به یادم بیاور
که در این روزها چطور لباس غربت به تن میکردم و میمردم.
راستی وقتی که بیایی، مرا خواهی شناخت؟
من، و آنچه از من باقی مانده است…
مثلاً این شعرهای سردرگم را پیدا خواهی کرد؟
یا خوابهایی که در آنها نبودی؟
من تو را سالهاست که زندگی میکنم
خانه مادریام تو هستی و من، سربازی که جان بر کف وطناش است.
به یادم بیاور
که چطور در برجک شعر، پاسدار حضور تو در تنم بودم
اما هربار تیرهای جنگی واقعیت از من عبور میکرد
سوراخهای تنم بیشتر از سالهای زندگیام شده است
وقتی بیایی، کدام من را به آغوش خواهی کشید؟
دیدگاهتان را بنویسید