تر می‌کند تا سرسبزتر به پیشواز بهار و نور برود؛ هرچند که غرشِ ممتدِ رعدِ خانمان‌سوز، دیواره‌های دل‌مان را چنان لرزانده و پایه‌هایمان را در هم شکسته که فراموش کرده‌ایم هیچ شبِ ابرناکی بدون صبحِ بارانی معنا نخواهد داشت.

می‌دانم برای خشکسالیِ تن‌ها، تنها خیس‌شدن زیر بارانِ صبح به شبِ پیش معنا خواهد داد. حق با آنان است که تلخیِ واقعیتِ تاریکی و طوفان را مزه می‌کنند و خشکیِ گلویشان را در میان آوارهای زندگی عُق می‌زنند؛ نه با من که فقط شاعرِ ناشیِ آینده‌های دورم که زلالی بارانِ صبح را از لای کتاب‌ها چشیده و دست به دامانِ سکوت شده است و نگاه و امید…

 

دی 1404

دسته: دفترچه, نثر و شعر

رقص باران

  • با اشاراتی به مناجات خواجه عبدالله انصاری و شعر سهراب سپهری

 

باران چنان افسارگسیخته می‌بارید که زمینْ آب اضافه را بالا می‌آورد و روی سازه‌های انسانی می‌پاشید. گرچه خشکسالی به سرتیتر اخبار بشری تبدیل شده بود اما می‌دانم که هیچ‌کس زیر این باران از من خوشحال‌تر نیست. از ساعت‌ها پیش روح بیکار من قطره‌های باران را می‌شمارد. یک‌دست خیس شده‌ام و دیگر کمتر به چشم می‌آیم؛ همان آرزوی بودن و نبودنِ هم‌زمان در جمع بیگانه با شاعرانگی‌هایم. آنقدر زیر باران راه رفته‌ام که باران، لباس‌های آب‌رفته‌ام را از تنم کَند و روشنیِ برهنگی را به من پوشاند؛ و پوست تنم را هم چنان صیقل داد که آینه‌وار طبیعت پیرامونم را بازتاب می‌دهم. تمام افکار و خاطراتم را نیز با خود به زیر باران برده‌ام تا شسته شوند. می‌خواهم آنها را روی ریسمان باریک یک شعر آویزان کنم تا نو شوند: زندگی، تر شدنِ پی در پی و آب‌تنی در حوضچه‌ی اکنون است. سیلاب آسمانی و زمینی، حضور نامحسوس مرا با خود می‌بُرد و من با چشمانی بسته و خیس، خودم را به جریان آب سپرده بودم. دیگر می‌توانم خودم باشم، بی‌پرده، بی‌سانسور، بی‌اغماض. به خواندن ادامه دهید…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

کتاب و کلمه

همیشه دنیای بزرگتری از جهان مادی درونم می‌جوشید؛ جنونی که برای تمام علوم بشر ناشناخته بود. کتاب‌ها، مرا به آرامشِ نهفته در فاصله بین کلمات رساندند. خودم را در صفحات کاغذی پیدا کردم، ساختم و رشد دادم و امروز، رویای جهانی بهتر را در سرم مزه‌مزه می کنم و بدیهی‌ست تنها سلاحم، کلمه است با اندکی فکر…

دسته: داستانک, دفترچه

داستان کوتاه: دریا…

پرسید: “از کجا می‌دونی به کدوم سمت نماز بخونی وقتی هیچ‌کدوممون نمی‌دونیم که قبله‌مون کجاست؟”.

وقتی روی گهواره‌ی موج سوار باشیم و از چهارطرف، دریا در آغوش گرفته باشدمان، سمت‌وسو مهم نیست، به هر رو که نیت کنیم قبله، همانجا انتظارمان را می‌کشد.

پرسید: “حالا چرا واسه نماز خوندن میایم وسط دریا؟ چرا رو خشکی نمی‌خونیم؟”

اینجا، این آب، این هستی سیال، مثل نوازش دست‌های دریای من است که شب‌ها روی تنم تاب می‌خورْد. این دریای خدا، مثل دریای من، زن من است که همیشه می‌دانم منتظرم است؛ خدایا… منتظرم بود. همیشه هر جای زمینِ خدا می‌رفتم، ردی از دریای من چشمم را می‌گرفت؛ یک ابر، یک بو، یک صدا و حتی مسیر باد روی برگ‌ها هم دریای شیرینم را به یادم می‌آورد و نشانم می‌داد زندگیِ با او را چطور به آغوش بکشم. این زندگیِ دریا بود که هر صبح نماز می‌خوانْد و سپس من را، مردش را بدرقه می‌کرد. یا که غروب‌ها بعد از نمازش به استقبالم می‌آمد و تن خسته از کارم را با تمامیت خود تحویل می‌گرفت، خاک تنم را می‌تکانْد و تا چای اول معطرش را سرمی‌کشیدم، سفره‌ی خانگی‌اش را مقابل شوق نگاهم پهن می‌کرد و هنر زنانگی‌اش را لقمه به لقمه به کامم می‌سپرد و خود، اوج می‌‎گرفت! دریا، زندگی بود؛ زندگی من….

