X

دسته: دفترچه

نوشته‌های من…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

انتظار

لباست سفید است و چشمانت پر ذوق. تو در اوجی و من از پایین به تو می‌بالم. از پله‌ها پایین می‌آیی و هر بار موهایت با چند لحظه تاخیر بر جای خود قرار می‌گیرند. ابدیت پله‌ها را یک به یک پشت سر می‌گذاری تا به من برسی. خودم را به دست تناقض می‌سپارم تا شوق پایین آمدنت تا سطح را پر کند. دیدنت مسابقه حساسی‌ست بین من و خودم. هر پله که زیر پایت فرش قرمز می‌شود چشمانم جای‌جای متحرک بدنت را با آب و تاب گزارش می‌کند. به نیمه رسیدی اما بازی‌ات متوقف نمی‌شود. هر چه پایین‌تر می‌آیی، دستانم را بازتر می‌کنی. آخر بازی‌ات را می‌دانم! برگ برنده همیشه دست توست؛ و تبانی آشکار باخت دادن به تو در دست من. ضربان قلبم با ریتم قدم‌های روی پله‌ات هماهنگ می‌شود. یک پله به پایان مانده که خودت را از ارتفاع آسمان به زمین پرت می‌کنی تا به آغوشم برسی. در جای همیشگی خودت. و می‌رسی و موهایت با چند لحظه تاخیر در جای خود قرار می‌گیرند. عطرشان که از من هم عبور می‌کند، روی پیاده‌رو آرام می‌گیرد و چند گنجشک با سجده ظریف نوک‌هایشان نوش جانش می‌کنند. گربه‌ای فقط نظاره‌گر است. آرام است و دل به خیابان می‌زند. ماشین‌ها یک به یک ترمز می‌کنند تا آرامش‌اش آسیب نبیند. صدای بوق نمی‌آید و نیز صدایی از من و تو. تا آنکه می‌گویی “بریم” و همراه‌مان تمام گنجشک‌ها، گربه‌ها و ماشین‌ها هم حرکت می‌کنند…

دسته: داستانک, دفترچه

ترس ابدی (داستان هر عکس؛ 3)

دلم شور می‌زد. زودتر از همیشه به خانه پناه آوردم تا در جایی که قلمروی بی‌چون و چرای من است، آرام بگیرم. اذان و آفتاب همراه با من وارد ساختمان می‌شود اما من به تنهایی باید وارد خانه‌ام شوم. در سکوت خانه، کلیه لوازم به خط می‌شوند تا طبق روال همیشه، چرایی و چه موقعی خریدشان را در ذهنم مرور کنم و حظ کنم. تک‌تک‌شان را برای ایمان خریدم، به اینکه چطور حال او را خوب می‌کنند یا من چطور با آنها، زنانگی‌ام را بر تن‌اش جاری می‌کنم. اما چیزی مثل صبحی که از خانه رفتیم نیست. سکوت خانه در بلندی صدای افکارم مظلوم واقع شده بود. آرام در خانه قدم می‌زدم و همه‌چیز را زیر نظر گرفتم تا آنکه دلشوره‌ام مرا به سرنخ اول رساند: بوی تازه‌ای وارد خانه‌ام شده است. مهمان ناخوانده‌ای در اجزای خانه‌ام به چشم‌ام آمد. عنصر بیگانه‌ای هجوم آورده بود و من خلع سلاح شده بودم. با چشمانی باز و لرزان، رد بو را دنبال کردم. پلنگ‌وار دنبال شکار بودم یا از بوی خطر می‌لرزیدم؟ سرنخ دوم را چشمان کشف کردند. درب اتاق‌مان که همیشه باز بود، چیزی را در پشت خود پنهان کرده است. فکرم قبل از من وارد اتاق شد. هر بار تصویری به ذهنم می‌رسید تا دست یکی‌شان را بگیرم و وارد شوم. پشت در ایستادم و تصویر یک دزد در ذهنم نقش بست. دستگیره را گرفتم و به گلبرگ‌های سرخ روی تخت و شمع فکر کردم و دستگیره را به پایین فشار دادم و درب باز شد. فکر نمی‌کردم. چشمانم متوقف شده بودند. شوهرم بود. روی تخت دونفره‌مان، به همان شکلی که همیشه مرا بغل می‌کند خوابیده است. دستش دور یک زن است که او همچون من خودش را در بغل ایمان جا داده است. آن زن منم؟ موهایش مشکی‌ست و ایمان موی بور مرا دوست دارد. هنوز وارد اتاق نشده‌ام اما آن زن رسماً وارد زندگی‌ام شده است. تمام تنم در دستم جمع شده که به دستگیره تکیه داده است. شوری دلم به فشار دردناک قفسه سینه تبدیل شده بود. فشار دست چپ روی دستگیره از حد گذشته بود. زن روی تخت من نیستم، زنی که مقابل درب روی زمین افتاده هم من نیستم. من دیگر رسماً حضور ندارم و دستگیره هم در دستم جا نمی‌شود. منِ ایستاده در مرز اتاق، مُرده‌ام و تمام ترس‌های به حقیقت پیوسته‌ام، مرا در خانه‌ام حبس کرده است. من مُردم اما هیچ‌گاه این خانه، ایمان و آن زن مو مشکی را ترک نخواهم کرد. این تخت، مال من است…

