X

دسته: دفترچه

نوشته‌های من…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

به یادم بیاور

به یادم بیاور

که در این روزها چطور لباس غربت به تن می‌کردم و می‌مردم.

راستی وقتی که بیایی، مرا خواهی شناخت؟

من، و آنچه از من باقی مانده است…

مثلاً این شعرهای سردرگم را پیدا خواهی کرد؟

یا خواب‌هایی که در آنها نبودی؟

من تو را سال‌هاست که زندگی می‌کنم

خانه مادری‌ام تو هستی و من، سربازی که جان بر کف وطن‌اش است.

به یادم بیاور

که چطور در برجک شعر، پاسدار حضور تو در تنم بودم

اما هربار تیرهای جنگی واقعیت از من عبور می‌کرد

سوراخ‌های تنم بیشتر از سال‌های زندگی‌ام شده است

وقتی بیایی، کدام من را به آغوش خواهی کشید؟

دسته: داستانک, دفترچه

داستان کوتاه؛ فراموشی

می‌خواستم به سفر بروم و باید آبی روی زمین ریخته می‌شد. کسی با ضربه‌ای ناگهانی دریچه‌ی سد را باز کرد و روستایمان را آب برد. من سوار بر قایق کاغذی خیالم رهسپار جریان رود حادثه شدم و رفتم.

در راه، درخت پیری را دیدم که کودکان زیادی از شاخه‌هایش آویزان بودند و مثل میوه‌هایش به آنها بال و پر می‌داد تا بزرگ شوند.

درخت با فرزندانش با من حرکت نکرد و جای خود را به یک غار سنگی سپرد. به دلم آمد که پیامبری در آن به دعا مشغول است. راستش هیچ نشانه‌ای برای اثبات حرفم نداشتم و فقط دلم می‌خواست از مقابل دعاهای یک پیامبر غارنشین عبور کنم، که کردم.

به جای آرامی از رود رسیدم که چیزهایی در آن شسته می‌شد؛ لباس، ظرف، بدن، چشم، خاطره و زندگی. زنی قایق کاغذی‌ام را دید و با شتاب به دنبالم راه افتاد. چادر حریرش را روی آب پهن کرد و قالیچه‌ی سلیمانش شد.

بادی ولگرد آمد و مسیر زن را از من جدا کرد. من با باد شاخ‌به‌شاخ شدم اما همین که دیدم غصه دارد، آرام گرفتم. می‌گفت هیچ‌کس به فکر او نیست و آدم‌ها در و پنجره‌هایشان را به رویش می‌بندند. گوشه‌ی قایقم را کندم و برایش هواپیمای کاغذی درست کردم تا سوار بر آن همراهی‌ام کند.

یک ماهی سرخ و بزرگ به درون قایقم پرید و کلماتم را خیس کرد. نفسش درنمی‌آمد اما با تقلای زیاد گفت که او را به گربه‌ی سیاهِ کنار رود تحویل دهم. همین که گرفتمش از دستم سُر خورد و به آب افتاد. گربه چیزی گفت و در امتداد مسیرِ آن زن رفت.

به خواندن ادامه دهید…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

#ایران

کاش زبانم درکم را با چنان ایمانی می‌سُرود که گوش‌های جهان تیز شود و خنجرها کُند. افسوس که همچنان در وصلِ سکوتم و نگاه و امید…

بارانِ پس از هجومِ سیاهی ابرهای زمستان، زمین سرد و خشک را سیراب‌تر می‌کند تا سرسبزتر به پیشواز بهار و نور برود؛ هرچند که غرشِ ممتدِ رعدِ خانمان‌سوز، دیواره‌های دل‌مان را چنان لرزانده و پایه‌هایمان را در هم شکسته که فراموش کرده‌ایم هیچ شبِ ابرناکی بدون صبحِ بارانی معنا نخواهد داشت.

می‌دانم برای خشکسالیِ تن‌ها، تنها خیس‌شدن زیر بارانِ صبح به شبِ پیش معنا خواهد داد. حق با آنان است که تلخیِ واقعیتِ تاریکی و طوفان را مزه می‌کنند و خشکیِ گلویشان را در میان آوارهای زندگی عُق می‌زنند؛ نه با من که فقط شاعرِ ناشیِ آینده‌های دورم که زلالی بارانِ صبح را از لای کتاب‌ها چشیده و دست به دامانِ سکوت شده است و نگاه و امید…

 

دی 1404

دسته: دفترچه, نثر و شعر

رقص باران

  • با اشاراتی به مناجات خواجه عبدالله انصاری و شعر سهراب سپهری

 