به خواندن ادامه دهید…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

کمای موقت کلمه

همچنان نمی‌نویسم! دو ماه است که قلم از دستم کنده شده و من که گویی عضوی از تنم را از دست داده‌ام، در خلاء آغشته به کمای ادبیات روحم بی‌هوا راه می‌روم. با هر قدمِ رو به جلو، به عقب نگاه می‌کنم تا مبادا لکه‌های خونِ خارج شده از تن بی‌نوشتارم، جنین کالبد ادبی‌ام را بدنام کند.

آنقدر ننوشته‌ام که دیگر حس می‌کنم هیچگاه هیچ‌چیز ننوشته بودم. همینقدر دور و غریبه از کلماتی که شریک زندگی‌ام بودند و روزهاست در آتش عدم تمکین آنها می‌سوزم.

می‌دانم که این روزها، استراحتگاهی بین راهی‌ست و من فقط مقابل آینه‌ای نشسته‌ام و خودم را زیر نظر دارم؛ و طرحی از خودم را که در حال کامل شدن است و می‌خواهد مرا به جهانی نزدیک‌تر کند که کلمات، ارز رایج آن است و من، تنها شهروند آن‌ام. همان جهانی که در بلندپروازی‌های همیشگی‌ام، نقشه‌اش را در کف دست شخصیت‌های قصه‌هایم رسم می‌کنم تا شاید گذر زائری کنجکاو یا مسافری گمشده به آن بخورد.

روزی دوباره به وصال الفبا خواهم رسید و مسیر دوباره شروع شده‌ام را با کمال یک داستان جشن خواهم گرفت؛ کمالی که مرا به ابعاد دیگری از جهان‌های روحانی‌ام خواهد کشاند و شخصیت‌های در انتظار تولد را به آغوش من خواهد سپرد…

 

1403/11/21

دسته: دفترچه, نثر و شعر

الخیر فی ماوقع

زندگی، عجیب‌تر از آن است که نادیده‌اش بگیریم. آنچنان معمای کودکانه خود را بر سرمان آوار می‌کند که اگر لِه نشویم، به سادگیِ پاسخ آن خواهیم خندید و اگر می‌شد، پشت شانه‌اش می‌زدیم و با لبخندی عاقل اندر سفیه می‌گفتیم: «همین؟!».

من عاشق زندگی‌ام، با اینکه 35 سال است شلاقم می‌زند و هنوز سنگینی آوارهایش روی غبار پوسیدگی تنم مثل درجه‌های نظامی برق می‌زند. من عاشق زندگی‌ام چون روزی به جبر خودش پذیرفتم چاره دیگری وجود ندارد. تظاهر به عشق هم می‌تواند لباس از تن معشوق درآورد تا در اختیارمان باشد و هر طور و در هر کجا که می‌خواهیم، معاشقه کنیم؛ چه از روی عشق و شهوت یا فشار و خشم سال‌ها رها شدگی در جزیره‌ای خشک که به مصلحت، زیر پایمان سبز شده تا فقط هوا به دادمان برسد و کمی دیرتر در بی‌کرانگی دریای معمای زندگی غرق شویم. اما وقتی بپذیریم چاره‌ای نداریم، راه‌ها همچون تکه‌چوب‌های سرگردان در آب به سراغ‌مان می‌آیند و برای اولین بار، ترس را خواهیم چشید. ما از معلق ماندن گریزانیم و به هر کس و چیزی چنگ می‌زنیم تا به جایی وصل باشیم و تصور کنیم زیر پایمان، استوارتر از وجود متزلزل‌مان است.

تکه‌چوب‌های معلق در آب، بیشتر از ظاهر پوسیده‌شان در چنته دارند. آنها بارها به من خیانت کردند و به آب سپردندم تا با غلط کردن‌های دست‌های نحیف رها شده‌ام از چوب، به همان به اصطلاح جزیره‌ای برگردم که تنها ارزش افزوده‌اش برای من، همان هوایی است که نه از سر ترحم یا انسانیت، بلکه همچون قوت لایموت یک زندانی حبس ابد، فقط برای کش دادن انتظارش به معجزه آزادی کافی‌ست…

از زبان فریدا کالو چنین خواندم: «وقتی دردها از تنمان بیرون نمی‌روند، ما باید خود از تن‌مان بیرون رویم». این ترک خود، مگر جز با توسل به رویا محقق خواهد شد؟

به خواندن ادامه دهید…

کپی رایت © 2026 راویچه؛ احسان خواجوی