X

دسته: نثر و شعر

دسته: دفترچه, نثر و شعر

به یادم بیاور

به یادم بیاور

که در این روزها چطور لباس غربت به تن می‌کردم و می‌مردم.

راستی وقتی که بیایی، مرا خواهی شناخت؟

من، و آنچه از من باقی مانده است…

مثلاً این شعرهای سردرگم را پیدا خواهی کرد؟

یا خواب‌هایی که در آنها نبودی؟

من تو را سال‌هاست که زندگی می‌کنم

خانه مادری‌ام تو هستی و من، سربازی که جان بر کف وطن‌اش است.

به یادم بیاور

که چطور در برجک شعر، پاسدار حضور تو در تنم بودم

اما هربار تیرهای جنگی واقعیت از من عبور می‌کرد

سوراخ‌های تنم بیشتر از سال‌های زندگی‌ام شده است

وقتی بیایی، کدام من را به آغوش خواهی کشید؟

دسته: دفترچه, نثر و شعر

#ایران

کاش زبانم درکم را با چنان ایمانی می‌سُرود که گوش‌های جهان تیز شود و خنجرها کُند. افسوس که همچنان در وصلِ سکوتم و نگاه و امید…

بارانِ پس از هجومِ سیاهی ابرهای زمستان، زمین سرد و خشک را سیراب‌تر می‌کند تا سرسبزتر به پیشواز بهار و نور برود؛ هرچند که غرشِ ممتدِ رعدِ خانمان‌سوز، دیواره‌های دل‌مان را چنان لرزانده و پایه‌هایمان را در هم شکسته که فراموش کرده‌ایم هیچ شبِ ابرناکی بدون صبحِ بارانی معنا نخواهد داشت.

می‌دانم برای خشکسالیِ تن‌ها، تنها خیس‌شدن زیر بارانِ صبح به شبِ پیش معنا خواهد داد. حق با آنان است که تلخیِ واقعیتِ تاریکی و طوفان را مزه می‌کنند و خشکیِ گلویشان را در میان آوارهای زندگی عُق می‌زنند؛ نه با من که فقط شاعرِ ناشیِ آینده‌های دورم که زلالی بارانِ صبح را از لای کتاب‌ها چشیده و دست به دامانِ سکوت شده است و نگاه و امید…

 

دی 1404

دسته: دفترچه, نثر و شعر

رقص باران

  • با اشاراتی به مناجات خواجه عبدالله انصاری و شعر سهراب سپهری

 

باران چنان افسارگسیخته می‌بارید که زمینْ آب اضافه را بالا می‌آورد و روی سازه‌های انسانی می‌پاشید. گرچه خشکسالی به سرتیتر اخبار بشری تبدیل شده بود اما می‌دانم که هیچ‌کس زیر این باران از من خوشحال‌تر نیست. از ساعت‌ها پیش روح بیکار من قطره‌های باران را می‌شمارد. یک‌دست خیس شده‌ام و دیگر کمتر به چشم می‌آیم؛ همان آرزوی بودن و نبودنِ هم‌زمان در جمع بیگانه با شاعرانگی‌هایم. آنقدر زیر باران راه رفته‌ام که باران، لباس‌های آب‌رفته‌ام را از تنم کَند و روشنیِ برهنگی را به من پوشاند؛ و پوست تنم را هم چنان صیقل داد که آینه‌وار طبیعت پیرامونم را بازتاب می‌دهم. تمام افکار و خاطراتم را نیز با خود به زیر باران برده‌ام تا شسته شوند. می‌خواهم آنها را روی ریسمان باریک یک شعر آویزان کنم تا نو شوند: زندگی، تر شدنِ پی در پی و آب‌تنی در حوضچه‌ی اکنون است. سیلاب آسمانی و زمینی، حضور نامحسوس مرا با خود می‌بُرد و من با چشمانی بسته و خیس، خودم را به جریان آب سپرده بودم. دیگر می‌توانم خودم باشم، بی‌پرده، بی‌سانسور، بی‌اغماض. به خواندن ادامه دهید…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

کتاب و کلمه

همیشه دنیای بزرگتری از جهان مادی درونم می‌جوشید؛ جنونی که برای تمام علوم بشر ناشناخته بود. کتاب‌ها، مرا به آرامشِ نهفته در فاصله بین کلمات رساندند. خودم را در صفحات کاغذی پیدا کردم، ساختم و رشد دادم و امروز، رویای جهانی بهتر را در سرم مزه‌مزه می کنم و بدیهی‌ست تنها سلاحم، کلمه است با اندکی فکر…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

کمای موقت کلمه

همچنان نمی‌نویسم! دو ماه است که قلم از دستم کنده شده و من که گویی عضوی از تنم را از دست داده‌ام، در خلاء آغشته به کمای ادبیات روحم بی‌هوا راه می‌روم. با هر قدمِ رو به جلو، به عقب نگاه می‌کنم تا مبادا لکه‌های خونِ خارج شده از تن بی‌نوشتارم، جنین کالبد ادبی‌ام را بدنام کند.

