می‌خواستم به سفر بروم و باید آبی روی زمین ریخته می‌شد. کسی با ضربه‌ای ناگهانی دریچه‌ی سد را باز کرد و روستایمان را آب برد. من سوار بر قایق کاغذی خیالم رهسپار جریان رود حادثه شدم و رفتم.

در راه، درخت پیری را دیدم که کودکان زیادی از شاخه‌هایش آویزان بودند و مثل میوه‌هایش به آنها بال و پر می‌داد تا بزرگ شوند.

درخت با فرزندانش با من حرکت نکرد و جای خود را به یک غار سنگی سپرد. به دلم آمد که پیامبری در آن به دعا مشغول است. راستش هیچ نشانه‌ای برای اثبات حرفم نداشتم و فقط دلم می‌خواست از مقابل دعاهای یک پیامبر غارنشین عبور کنم، که کردم.

به جای آرامی از رود رسیدم که چیزهایی در آن شسته می‌شد؛ لباس، ظرف، بدن، چشم، خاطره و زندگی. زنی قایق کاغذی‌ام را دید و با شتاب به دنبالم راه افتاد. چادر حریرش را روی آب پهن کرد و قالیچه‌ی سلیمانش شد.

بادی ولگرد آمد و مسیر زن را از من جدا کرد. من با باد شاخ‌به‌شاخ شدم اما همین که دیدم غصه دارد، آرام گرفتم. می‌گفت هیچ‌کس به فکر او نیست و آدم‌ها در و پنجره‌هایشان را به رویش می‌بندند. گوشه‌ی قایقم را کندم و برایش هواپیمای کاغذی درست کردم تا سوار بر آن همراهی‌ام کند.

یک ماهی سرخ و بزرگ به درون قایقم پرید و کلماتم را خیس کرد. نفسش درنمی‌آمد اما با تقلای زیاد گفت که او را به گربه‌ی سیاهِ کنار رود تحویل دهم. همین که گرفتمش از دستم سُر خورد و به آب افتاد. گربه چیزی گفت و در امتداد مسیرِ آن زن رفت.

نگاهم به دم گربه گیر کرده بود که صدایی از دل باد آمد. صدای باد نبود. باد، دو نفره نمی‌خندد. رو به صدا دیدم که گوشه‌ای از ساحل سبز، زن و مردی در هم یکی شده‌اند. آب از لباس‌های آویزانشان به درخت و لبان آویزانشان از همدیگر می‌بارید. باد گفت پیش آنها می‌ماند تا خشک شوند و ماهی گفت پیش من می‌ماند تا فراموش کنم.

دیدم که ماهی زبانش را گاز گرفت. حتی باد هم با عصبانیت به سمتش وزید. روی تخت کاغذی‌ام دراز کشیدم و به حرفش فکر کردم: فراموشی.

از چه حرف می‌زد؟

چه‌چیز را فراموش کنم؟

آن زن و مرد که بودند؟

اصلاً چرا باید ماهی به فکر من باشد؟

آن زنِ سوار بر حریر که بود؟

اینجا چرا همه حرف می‌زنند جز من؟

باد آن زن را به کجا برد؟

چرا این قایق نمی‌ایستد؟

اگر آب از قایق چادری او عبور کند چه؟

چرا دیگر تکان نمی‌خورم؟

چرا تا مرا دید آنطور دل به آب زد و به سمتم پرید؟

قرار است به کجا بروم؟

او را می‌شناسم؟

او را می‌شناسم…

 

– سلام. خوش برگشتی! خیلی وقته منتظریم به هوش بیای.

– زنم کجاست؟

– …متاسفم. تصادف شدیدی بود و خانومتون کمربند نبسته بود.

– دیدم که از ماشین پرت شد بیرون…

– خوبه که می‌تونید به یاد بیارید. میرم به دکتر اطلاع بدم. حتماً خوشحال میشن که دچار فراموشی نشدید!

 

1405/02/19