لباست سفید است و چشمانت پر ذوق. تو در اوجی و من از پایین به تو می‌بالم. از پله‌ها پایین می‌آیی و هر بار موهایت با چند لحظه تاخیر بر جای خود قرار می‌گیرند. ابدیت پله‌ها را یک به یک پشت سر می‌گذاری تا به من برسی. خودم را به دست تناقض می‌سپارم تا شوق پایین آمدنت تا سطح را پر کند. دیدنت مسابقه حساسی‌ست بین من و خودم. هر پله که زیر پایت فرش قرمز می‌شود چشمانم جای‌جای متحرک بدنت را با آب و تاب گزارش می‌کند. به نیمه رسیدی اما بازی‌ات متوقف نمی‌شود. هر چه پایین‌تر می‌آیی، دستانم را بازتر می‌کنی. آخر بازی‌ات را می‌دانم! برگ برنده همیشه دست توست؛ و تبانی آشکار باخت دادن به تو در دست من. ضربان قلبم با ریتم قدم‌های روی پله‌ات هماهنگ می‌شود. یک پله به پایان مانده که خودت را از ارتفاع آسمان به زمین پرت می‌کنی تا به آغوشم برسی. در جای همیشگی خودت. و می‌رسی و موهایت با چند لحظه تاخیر در جای خود قرار می‌گیرند. عطرشان که از من هم عبور می‌کند، روی پیاده‌رو آرام می‌گیرد و چند گنجشک با سجده ظریف نوک‌هایشان نوش جانش می‌کنند. گربه‌ای فقط نظاره‌گر است. آرام است و دل به خیابان می‌زند. ماشین‌ها یک به یک ترمز می‌کنند تا آرامش‌اش آسیب نبیند. صدای بوق نمی‌آید و نیز صدایی از من و تو. تا آنکه می‌گویی “بریم” و همراه‌مان تمام گنجشک‌ها، گربه‌ها و ماشین‌ها هم حرکت می‌کنند…