X

دسته: کتابچه‌

دسته: کتابچه‌

نام تمام مردگان یحیاست؛ عاشقانه و عارفانه و غریب…

ماه را مثل نان نصف می‌کرد، یک تکه‌اش را می‌داد به ابراهیم، یک تکه به اسماعیل. خودش ستاره‌ها را می‌خورد. بعضی وقت‌ها نمی‌توانست بخورد، با دست از روی صورتش پاک می‌کرد می‌گذاشت توی جیبش برای وقت‌های نداری.”

روایت متفاوتی از عباس معروفی؛ درهم‌تنیدگی عاشقانگی و عارفانگی زندگی انسان‌هایی معمولی که اسطوره و افسانه‌وار زندگی می‌کنند؛ گویی نویسنده و شخصیت‌ها هم به درستی نمی‌دانستند اسطوره‌اند یا افسانه یا هیچ‌کدام: داستان زندگی اینها قصه نبود. نه‌. شاید اسطوره بود که همه آدم‌ها را به یک نظر واحد برساند. ولی نه. اسطوره هم نبود. افسانه بود؛ افسانه‌ای که به واقعیت شباهت داشت.

نام تمام مردگان یحیاست، به نثر شاعرانه‌ی آمیخته با وهم و خیالِ عجیبن شده با واقعیت می‌ماند که کلماتش، شخصیت‌هایش، مرگ‌هایش آدم را به وجد می‌آورد: “کوه، خستگی غمگینی‌ست که آسمانش دیگر ستاره ندارد.

شخصیت داور (پدر خانواده)، اسطوره‌ای بود زبان‌زد همه و علامت سوالی برای اهالی؛ هیچ‌کس نمی‌دانست او کیست یا چیست: “داور دیوانه نبود، سبک‌مغز نبود، صوفی بود، صافی بود، عارف بود، عاشق بود، گبر بود، آتش‌پرست بود، جادوگر بود، پیامبر بود، دیوانه بود! کسی چه می‌داند؟….

جای‌جای کتاب، درهم‌تنیدگی حال، گذشته و گاهاً آینده و نیز مرگ، زندگی، خاطره و قصه به خوبی به تصویر کشیده و با توصیفاتی شاعرانه، تزئین شده بود: “در کجای خاطره‌های من گریه می‌کردی که من هر چه دست و پا می‌زدم نمی‌توانستم آرامت کنم؟ کجا دستم از دستت رها شد که در راه‌های ناآشنا سرگردان شدم؟” – “دلتنگی یعنی غروب تو، وقتی که من منتظر نورم.”

داور و دولیلی، مرد و زن جدا از بقیه‌ای که فرزندان هم‌نام پیامبرانشان یک‌به‌یک قد می‌کشند و به ثمر نرسیده، می‌میرند؛ یحیی، نورسا، مسیحا، ابراهیم، اسماعیل و میکائیل. هر مرگ، به‌گونه‌ای غریب بر وجود داور آوار می‌شود:

بعضی مردم معتقد بودند خدا او را به دنیا آورده تا رنج‌ها ‌و مصائب چند پیامبر عزیزش را در او مرور کند، ببیند آستانه تحمل یک آدم کجاست؟ کجا می‌شکند؟ بار کدام‌شان را می‌تواند یک تنه به دوش بکشد؟ بعد یکی‌یکی به بارش افزوده، خواسته ببیند بار چندتاشان را می‌کشد؟ این اشرف مخلوقات چقدر کوه است؟ چقدر دریا؟ چقدر بیابان؟ اگر نیست چرا اسمش اشرف مخلوقات است؟

اما آخرین فرزند، در شصت و شش سالگی به دنیا می‌آید (تداعی‌واره‌ای از زکریای پیامبر) و از آن پس، رویای به ثمر نشستن او (مندل) تنها مفهوم زندگی داور و دولیلی می‌شود؛ گرچه داور بی‌لمس آن رویا، در خاک آرام می‌گیرد و مندل، در هجوم بهمنی ویرانگر، به خوابی بلند فرو می‌رود و اصحاب کهف‌وار، اسطوره‌های این خانواده را به جایی در زمان حال می‌رساند؛ خوابی که می‌تواند حقیقت داشته باشد…