آنقدر ننوشته‌ام که دیگر حس می‌کنم هیچگاه هیچ‌چیز ننوشته بودم. همینقدر دور و غریبه از کلماتی که شریک زندگی‌ام بودند و روزهاست در آتش عدم تمکین آنها می‌سوزم.

می‌دانم که این روزها، استراحتگاهی بین راهی‌ست و من فقط مقابل آینه‌ای نشسته‌ام و خودم را زیر نظر دارم؛ و طرحی از خودم را که در حال کامل شدن است و می‌خواهد مرا به جهانی نزدیک‌تر کند که کلمات، ارز رایج آن است و من، تنها شهروند آن‌ام. همان جهانی که در بلندپروازی‌های همیشگی‌ام، نقشه‌اش را در کف دست شخصیت‌های قصه‌هایم رسم می‌کنم تا شاید گذر زائری کنجکاو یا مسافری گمشده به آن بخورد.

روزی دوباره به وصال الفبا خواهم رسید و مسیر دوباره شروع شده‌ام را با کمال یک داستان جشن خواهم گرفت؛ کمالی که مرا به ابعاد دیگری از جهان‌های روحانی‌ام خواهد کشاند و شخصیت‌های در انتظار تولد را به آغوش من خواهد سپرد…

 

1403/11/21

دسته: دفترچه, نثر و شعر

الخیر فی ماوقع

زندگی، عجیب‌تر از آن است که نادیده‌اش بگیریم. آنچنان معمای کودکانه خود را بر سرمان آوار می‌کند که اگر لِه نشویم، به سادگیِ پاسخ آن خواهیم خندید و اگر می‌شد، پشت شانه‌اش می‌زدیم و با لبخندی عاقل اندر سفیه می‌گفتیم: «همین؟!».

من عاشق زندگی‌ام، با اینکه 35 سال است شلاقم می‌زند و هنوز سنگینی آوارهایش روی غبار پوسیدگی تنم مثل درجه‌های نظامی برق می‌زند. من عاشق زندگی‌ام چون روزی به جبر خودش پذیرفتم چاره دیگری وجود ندارد. تظاهر به عشق هم می‌تواند لباس از تن معشوق درآورد تا در اختیارمان باشد و هر طور و در هر کجا که می‌خواهیم، معاشقه کنیم؛ چه از روی عشق و شهوت یا فشار و خشم سال‌ها رها شدگی در جزیره‌ای خشک که به مصلحت، زیر پایمان سبز شده تا فقط هوا به دادمان برسد و کمی دیرتر در بی‌کرانگی دریای معمای زندگی غرق شویم. اما وقتی بپذیریم چاره‌ای نداریم، راه‌ها همچون تکه‌چوب‌های سرگردان در آب به سراغ‌مان می‌آیند و برای اولین بار، ترس را خواهیم چشید. ما از معلق ماندن گریزانیم و به هر کس و چیزی چنگ می‌زنیم تا به جایی وصل باشیم و تصور کنیم زیر پایمان، استوارتر از وجود متزلزل‌مان است.

تکه‌چوب‌های معلق در آب، بیشتر از ظاهر پوسیده‌شان در چنته دارند. آنها بارها به من خیانت کردند و به آب سپردندم تا با غلط کردن‌های دست‌های نحیف رها شده‌ام از چوب، به همان به اصطلاح جزیره‌ای برگردم که تنها ارزش افزوده‌اش برای من، همان هوایی است که نه از سر ترحم یا انسانیت، بلکه همچون قوت لایموت یک زندانی حبس ابد، فقط برای کش دادن انتظارش به معجزه آزادی کافی‌ست…

از زبان فریدا کالو چنین خواندم: «وقتی دردها از تنمان بیرون نمی‌روند، ما باید خود از تن‌مان بیرون رویم». این ترک خود، مگر جز با توسل به رویا محقق خواهد شد؟