باران چنان افسارگسیخته می‌بارید که زمینْ آب اضافه را بالا می‌آورد و روی سازه‌های انسانی می‌پاشید. گرچه خشکسالی به سرتیتر اخبار بشری تبدیل شده بود اما می‌دانم که هیچ‌کس زیر این باران از من خوشحال‌تر نیست. از ساعت‌ها پیش روح بیکار من قطره‌های باران را می‌شمارد. یک‌دست خیس شده‌ام و دیگر کمتر به چشم می‌آیم؛ همان آرزوی بودن و نبودنِ هم‌زمان در جمع بیگانه با شاعرانگی‌هایم. آنقدر زیر باران راه رفته‌ام که باران، لباس‌های آب‌رفته‌ام را از تنم کَند و روشنیِ برهنگی را به من پوشاند؛ و پوست تنم را هم چنان صیقل داد که آینه‌وار طبیعت پیرامونم را بازتاب می‌دهم. تمام افکار و خاطراتم را نیز با خود به زیر باران برده‌ام تا شسته شوند. می‌خواهم آنها را روی ریسمان باریک یک شعر آویزان کنم تا نو شوند: زندگی، تر شدنِ پی در پی و آب‌تنی در حوضچه‌ی اکنون است. سیلاب آسمانی و زمینی، حضور نامحسوس مرا با خود می‌بُرد و من با چشمانی بسته و خیس، خودم را به جریان آب سپرده بودم. دیگر می‌توانم خودم باشم، بی‌پرده، بی‌سانسور، بی‌اغماض. به خواندن ادامه دهید…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

کتاب و کلمه

همیشه دنیای بزرگتری از جهان مادی درونم می‌جوشید؛ جنونی که برای تمام علوم بشر ناشناخته بود. کتاب‌ها، مرا به آرامشِ نهفته در فاصله بین کلمات رساندند. خودم را در صفحات کاغذی پیدا کردم، ساختم و رشد دادم و امروز، رویای جهانی بهتر را در سرم مزه‌مزه می کنم و بدیهی‌ست تنها سلاحم، کلمه است با اندکی فکر…

دسته: داستانک, دفترچه

داستان کوتاه: دریا…

پرسید: “از کجا می‌دونی به کدوم سمت نماز بخونی وقتی هیچ‌کدوممون نمی‌دونیم که قبله‌مون کجاست؟”.

وقتی روی گهواره‌ی موج سوار باشیم و از چهارطرف، دریا در آغوش گرفته باشدمان، سمت‌وسو مهم نیست، به هر رو که نیت کنیم قبله، همانجا انتظارمان را می‌کشد.

پرسید: “حالا چرا واسه نماز خوندن میایم وسط دریا؟ چرا رو خشکی نمی‌خونیم؟”

اینجا، این آب، این هستی سیال، مثل نوازش دست‌های دریای من است که شب‌ها روی تنم تاب می‌خورْد. این دریای خدا، مثل دریای من، زن من است که همیشه می‌دانم منتظرم است؛ خدایا… منتظرم بود. همیشه هر جای زمینِ خدا می‌رفتم، ردی از دریای من چشمم را می‌گرفت؛ یک ابر، یک بو، یک صدا و حتی مسیر باد روی برگ‌ها هم دریای شیرینم را به یادم می‌آورد و نشانم می‌داد زندگیِ با او را چطور به آغوش بکشم. این زندگیِ دریا بود که هر صبح نماز می‌خوانْد و سپس من را، مردش را بدرقه می‌کرد. یا که غروب‌ها بعد از نمازش به استقبالم می‌آمد و تن خسته از کارم را با تمامیت خود تحویل می‌گرفت، خاک تنم را می‌تکانْد و تا چای اول معطرش را سرمی‌کشیدم، سفره‌ی خانگی‌اش را مقابل شوق نگاهم پهن می‌کرد و هنر زنانگی‌اش را لقمه به لقمه به کامم می‌سپرد و خود، اوج می‌‎گرفت! دریا، زندگی بود؛ زندگی من….

به خواندن ادامه دهید…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

کمای موقت کلمه

همچنان نمی‌نویسم! دو ماه است که قلم از دستم کنده شده و من که گویی عضوی از تنم را از دست داده‌ام، در خلاء آغشته به کمای ادبیات روحم بی‌هوا راه می‌روم. با هر قدمِ رو به جلو، به عقب نگاه می‌کنم تا مبادا لکه‌های خونِ خارج شده از تن بی‌نوشتارم، جنین کالبد ادبی‌ام را بدنام کند.

