کاش زبانم درکم را با چنان ایمانی میسُرود که گوشهای جهان تیز شود و خنجرها کُند. افسوس که همچنان در وصلِ سکوتم و نگاه و امید…
بارانِ پس از هجومِ سیاهی ابرهای زمستان، زمین سرد و خشک را سیرابتر میکند تا سرسبزتر به پیشواز بهار و نور برود؛ هرچند که غرشِ ممتدِ رعدِ خانمانسوز، دیوارههای دلمان را چنان لرزانده و پایههایمان را در هم شکسته که فراموش کردهایم هیچ شبِ ابرناکی بدون صبحِ بارانی معنا نخواهد داشت.
میدانم برای خشکسالیِ تنها، تنها خیسشدن زیر بارانِ صبح به شبِ پیش معنا خواهد داد. حق با آنان است که تلخیِ واقعیتِ تاریکی و طوفان را مزه میکنند و خشکیِ گلویشان را در میان آوارهای زندگی عُق میزنند؛ نه با من که فقط شاعرِ ناشیِ آیندههای دورم که زلالی بارانِ صبح را از لای کتابها چشیده و دست به دامانِ سکوت شده است و نگاه و امید…
دی 1404
دیدگاهتان را بنویسید