همچنان نمینویسم! دو ماه است که قلم از دستم کنده شده و من که گویی عضوی از تنم را از دست دادهام، در خلاء آغشته به کمای ادبیات روحم بیهوا راه میروم. با هر قدمِ رو به جلو، به عقب نگاه میکنم تا مبادا لکههای خونِ خارج شده از تن بینوشتارم، جنین کالبد ادبیام را بدنام کند.
آنقدر ننوشتهام که دیگر حس میکنم هیچگاه هیچچیز ننوشته بودم. همینقدر دور و غریبه از کلماتی که شریک زندگیام بودند و روزهاست در آتش عدم تمکین آنها میسوزم.
میدانم که این روزها، استراحتگاهی بین راهیست و من فقط مقابل آینهای نشستهام و خودم را زیر نظر دارم؛ و طرحی از خودم را که در حال کامل شدن است و میخواهد مرا به جهانی نزدیکتر کند که کلمات، ارز رایج آن است و من، تنها شهروند آنام. همان جهانی که در بلندپروازیهای همیشگیام، نقشهاش را در کف دست شخصیتهای قصههایم رسم میکنم تا شاید گذر زائری کنجکاو یا مسافری گمشده به آن بخورد.
روزی دوباره به وصال الفبا خواهم رسید و مسیر دوباره شروع شدهام را با کمال یک داستان جشن خواهم گرفت؛ کمالی که مرا به ابعاد دیگری از جهانهای روحانیام خواهد کشاند و شخصیتهای در انتظار تولد را به آغوش من خواهد سپرد…
1403/11/21
دیدگاهتان را بنویسید