 

1403/12/18

دسته: کتابچه‌

مفید در برابر باد شمالی؛ انسان به روایت نوشتار…

یک ساختارشکنی خلاقانه که محبوبیت زیادی به دست آورد. مفید در برابر باد شمالی، روی دیگری از شخصیت‌پردازی و فضاسازی داستان را به تصویر کشیده است. جایی که ما همانقدر از شخصیت‌ها و زندگی خصوصی‌شان می‌دانیم که شخصیت‌ها از یکدیگر می‌دانند. ما هم مانند دو شخصیت اصلی زن و مرد داستان، در دنیای مجازی، نوشتاری و بی‌روح اینترنت و پیام‌های متنی‌اش گیر می‌کنیم و همان چیزی را می‌خوانیم که شخصیت‌ها از هم می‌خوانند.

لئو و امی با زبانی مکتوب، دوست نوشتاری هم می‌شوند و تجربیات واقعی انسانی را در قالب دوستی، همدلی، علاقه، نیاز، عصبانیت و … را تجربه می‌کنند، برای هم مفری از یکنواختی تجربه‌های زندگی می‌شوند، از کلمات یکدیگر، تصویر یک شخصیت ایده‌آل را از یکدیگر در ذهن خود تجسم می‌کنند و همانطور که برنهارد (همسر امی) می‌گوید، با یک تصویر خیالی که از پوست و گوشت و استخوان نیست نمی‌توان رقابت کرد تا همسرش را پس بگیرد. مهم نیست چقدر تلاش می‌کنند تجربه‌ای مشترک و ساده مثل چای خوردن دونفره پشت کامپیوترشان را رقم بزنند، هر چه هست، خروج آنها از پیام‌های متنی، خط پایان رابطه جذابشان خواهد بود.

وقتی شخصیت‌ها از برنامه‌های روزانه‌شان می‌گویند، ما هم مانند شخصیت دیگر باید صبر کنیم تا شرح ماجرا در قالب ایمیل بعدی ارسال کند. وقتی یکی‌شان مدتی در سکوت و بی‌خبری به سر می‌برد، ما هم بی‌تاب می‌شویم که زودتر پیام دهد و توضیح که چه شده است.

دنیای مجازی امروز، حقیقتاً شکل روابط را تغییر داده است و بی‌توجه به پیامدهای آن، چیزی جز وابستگی فراروانی و عبور کرده از ماهیت حقیقتی زندگی نصیبمان نمی‌کند.

مفید در برابر باد شمالی، یک رمان جذاب، خواندنی، انسانی، روانشناسی و البته به یاد ماندنی به معنای واقعی در زبان نوشتار است.

 

1403/11/03

دسته: کتابچه‌

پرونده هری کبر؛ رمانی برای لذت بردن و یادگیری نویسندگی

640 صفحه معما؛ شخصیت‌های متعدد و متنوع، حدس‌های اشتباه از شخصیت قاتل. پرونده هری کبر، رمانی معمایی-پلیسی اما با تم عاشقانه می‌تواند علاقه‌مندان ژانر پلیسی را به خوبی ارضاء کند و چنان به خود زنجیر کند که همچون من، نیمه دوم کتاب (حدوداً 300 صفحه) را در یک روز تمام کند.

برخلاف بسیاری از رمان‌های معمایی، این کتاب دو مزیت و تفاوت عمده ارائه کرده بود:

نقطه قوت اصلی آن را می‌توان در نحوه کش دادن حل معما – چه برای شخصیت اصلی و چه مخاطب – دانست که به خوبی انجام شده است. حتی زمانی که معما برای شخصیت حل شده بود، مخاطب باید بدون آزار دیدن از اتلاف زائد وقتش، به خواندن ادامه می‌داد تا ماجرا را کشف کند. گره‌های متعدد، تعلیق شخصیت‌ها و مضنون‌هایی که همه شواهد به درستی علیه‌شان بوده اما همیشه پای اتفاق ندیده‌ی دیگری هم وسط بود، باعث شد 640 صفحه را با حالتی سرخوشانه اما کلافه از گره‌ای پیچیده دنبال کنیم.

