پرسید: “از کجا می‌دونی به کدوم سمت نماز بخونی وقتی هیچ‌کدوممون نمی‌دونیم که قبله‌مون کجاست؟”.

وقتی روی گهواره‌ی موج سوار باشیم و از چهارطرف، دریا در آغوش گرفته باشدمان، سمت‌وسو مهم نیست، به هر رو که نیت کنیم قبله، همانجا انتظارمان را می‌کشد.

پرسید: “حالا چرا واسه نماز خوندن میایم وسط دریا؟ چرا رو خشکی نمی‌خونیم؟”

اینجا، این آب، این هستی سیال، مثل نوازش دست‌های دریای من است که شب‌ها روی تنم تاب می‌خورْد. این دریای خدا، مثل دریای من، زن من است که همیشه می‌دانم منتظرم است؛ خدایا… منتظرم بود. همیشه هر جای زمینِ خدا می‌رفتم، ردی از دریای من چشمم را می‌گرفت؛ یک ابر، یک بو، یک صدا و حتی مسیر باد روی برگ‌ها هم دریای شیرینم را به یادم می‌آورد و نشانم می‌داد زندگیِ با او را چطور به آغوش بکشم. این زندگیِ دریا بود که هر صبح نماز می‌خوانْد و سپس من را، مردش را بدرقه می‌کرد. یا که غروب‌ها بعد از نمازش به استقبالم می‌آمد و تن خسته از کارم را با تمامیت خود تحویل می‌گرفت، خاک تنم را می‌تکانْد و تا چای اول معطرش را سرمی‌کشیدم، سفره‌ی خانگی‌اش را مقابل شوق نگاهم پهن می‌کرد و هنر زنانگی‌اش را لقمه به لقمه به کامم می‌سپرد و خود، اوج می‌‎گرفت! دریا، زندگی بود؛ زندگی من….

پرسید: “اون خدا بیامرز که رفته دیگه، تا کی میخوای آواره موج و دریا باشیم؟”

اینجا تنها نقطه‌‌ی زمین است که او را با آنکه ندارم، دارمش. این نمازهای دریا، او را به کالبد من می‌آورَد و خیالش جان می‌گیرد، جان می‌گیرم و یکی می‌شویم. اما حیف که نمی‌توانم با خودم یکی شوم.

پرسید: “هنوز با ما دو تا مشکل داری؟ من فقط بخشی از خودتم که فقط با مردن دریا کنار اومده و کنار کشیده. تو چرا نمی‌خوای رفتنش رو قبول کنی؟”

یکی از ما، یعنی من باید دریا را به همان شکلی که واقعاً بود در دل خود نگه می‌داشت تا در جایی و به شکلی زنده بماند. تا زمانی که یاد او در ما نفس بکشد، می‌توانیم انتقام مرگش را بگیریم و هر سه‌تایمان تن به آب بزنیم و غرق شویم.

پرسید: “راستی چرا مدتیه خبری از سومی نیست؟ به ما قول داد انتقام دریا رو می‌گیره.”

او در غیبت و سکوت، شمشیر خشم خود را تیز می‌کند و هر لحظه به یاد می‌آورَد مثل سه ضربه چاقویی که ظرافت تن دریا را شکافت، سه‌پاره شدم. دریا مُرد و من سه‌بار خواهم مُرد. چند ماه زندگی نباتی، ماحصل زندگی شخصیت اولم بود؛ اما از آن روز که فرمان به دست من افتاده است، به سجاده‌ی شور دریا پناه می‌برم تا روز عدالت فرا برسد و سونامی خشم خاموش شخصیت سوم سر باز کند و جهانی که دریای ما را تاب نیاورد، ویران کند. پس از آن روز، هر سه روحِ در یک کالبدم را به جزر دریا می‌سپارم تا با خود ببرد و تصمیم بگیرد ما را در خود نگه دارد یا با مد بعدی، سه‌پارگی‌ام را وصله زده و یک من ِ جدید را به ساحل برساند…

1403/01/21