احسان خواجوی

مادرم، قصه نمی‌خواند. کودکی‌ام در کوری سوادش خانه‌نشین شده بود. درخت نبود و من “شمال” را در خشکی “دین و زندگی” جستجو می‌کردم. شرجی، آب‌مان را در می‌آورد و با خودخواهی هر چه تمام‌تر، در خود حل می‌کرد. من، جایی میان سیل جمعیت خانه، زیر دست و پا می‌ماندم و همیشه، اذان نجاتم می‌داد و تلاش مادرم برای نماز اول وقت و پدرم، که سریع‌ترین نماز فشرده تاریخ را رکورد می‌زد.

من، گوشه‌های تاریک خانه‌مان را کشف کرده بودم و حریم خصوصی ذهنم را در آنجا تخلیه می‌کردم. کتاب می‌خواندم و ریاضی آفرینش را حساب می‌کردم. چه فرقی می‌کند کدام نمره، ماحصل من بود؛ همه چیز به ساده‌ترین شکل ممکن، درد داشت و من، آخرین صدای بی‌ربط شنیده شده‌ی هر جمع، در خداحافظی‌ها شروع می‌شدم.

قصه‌ای نبود، هر کلمه را به یتیم‌خانه افکارم می‌رساندم تا سفره بچینم. قسم می‌خورم چند شاهنامه و شاید چند قرآن سرودم ولی وزارت ارشاد دهه شصت بودم و اعدام‌شان کردم. من بزرگ شدم و تمام شاهنامه‌ها و قرآن‌ها را برای گرم کردن حفره‌های قلبم، سوزاندم….

بزرگ شدم و هیچ‌گاه بزرگی، من نشد؛ همان کودکی بودم که ریش داشت و ریشه‌هایش را در شجره‌نامه بشر می‌جست. زندگی، درس‌های عجیبی بر تنم هاشور می‌زد و تمام چراهایم را در بن‌بست یک جمله پیاده می‌کرد: بزرگ می‌شوم، می‌فهمم.

بزرگ شدم و کودک دیگری از من رویید و مسئولیت بزرگ کردن اول شخص جمع، به من سپرده شد. هوای مسافران اداری مترو در من جاری می‌شد و من، منتظر ایستگاه آخر بودم. هم‌چنان در انتظار شنیدن راوی که می‌گوید: ایستگاه آخر است، پیاده شوید. چه قصه‌ای خوش‌تر از آنکه پایان‌اش باز نیست؟

زندگی را می‌فهمم و اگر حکم خدا در بدن نبود، بر جای شلاق‌های کمرم سجده می‌کردم. من کتاب شدم و موهایم را در آینه کلمات شانه می‌زنم. هنوز صدای من، به حرف‌های زیادی نمی‌رسد اما بزرگ شده‌ام و صعود را می‌فهمم. تمام خشکی دین و زندگی را می‌بلعم و احساسم، آب خنکی بر آنها می‌ریزد تا پایین بروند. امروز، دین و زندگی با معده‌ام می‎سازد…

امروز، چراغ‌های زیادی در خاطراتم نصب شده و رنگ‌ها را به من نشان می‌دهند. چهره‌ها، نگاه‌های پرسش‌برانگیز سکوتم نیستند. پیاده‌رو، صراط مستقیم من است و خدا، ایستگاه آخر؛ که پس از آن، چند متر را پیاده بروم به خانه می‌رسم. من به تعداد روزهای زندگی‌ام، در خیابان خوابیدم و هبوط بشر را یدک کشیدم تا زمان ترک اعتیادم به خود فرا برسد. خودم را ترک می‌کنم و با نوری که از گردنم آویز است، به خانه برمی‌گردم و این‌بار، قصه می‌خوانم…

 

احسان خواجوی – زمستان 1402