اما مزیت دوم که برای من تازگی داشت، آموزش نویسندگیِ بیان شده در دل کتاب بود. شخصیت اصلی، نویسنده جوان و موفقی است که نمی‌تواند کتاب دومش را شروع کند. از استاد خودش که او نیز نویسنده موفقی بوده کمک می‌گیرد و هر فصل، چالش‌های نوشتن و نکات نویسندگی را به شاگردش آموزش می‌دهد. ادامه آن فصل نیز به نوعی مثال کاربری شخصیت با آن نکته آموشی بوده است. مثلاً به چند نکته زیر توجه کنید:

  • یک متن هیچگاه خوب نیست مارکوس، فقط هر بار که ویرایش می‌شود از متن قبلی کمتر بدتر است.
  • کتاب نوشتن خیلی خوبه مارکوس، ولی فقط برای اینکه مردم کتابهات رو بخونن ننویس!
  • بهشت نویسندگان دیگه چیه؟ وقتیه که نویسنده دیگه نمی‌دونه شخصیتی که خلق کرده واقعیه یا خیالی.
  • فقط واژه‌های آخر کتاب نیست که ارزشش رو تعیین می‌کنه مارکوس، بلکه مجموعه واژگانیه که در اون به کار رفته. درست ثانیه‌ای که خواننده آخرین صفحه کتابت رو می‌خونه و میذارش زمین، باید یه حس خیلی خاصی بهش دست بده. به همون شکلی که از خوندن کامل کتابت احساس رضایت، لذت و خوشحالی داره، از اینکه دلش برای شخصیت‌ها تنگ میشه، ناراحت باشه. کتاب خوب کتابیه که خواننده آرزو کنه هیچوقت به صفحه آخرش نرسه.
  • زندگی (=بخونید داستان، اتفاق، درام و …) در حالت کلی هیچ معنایی ندارد و خودت باید به آن معنا بدهی.

آنچه از نوشتن و نویسندگی در این کتاب صحبت شده، چیزی متفاوت از تکنیک‌ها و ساختارها، بلکه از پیوندهای داستان و مخاطب و زندگی حرف می‌زند؛ همان چیزی که تمرکزمان بر استانداردها و اصول، آنها را از مقابل چشمانمان برمی‌دارد…

 

پ.ن: کتابی که خواندم، چاپ دوم از نشر البرز بود که در حال حاضر به چاپ 17 رسیده. در چاپ دوم متاسفانه حجم زیادی اشتباهات تایپی، نگارشی و گاهاً ترجمه به چشم می‌خورد که امیدوارم در چاپ‌های بعدی اصلاح شده بود.

منظورم اینه که وقتی می‌خوای رمان بنویسی، اولین ایده‌ای که به ذهنت میرسه رو لازم نیست زود برداری و داستانش کنی. باید نگهش داری تا در ذهنت پروبال بگیره، باید اینقدر نگهش داری تا احساس کنی زمان لازم برای نوشتنش رسیده.

ژوئل دیکر / نویسنده / پرونده هری کبر

دسته: کتابچه‌

رویای فریدا؛ دردهای فراتر از یک کتاب

«اگر درد از بدنت بیرون نرفت، این تویی که باید بیرون بروی». شاید این جمله از فریدا کالو، عصاره زندگی‌اش باشد. کسی که از کودکی با سیل ویرانگر دردهای جسمی مواجه شد و زخم‌های بیشتر در جوانی – که سرانجام او را پیش از پنجاه ساله شدن به زیر خاک کشیدند – عجیب‌تر از آن است که نتوان به حقیقت وجود آن شخص مبارز، شک کرد.