به خواندن ادامه دهید…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

انتظار

لباست سفید است و چشمانت پر ذوق. تو در اوجی و من از پایین به تو می‌بالم. از پله‌ها پایین می‌آیی و هر بار موهایت با چند لحظه تاخیر بر جای خود قرار می‌گیرند. ابدیت پله‌ها را یک به یک پشت سر می‌گذاری تا به من برسی. خودم را به دست تناقض می‌سپارم تا شوق پایین آمدنت تا سطح را پر کند. دیدنت مسابقه حساسی‌ست بین من و خودم. هر پله که زیر پایت فرش قرمز می‌شود چشمانم جای‌جای متحرک بدنت را با آب و تاب گزارش می‌کند. به نیمه رسیدی اما بازی‌ات متوقف نمی‌شود. هر چه پایین‌تر می‌آیی، دستانم را بازتر می‌کنی. آخر بازی‌ات را می‌دانم! برگ برنده همیشه دست توست؛ و تبانی آشکار باخت دادن به تو در دست من. ضربان قلبم با ریتم قدم‌های روی پله‌ات هماهنگ می‌شود. یک پله به پایان مانده که خودت را از ارتفاع آسمان به زمین پرت می‌کنی تا به آغوشم برسی. در جای همیشگی خودت. و می‌رسی و موهایت با چند لحظه تاخیر در جای خود قرار می‌گیرند. عطرشان که از من هم عبور می‌کند، روی پیاده‌رو آرام می‌گیرد و چند گنجشک با سجده ظریف نوک‌هایشان نوش جانش می‌کنند. گربه‌ای فقط نظاره‌گر است. آرام است و دل به خیابان می‌زند. ماشین‌ها یک به یک ترمز می‌کنند تا آرامش‌اش آسیب نبیند. صدای بوق نمی‌آید و نیز صدایی از من و تو. تا آنکه می‌گویی “بریم” و همراه‌مان تمام گنجشک‌ها، گربه‌ها و ماشین‌ها هم حرکت می‌کنند…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

معجزه

چقدر همه‌چیزت اندازه است! از هر زاویه‌ای که به چشم می‌آیی، هنر هندسه آفرینش را می‌فهمم و در تو، هیچ ایرادی به قلاب کمالگرایی‌ام گیر نمی‌کند.

دوست دارم شعر می‌خواندی تا من در کلماتی، دستانم را فرهاد می‌کردم و جای‌جای بدنت، شیرین می‌شد. من چند کوه شعر را زیر و رو می‌کردم تا توجه‌ات جلب می‌شد و اجازه می‌دادی در خواب و بیداری، تنت را با تیشه کلماتم موشکافی کنم تا شاید بفهمم چطور می‌توانی چنین حجم عظیم زیبایی را با خودت حمل کنی.

چطور می‌شود هیچ‌کجای مساحت خصوصی تنت، پَرتی نداشته باشد و همه‌چیز در خداگونه‌ترین حالت ممکن، بوی زندگی بدهد؟ حتی من با مشام نارس‌ام هم با عود دست‌ساز حضورت در شعر مراقبه می‌کنم، برای لحظاتی به خدا می‌رسم و نامت را با اسامی نود و نه گانه‌اش معامله می‌کنم. یقین دارم که معامله‌ای دو سر بُرد است؛ خدا به احسن الخالقین‌اش می‌رسد و اسامی او هم به من؛ تا پیامبری شوم که کتاب آسمانی‌اش روی خطوط بدن تو نقش می‌بندد؛ پیامبری که تو تنها معجزه‌اش باشی و من اولین ایمان‌آورنده‌اش باشم…

وای اگر به معجزه کلماتِ روی تنت پی ببری! شاکی خصوصی شاعری خواهی شد که متهم است دوربین چشم‌هایش روی بدنت زوم شده و تمام پُرتره‌های اندامی‌ات را رصد می‌کند. دفاعیه‌ام جزء این شعر نخواهد بود تا ثابت کنم هم‌چون نقاش پیری که زنانگی جهان را به تصویر می‌کشد تا فرزند احساسش به دنیا بیاید، شاعری رهگذر هستم که برایم زنانگی خدا را به تصویر می‌کشی و گیرنده‌های مرا روی فرکانس عشق تنظیم می‌کنی تا شاید روزی، صدای خدا را بدون هیچ نویزی بشنوم. چه فرقی می‌کند تا آن روز شاکی من بمانی یا نه؛ آن روز تمام جهان صدای خدا را از کلماتم خواهند شنید و برای اولین بار به عشق فکر خواهند کرد؛ همان عشقی که رویای تو نیز هست و به آن خواهی رسید، بدون آنکه عاشق و معشوقی در کار باشد…

کپی رایت © 2026 راویچه؛ احسان خواجوی