آنقدر ننوشته‌ام که دیگر حس می‌کنم هیچگاه هیچ‌چیز ننوشته بودم. همینقدر دور و غریبه از کلماتی که شریک زندگی‌ام بودند و روزهاست در آتش عدم تمکین آنها می‌سوزم.

می‌دانم که این روزها، استراحتگاهی بین راهی‌ست و من فقط مقابل آینه‌ای نشسته‌ام و خودم را زیر نظر دارم؛ و طرحی از خودم را که در حال کامل شدن است و می‌خواهد مرا به جهانی نزدیک‌تر کند که کلمات، ارز رایج آن است و من، تنها شهروند آن‌ام. همان جهانی که در بلندپروازی‌های همیشگی‌ام، نقشه‌اش را در کف دست شخصیت‌های قصه‌هایم رسم می‌کنم تا شاید گذر زائری کنجکاو یا مسافری گمشده به آن بخورد.

روزی دوباره به وصال الفبا خواهم رسید و مسیر دوباره شروع شده‌ام را با کمال یک داستان جشن خواهم گرفت؛ کمالی که مرا به ابعاد دیگری از جهان‌های روحانی‌ام خواهد کشاند و شخصیت‌های در انتظار تولد را به آغوش من خواهد سپرد…

 

1403/11/21

دسته: دفترچه, نثر و شعر

الخیر فی ماوقع

زندگی، عجیب‌تر از آن است که نادیده‌اش بگیریم. آنچنان معمای کودکانه خود را بر سرمان آوار می‌کند که اگر لِه نشویم، به سادگیِ پاسخ آن خواهیم خندید و اگر می‌شد، پشت شانه‌اش می‌زدیم و با لبخندی عاقل اندر سفیه می‌گفتیم: «همین؟!».

من عاشق زندگی‌ام، با اینکه 35 سال است شلاقم می‌زند و هنوز سنگینی آوارهایش روی غبار پوسیدگی تنم مثل درجه‌های نظامی برق می‌زند. من عاشق زندگی‌ام چون روزی به جبر خودش پذیرفتم چاره دیگری وجود ندارد. تظاهر به عشق هم می‌تواند لباس از تن معشوق درآورد تا در اختیارمان باشد و هر طور و در هر کجا که می‌خواهیم، معاشقه کنیم؛ چه از روی عشق و شهوت یا فشار و خشم سال‌ها رها شدگی در جزیره‌ای خشک که به مصلحت، زیر پایمان سبز شده تا فقط هوا به دادمان برسد و کمی دیرتر در بی‌کرانگی دریای معمای زندگی غرق شویم. اما وقتی بپذیریم چاره‌ای نداریم، راه‌ها همچون تکه‌چوب‌های سرگردان در آب به سراغ‌مان می‌آیند و برای اولین بار، ترس را خواهیم چشید. ما از معلق ماندن گریزانیم و به هر کس و چیزی چنگ می‌زنیم تا به جایی وصل باشیم و تصور کنیم زیر پایمان، استوارتر از وجود متزلزل‌مان است.

تکه‌چوب‌های معلق در آب، بیشتر از ظاهر پوسیده‌شان در چنته دارند. آنها بارها به من خیانت کردند و به آب سپردندم تا با غلط کردن‌های دست‌های نحیف رها شده‌ام از چوب، به همان به اصطلاح جزیره‌ای برگردم که تنها ارزش افزوده‌اش برای من، همان هوایی است که نه از سر ترحم یا انسانیت، بلکه همچون قوت لایموت یک زندانی حبس ابد، فقط برای کش دادن انتظارش به معجزه آزادی کافی‌ست…

از زبان فریدا کالو چنین خواندم: «وقتی دردها از تنمان بیرون نمی‌روند، ما باید خود از تن‌مان بیرون رویم». این ترک خود، مگر جز با توسل به رویا محقق خواهد شد؟