فریدا کالو زنی هنرمند، نقاشی جسور و شاید اسطوره‌ای برای هم‌زیستی اجباری با هیولای درد (توصیف خودش از دردها) است که با نثر شاهکار اسلاونکا دراکولیچ، داستان زندگی‌اش در یک کتاب کوچک خلاصه شد. قطعاً برای هر جای زخم روی بدنش، هر زخم روحش اگر یک کتاب نه، یک فصل می‌شد نوشت اما ساختار بدون فصل‌بندی این کتاب، بیان مستقیم نوشته‌های فریدا در جای درست، گریز به چرایی و چگونگی تولد هر نقاشی – نسخه مصور از دردهای جسمی و روحی فریدا – جذابیت تلخ و دردناکی را برای مخاطب به همراه خواهد داشت.

فریدا، تا آخرین لحظه عمر با جای زخم ده‌ها عمل جراحی، اندام پوسیده و قطع شده و روحی چندپاره به سر برد و پناهش به نقاشی و عشق استاد، فقط سال‌های تحمل او را تمدید کرد؛ به طوری که روی دیگری از مبارزه با چالش درد و ادامه زندگی را نشانمان داد. او چنین گفت: «زمانی که درد خارج از حد توانت باشد، امید تنها دارایی‌ات می شود». اما این امید را نه در نقاشی‌هایش، بلکه در زندگی‌اش به تصویر کشید…

 

پ.ن: اسم این کتاب، تختخواب فریدا بوده که احتمالاً بنا به ملاحظات اداری، به رویای فریدا تغییر پیدا کرد. Frida’s Bed اسمی بسیار هوشمندانه است که هم به زندگی خصوصی او اشاره می‌کند و هم سال‌های زیادی را که به دلیل بیماری، روی تخت خوابیده بود…

دسته: کتابچه‌

به نام پلنگ برفی، به کام معاشقه با طبیعت

«ستایش آنچه جلوی چشمانت است. منتظر نماندن. بسیار یاد کردن. دوری از امیدواری‌ها که شبیه به دودِ بالای ویرانه‌هایند. کام‌جویی از هرچه پیشکش‌ات می‌شود. جستجوی نمادها. ایمانت به شعر محکم‌تر از عقیده‌ات باشد. با دنیا بساز و برای زنده نگه داشتن‌اش بجنگ.»

پاراگراف بالا شاید مشتی از خروار درک معنوی نویسنده از طبیعت و نیز نگاه ناب او در معاشقه با آن باشد. رمان پلنگ برفی (هنر صبر)، سفرنامه‌ای شاعرانه است که با نثر ادبی شاهکار خود، طبیعت را از دل توصیفات و استعاره‌ها به عمق روح شما می‌آورد. سفری به قله‌های یخ‌زده برای دیدن پلنگ برفی؛ یک استثنای کمیاب در طبیعت‌های بکر.

سیلون تسون را در کنار نویسنده بودن می‌توان یک شاعر نامید؛ و یک عارف که پنجره متفاوتی به سوی چشم‌اندازهای مادر زمین به روی ما می‌گشاید: «رگه‌های سیاهی بر دامنه‌ها شیار افکنده‌اند که دواتِ خدا درِشان جاری شده. تو گویی قلم‌اش را بعد از نوشتن جهان، اینجا نهاده.»

دسته: کتابچه‌

هزار خورشید تابان؛ فریاد زنانی از سرزمین فراموش شده…

خالد حسینی و کتاب‌هایی که از آه و درد و فعان می‌گویند؛ و افعانستانی که هر نفرش از درد فقدان یک یا چند عزیز می‌گوید؛ و تاریخی نه چندان دور از سرزمینی نزدیک که از تعصبات و منازعات دینی، قومیتی، سیاسی و نیز آه و درد و فغان زنان می‌گوید…

کتاب‌های خالد حسینی حتی با ترجمه و ویراستاری بد (نشر پخته‌خور انسان برتر) هم سینه می‌سوزاند. درست نمی‌دانم همسایگی با ایران، ریشه‌های مشترک فرهنگی و نزدیکی مصائب دو ملت‌مان این چنین احساسات مرا می‌خروشاند یا این هنر نویسنده است که بدین شکل، کشورش را به کشور همگان تبدیل می‌کند؟

