X

دسته: داستانک

دسته: داستانک, دفترچه

داستان کوتاه؛ فراموشی

می‌خواستم به سفر بروم و باید آبی روی زمین ریخته می‌شد. کسی با ضربه‌ای ناگهانی دریچه‌ی سد را باز کرد و روستایمان را آب برد. من سوار بر قایق کاغذی خیالم رهسپار جریان رود حادثه شدم و رفتم.

در راه، درخت پیری را دیدم که کودکان زیادی از شاخه‌هایش آویزان بودند و مثل میوه‌هایش به آنها بال و پر می‌داد تا بزرگ شوند.

درخت با فرزندانش با من حرکت نکرد و جای خود را به یک غار سنگی سپرد. به دلم آمد که پیامبری در آن به دعا مشغول است. راستش هیچ نشانه‌ای برای اثبات حرفم نداشتم و فقط دلم می‌خواست از مقابل دعاهای یک پیامبر غارنشین عبور کنم، که کردم.

به جای آرامی از رود رسیدم که چیزهایی در آن شسته می‌شد؛ لباس، ظرف، بدن، چشم، خاطره و زندگی. زنی قایق کاغذی‌ام را دید و با شتاب به دنبالم راه افتاد. چادر حریرش را روی آب پهن کرد و قالیچه‌ی سلیمانش شد.

بادی ولگرد آمد و مسیر زن را از من جدا کرد. من با باد شاخ‌به‌شاخ شدم اما همین که دیدم غصه دارد، آرام گرفتم. می‌گفت هیچ‌کس به فکر او نیست و آدم‌ها در و پنجره‌هایشان را به رویش می‌بندند. گوشه‌ی قایقم را کندم و برایش هواپیمای کاغذی درست کردم تا سوار بر آن همراهی‌ام کند.

یک ماهی سرخ و بزرگ به درون قایقم پرید و کلماتم را خیس کرد. نفسش درنمی‌آمد اما با تقلای زیاد گفت که او را به گربه‌ی سیاهِ کنار رود تحویل دهم. همین که گرفتمش از دستم سُر خورد و به آب افتاد. گربه چیزی گفت و در امتداد مسیرِ آن زن رفت.

به خواندن ادامه دهید…

دسته: داستانک, دفترچه

داستان کوتاه: دریا…

پرسید: “از کجا می‌دونی به کدوم سمت نماز بخونی وقتی هیچ‌کدوممون نمی‌دونیم که قبله‌مون کجاست؟”.

وقتی روی گهواره‌ی موج سوار باشیم و از چهارطرف، دریا در آغوش گرفته باشدمان، سمت‌وسو مهم نیست، به هر رو که نیت کنیم قبله، همانجا انتظارمان را می‌کشد.

پرسید: “حالا چرا واسه نماز خوندن میایم وسط دریا؟ چرا رو خشکی نمی‌خونیم؟”

اینجا، این آب، این هستی سیال، مثل نوازش دست‌های دریای من است که شب‌ها روی تنم تاب می‌خورْد. این دریای خدا، مثل دریای من، زن من است که همیشه می‌دانم منتظرم است؛ خدایا… منتظرم بود. همیشه هر جای زمینِ خدا می‌رفتم، ردی از دریای من چشمم را می‌گرفت؛ یک ابر، یک بو، یک صدا و حتی مسیر باد روی برگ‌ها هم دریای شیرینم را به یادم می‌آورد و نشانم می‌داد زندگیِ با او را چطور به آغوش بکشم. این زندگیِ دریا بود که هر صبح نماز می‌خوانْد و سپس من را، مردش را بدرقه می‌کرد. یا که غروب‌ها بعد از نمازش به استقبالم می‌آمد و تن خسته از کارم را با تمامیت خود تحویل می‌گرفت، خاک تنم را می‌تکانْد و تا چای اول معطرش را سرمی‌کشیدم، سفره‌ی خانگی‌اش را مقابل شوق نگاهم پهن می‌کرد و هنر زنانگی‌اش را لقمه به لقمه به کامم می‌سپرد و خود، اوج می‌‎گرفت! دریا، زندگی بود؛ زندگی من….

به خواندن ادامه دهید…

دسته: داستانک, دفترچه

ترس ابدی (داستان هر عکس؛ 3)