به خواندن ادامه دهید…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

انتظار

لباست سفید است و چشمانت پر ذوق. تو در اوجی و من از پایین به تو می‌بالم. از پله‌ها پایین می‌آیی و هر بار موهایت با چند لحظه تاخیر بر جای خود قرار می‌گیرند. ابدیت پله‌ها را یک به یک پشت سر می‌گذاری تا به من برسی. خودم را به دست تناقض می‌سپارم تا شوق پایین آمدنت تا سطح را پر کند. دیدنت مسابقه حساسی‌ست بین من و خودم. هر پله که زیر پایت فرش قرمز می‌شود چشمانم جای‌جای متحرک بدنت را با آب و تاب گزارش می‌کند. به نیمه رسیدی اما بازی‌ات متوقف نمی‌شود. هر چه پایین‌تر می‌آیی، دستانم را بازتر می‌کنی. آخر بازی‌ات را می‌دانم! برگ برنده همیشه دست توست؛ و تبانی آشکار باخت دادن به تو در دست من. ضربان قلبم با ریتم قدم‌های روی پله‌ات هماهنگ می‌شود. یک پله به پایان مانده که خودت را از ارتفاع آسمان به زمین پرت می‌کنی تا به آغوشم برسی. در جای همیشگی خودت. و می‌رسی و موهایت با چند لحظه تاخیر در جای خود قرار می‌گیرند. عطرشان که از من هم عبور می‌کند، روی پیاده‌رو آرام می‌گیرد و چند گنجشک با سجده ظریف نوک‌هایشان نوش جانش می‌کنند. گربه‌ای فقط نظاره‌گر است. آرام است و دل به خیابان می‌زند. ماشین‌ها یک به یک ترمز می‌کنند تا آرامش‌اش آسیب نبیند. صدای بوق نمی‌آید و نیز صدایی از من و تو. تا آنکه می‌گویی “بریم” و همراه‌مان تمام گنجشک‌ها، گربه‌ها و ماشین‌ها هم حرکت می‌کنند…

دسته: داستانک, دفترچه

ترس ابدی (داستان هر عکس؛ 3)

دلم شور می‌زد. زودتر از همیشه به خانه پناه آوردم تا در جایی که قلمروی بی‌چون و چرای من است، آرام بگیرم. اذان و آفتاب همراه با من وارد ساختمان می‌شود اما من به تنهایی باید وارد خانه‌ام شوم. در سکوت خانه، کلیه لوازم به خط می‌شوند تا طبق روال همیشه، چرایی و چه موقعی خریدشان را در ذهنم مرور کنم و حظ کنم. تک‌تک‌شان را برای ایمان خریدم، به اینکه چطور حال او را خوب می‌کنند یا من چطور با آنها، زنانگی‌ام را بر تن‌اش جاری می‌کنم. اما چیزی مثل صبحی که از خانه رفتیم نیست. سکوت خانه در بلندی صدای افکارم مظلوم واقع شده بود. آرام در خانه قدم می‌زدم و همه‌چیز را زیر نظر گرفتم تا آنکه دلشوره‌ام مرا به سرنخ اول رساند: بوی تازه‌ای وارد خانه‌ام شده است. مهمان ناخوانده‌ای در اجزای خانه‌ام به چشم‌ام آمد. عنصر بیگانه‌ای هجوم آورده بود و من خلع سلاح شده بودم. با چشمانی باز و لرزان، رد بو را دنبال کردم. پلنگ‌وار دنبال شکار بودم یا از بوی خطر می‌لرزیدم؟ سرنخ دوم را چشمان کشف کردند. درب اتاق‌مان که همیشه باز بود، چیزی را در پشت خود پنهان کرده است. فکرم قبل از من وارد اتاق شد. هر بار تصویری به ذهنم می‌رسید تا دست یکی‌شان را بگیرم و وارد شوم. پشت در ایستادم و تصویر یک دزد در ذهنم نقش بست. دستگیره را گرفتم و به گلبرگ‌های سرخ روی تخت و شمع فکر کردم و دستگیره را به پایین فشار دادم و درب باز شد. فکر نمی‌کردم. چشمانم متوقف شده بودند. شوهرم بود. روی تخت دونفره‌مان، به همان شکلی که همیشه مرا بغل می‌کند خوابیده است. دستش دور یک زن است که او همچون من خودش را در بغل ایمان جا داده است. آن زن منم؟ موهایش مشکی‌ست و ایمان موی بور مرا دوست دارد. هنوز وارد اتاق نشده‌ام اما آن زن رسماً وارد زندگی‌ام شده است. تمام تنم در دستم جمع شده که به دستگیره تکیه داده است. شوری دلم به فشار دردناک قفسه سینه تبدیل شده بود. فشار دست چپ روی دستگیره از حد گذشته بود. زن روی تخت من نیستم، زنی که مقابل درب روی زمین افتاده هم من نیستم. من دیگر رسماً حضور ندارم و دستگیره هم در دستم جا نمی‌شود. منِ ایستاده در مرز اتاق، مُرده‌ام و تمام ترس‌های به حقیقت پیوسته‌ام، مرا در خانه‌ام حبس کرده است. من مُردم اما هیچ‌گاه این خانه، ایمان و آن زن مو مشکی را ترک نخواهم کرد. این تخت، مال من است…

 

1403/06/17

/منبع عکس: Freepik

کپی رایت © 2026 راویچه؛ احسان خواجوی