راز و رمز و احوال شخصیت‌ها، گریزهای زمانی به ماوقع گذشته و آینده داستان و فضایی برای بیان تاریخ و فرهنگ یک ملت، چیزی فرارتر از یک کتاب بلکه تصاویری متحرک است که با جادوی کلمات، از مقابل چشمانمان عبور داده می‌شود تا در خصوصی‌ترین لحظات و افکار درخشان زنان خورشید افغان، چیزی را تجربه کنیم که جهان و رسانه، از چشمانمان دور نگه داشته است…

دسته: کتابچه‌

مرگ نور؛ مرگ روحانیتِ بشرِ خودکامه

روایتی از سیاهی بشر و تباهی اخلاق؛ آن سوی کاملاً متناقض با گرایشات معنوی من که با کلام ادبیات جذاب عرب، به تصویر کشیده شد.

مرگ نور، مرگ روحانیت بشرِ قدرت‌طلب و خودکامه، مرگ مظلومیت فراموش‌شونده‌ی انسان‌ها و زهر تلخ سیاست جبار در شیرینی بالقوه زندگی در صلح است.

آنچه در مرگ نور تجربه کردم، همان فشار خفه‌کننده سلول‌های کوچک زندانیان سیاسی بود که همچون تابوتی به ابعاد یک کودک، فقط مجال تنفس را مهیا می‌کرد؛ گرچه درد اصلیِ پایانِ این روایتِ آمیخته با واقعیت، چشم‌های تازه آزاد شده‌ای بود خیره به حذف بنای زندان و شکنجه‌ها و مرگ‌هایش، صاف کردن خاک آغشته به خون آن و کاشت چند نخل برای انکار وجود افرادی چون او، که روزی طالب مرگ و آزادی بودند…

دسته: کتابچه‌

شهر خرس؛ 480 صفحه‌ای که زندگی کردم…

یک شهر کوچک برفی، جداافتاده از کلانشهرها و مردمی که هویتشان به چیزی غیر از شناسنامه و فرهنگ و ملیت پیونده خورده است؛ هاکی.

هاکی برای شهر خرس، چیزی فراتر از ورزش و رقابت، بلکه نماد مبارزه، استقامت و وجود داشتن است. هاکی، مردم شهر را به هم می‌رساند و و نوجوان‌ها را به پیرانی وصل می‌کند که آنطور که باید، از هاکی کام نگرفته‌اند.

هاکی در شهر خرس، همت‌ها را جمع و اراده‌ها را جزم می‌کند تا روایت اصلی شکل بگیرد: زندگی، آدم‌ها، درست و غلط، ترس و شجاعت، دوستی و وفاداری و هر مفهومی که در زندگی فردی و جمعی انسان‌ها وجود دارد و می‌تواند نماد هویت هر یک از ما باشد.

جذابیت این کتاب برای من فارغ از نثر و مضمون اثر، فضای به تصویر کشیده شده از بُعد درونی شخصیت‌ها و کنش‌های بین آنها بوده که سبب شد یکی از عمیق‌ترین تجربه‌های هم‌ذات‌پنداری‌ام با جهان یک کتاب رقم بخورد؛ من هم جزئی از ساکنین شهر خرس بودم که تمام شخصیت‌ها را از نزدیک می‌شناختم، با خنده‌هایشان می‌خندیدم و با غصه‌ها و شکست‌هایشان حسرت می‌خوردم و به هاکی بیشتر از هر چیز دیگری اهمیت می‌دادم؛ تا آنکه برای اتفاق آخر داستان – سرنوشت تیم هاکی شهر – آهی عمیق و فراموش‌نشدنی را تجربه کردم که بعد از سال‌ها، همچنان با من است؛ چیزی مثل همان رقابت غم‌بار ایران و آرژانتین در جام جهانی 2014…

کپی رایت © 2026 راویچه؛ احسان خواجوی