دلم شور می‌زد. زودتر از همیشه به خانه پناه آوردم تا در جایی که قلمروی بی‌چون و چرای من است، آرام بگیرم. اذان و آفتاب همراه با من وارد ساختمان می‌شود اما من به تنهایی باید وارد خانه‌ام شوم. در سکوت خانه، کلیه لوازم به خط می‌شوند تا طبق روال همیشه، چرایی و چه موقعی خریدشان را در ذهنم مرور کنم و حظ کنم. تک‌تک‌شان را برای ایمان خریدم، به اینکه چطور حال او را خوب می‌کنند یا من چطور با آنها، زنانگی‌ام را بر تن‌اش جاری می‌کنم. اما چیزی مثل صبحی که از خانه رفتیم نیست. سکوت خانه در بلندی صدای افکارم مظلوم واقع شده بود. آرام در خانه قدم می‌زدم و همه‌چیز را زیر نظر گرفتم تا آنکه دلشوره‌ام مرا به سرنخ اول رساند: بوی تازه‌ای وارد خانه‌ام شده است. مهمان ناخوانده‌ای در اجزای خانه‌ام به چشم‌ام آمد. عنصر بیگانه‌ای هجوم آورده بود و من خلع سلاح شده بودم. با چشمانی باز و لرزان، رد بو را دنبال کردم. پلنگ‌وار دنبال شکار بودم یا از بوی خطر می‌لرزیدم؟ سرنخ دوم را چشمان کشف کردند. درب اتاق‌مان که همیشه باز بود، چیزی را در پشت خود پنهان کرده است. فکرم قبل از من وارد اتاق شد. هر بار تصویری به ذهنم می‌رسید تا دست یکی‌شان را بگیرم و وارد شوم. پشت در ایستادم و تصویر یک دزد در ذهنم نقش بست. دستگیره را گرفتم و به گلبرگ‌های سرخ روی تخت و شمع فکر کردم و دستگیره را به پایین فشار دادم و درب باز شد. فکر نمی‌کردم. چشمانم متوقف شده بودند. شوهرم بود. روی تخت دونفره‌مان، به همان شکلی که همیشه مرا بغل می‌کند خوابیده است. دستش دور یک زن است که او همچون من خودش را در بغل ایمان جا داده است. آن زن منم؟ موهایش مشکی‌ست و ایمان موی بور مرا دوست دارد. هنوز وارد اتاق نشده‌ام اما آن زن رسماً وارد زندگی‌ام شده است. تمام تنم در دستم جمع شده که به دستگیره تکیه داده است. شوری دلم به فشار دردناک قفسه سینه تبدیل شده بود. فشار دست چپ روی دستگیره از حد گذشته بود. زن روی تخت من نیستم، زنی که مقابل درب روی زمین افتاده هم من نیستم. من دیگر رسماً حضور ندارم و دستگیره هم در دستم جا نمی‌شود. منِ ایستاده در مرز اتاق، مُرده‌ام و تمام ترس‌های به حقیقت پیوسته‌ام، مرا در خانه‌ام حبس کرده است. من مُردم اما هیچ‌گاه این خانه، ایمان و آن زن مو مشکی را ترک نخواهم کرد. این تخت، مال من است…

 

1403/06/17

/منبع عکس: Freepik

دسته: داستانک, دفترچه

انتظار (داستان هر عکس؛ 2)

سال‌هاست که تنها زندگی می‌کنند. تنها که نه، مادر و دختری که در زیر سقف انتظار بزرگ می‌شوند؛ انتظاری دردناک‌تر و سخت‌تر از حرف مردم، اما شیرین چون کودکی لیلا. اینجا شهر کوچکی‌ست که آدم‌هایش، سرگرمی خود را از بین اهالی محل انتخاب می‌کنند و این دو نفر سال‌هاست بار تفریح چند محله را به دوش می‌کشند.

لیلا کوچک بود که پدرش مثل همیشه رفت اما برخلاف همیشه بازنگشت. لیلا با این تناقض بزرگ شد در تمام این سال‌ها، مادرش در کوچه، در آخرین جایی که شوهرش را به چشم دیده بود، دستانش را گرفته بود و با لبخندی بدرقه‌اش کرده بود می‌ایستاد تا فرصت استقبال از مردش را از دست ندهد. بیست سال از آن لحظه گذشته اما مگر عشق، زمان می‌فهمد؟ بیست سال پیش شوهرش، پدر لیلای کوچک دقیقاً مثل هر روز از خانه خارج شد تا به سر کار برود. دل زنانه مادر لیلا بی‌تاب شد و دلتنگ، با عجله چادر به سر شد و صدا زد “احمد صبر کن”. احمد صبر کرد و سال‌هاست بغض آن “صبر کن” گلویش را فشار می‌دهد: ” خدایا کاش می‌گفتم احمد نرو. یا احمد بمون، یا هر چیز دیگه‌ای که تو خونه نگهش می‌داشت…”

به لیلا می‌گفت پدرت برای کار خیلی مهمی به خارج رفته و روزی برمی‌گردد. لیلا تا چند سال اول بی‌پدری، با دلتنگی قانع می‌شد اما زمانی که شهود زنانه در تن نوجوانش به آرامی شکل می‌گرفت، دریافت که رفتن پدرش با یک نقطه به پایان رسیده است؛ پدر رفت.

سال‌هاست که هیچ تلاشی این دو نفر را به گمشده زندگی‌شان نرسانده و هیچ پاسخی بر تن سوال بزرگشان اندازه نشده است. آنها فقط رفتنش را پذیرفتند، اما هیچگاه تن به نیامدنش ندادند:

به خواندن ادامه دهید…

دسته: داستانک, دفترچه

سادگی شیرین (داستان هر عکس؛ 1)

همیشه به ساده‌ترین شکل ممکن به سراغم می‌آمد. گاهی با چای و خرمای نوستالژیک جنوب و یا قهوه و شیرینی‌های خانگی همسایه؛ از آن شیرینی‌هایی که دل آدم برایشان غنج می‌رود. اما همیشه از آن کم خرید می‌کرد؛ چون نگران بود پرستو بفهمد ترحم ما از بی‌تابی دلمان پیشی گرفته و با هر لقمه‌ی شیرینی که به دهانمان می‌رسد، یاد لقمه‌هایی می‌افتیم که با مرگ شوهرش سعید، از دهان بچه‌هایش فاصله گرفته بود.

بارها سعی کرد مثل پرستو بپزد، حتی دستور پختش را هم گرفت اما در خروجی نهایی، همیشه چیزی کم بود. همیشه جای خالی طعمی حس می‌شد که گویی عمداً دستور پخت را رها کرده بود تا حضورش بیشتر حس شود. دل پاک شیرین اجازه نداد حتی یک‌بار به پرستو شک کند که شاید فوت کوزه‌گری‌اش را به ما نگفته تا همیشه شیرینی‌هایش در دهانمان شیرین بماند و نام ما هم در لیست مشتریانش.

یک‌بار که جای خالی طعم شیرینی‌های زنم بیشتر از همیشه در دهانمان خودنمایی کرده بود، برای اولین‌بار در زندگی هفت‌ساله‌مان، کلافگی وحشی‌اش بیدار و از قفس رها شده بود. من هم ناخواسته اما قابل پیش‌بینی، از این غافلگیری تحریک‌کننده لذت بردم! آخر قشنگ‌ترین لوندی‌های شیرین در کلافگی‌های کمیابی پیدا می‌شود که قطب ناهمنام مردانگی‌ام را با شدت هرچه تمام‌تر به خود جذب می‌کند. این‌بار اما کامِ ناکامم را در نطفه خفه کردم و با لحن مورد علاقه شیرین فضا را به دست گرفتم: “می‌دونی چرا هیچ‌وقت شیرینیات مثل پرستو نمیشه؟”. این سوال و جوابش را برای روز مبادا کنار گذاشته بودم. این لحظه، برای هر دویمان روز مباداست؛ برای شیرین و اوج ناراحتی‌اش و من و اوج شهوتم.

شیرین با کلی مکث و اکراه و در خطاب به دیوار گفت: “چرا؟ لابد مشکل از منِ دیگه”.

موقعیت استراتژیکم روی مبل را تحکیم کردم و با گلویی که بیش از حد مجاز صاف شده بود، به روی منبر رفتم: “نه گلم، چون تو با ذهنت و برای من می‌پزی و پرستو با قلبش و برای بچه‌هاش. تو برای دلبری کردن و عزیزتر شدن و پرستو واسه زنده موندن.

مزه شیرینات خوبه اما همیشه یه چیزی کم داره که خیلی تو دهنمون به چشم میاد. چون ناخواسته اونا رو با شیرینیای پرستو مقایسه می‌کنیم. حتی وقتی پرستو بالا سرت بود و نگات می‌کرد باز طعم تو نارس بود. دلیلشم اینه که تو می‌دونی اگه شیرینات خوشمزه نشن، هزارتا برگ برنده دیگه داری که واسم رو کنی و دلمو ببری. اما پرستو اینطور نیست؛ بعد از سعید، تنها گزینه زندگیش رو به دست گرفت و مثل یه سینه‌سرخ از نو شروع کرد. یه بار سعید تو مستی بهم گفت که پرستو از همه‌نظر زن خوبیه و واقعاً دوستش داره، اما فقط بلده شیرینی بپزه. می‌گفت دستپخش معمولیه، خونه‌داریش معمولیه، مهارت ویژه و عجیبی نداره اما همیشه شیرینیاش بهترین و آخرین برگ بازیش بودن که مطمئن بود نتیجه رو عوض می‌کنه. واسه همین همیشه صدشو واسه پختشون میذاره”.

می‌خواستم ادامه دهم اما دیدم که کم‌کم آشپزخانه را به طعم شیرینی‌های پرستو واگذار می‌کند و به سمت من پناه می‌آورد؛ طوری که گویی اگر از شیرینی بیزار نشده باشد، لوازم پختش را برای همیشه به دیوار آشپزخانه آویزان کرده است.

پس من هم ادامه دادم تا تیر شلیک شده‌ی سرگردان در هوا را به مقصد برسانم.

به خواندن ادامه دهید…

کپی رایت © 2026 راویچه؛ احسان خواجوی