 

1403/06/17

/منبع عکس: Freepik

دسته: داستانک, دفترچه

انتظار (داستان هر عکس؛ 2)

سال‌هاست که تنها زندگی می‌کنند. تنها که نه، مادر و دختری که در زیر سقف انتظار بزرگ می‌شوند؛ انتظاری دردناک‌تر و سخت‌تر از حرف مردم، اما شیرین چون کودکی لیلا. اینجا شهر کوچکی‌ست که آدم‌هایش، سرگرمی خود را از بین اهالی محل انتخاب می‌کنند و این دو نفر سال‌هاست بار تفریح چند محله را به دوش می‌کشند.

لیلا کوچک بود که پدرش مثل همیشه رفت اما برخلاف همیشه بازنگشت. لیلا با این تناقض بزرگ شد در تمام این سال‌ها، مادرش در کوچه، در آخرین جایی که شوهرش را به چشم دیده بود، دستانش را گرفته بود و با لبخندی بدرقه‌اش کرده بود می‌ایستاد تا فرصت استقبال از مردش را از دست ندهد. بیست سال از آن لحظه گذشته اما مگر عشق، زمان می‌فهمد؟ بیست سال پیش شوهرش، پدر لیلای کوچک دقیقاً مثل هر روز از خانه خارج شد تا به سر کار برود. دل زنانه مادر لیلا بی‌تاب شد و دلتنگ، با عجله چادر به سر شد و صدا زد “احمد صبر کن”. احمد صبر کرد و سال‌هاست بغض آن “صبر کن” گلویش را فشار می‌دهد: ” خدایا کاش می‌گفتم احمد نرو. یا احمد بمون، یا هر چیز دیگه‌ای که تو خونه نگهش می‌داشت…”

به لیلا می‌گفت پدرت برای کار خیلی مهمی به خارج رفته و روزی برمی‌گردد. لیلا تا چند سال اول بی‌پدری، با دلتنگی قانع می‌شد اما زمانی که شهود زنانه در تن نوجوانش به آرامی شکل می‌گرفت، دریافت که رفتن پدرش با یک نقطه به پایان رسیده است؛ پدر رفت.

سال‌هاست که هیچ تلاشی این دو نفر را به گمشده زندگی‌شان نرسانده و هیچ پاسخی بر تن سوال بزرگشان اندازه نشده است. آنها فقط رفتنش را پذیرفتند، اما هیچگاه تن به نیامدنش ندادند:

به خواندن ادامه دهید…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

معجزه

چقدر همه‌چیزت اندازه است! از هر زاویه‌ای که به چشم می‌آیی، هنر هندسه آفرینش را می‌فهمم و در تو، هیچ ایرادی به قلاب کمالگرایی‌ام گیر نمی‌کند.

دوست دارم شعر می‌خواندی تا من در کلماتی، دستانم را فرهاد می‌کردم و جای‌جای بدنت، شیرین می‌شد. من چند کوه شعر را زیر و رو می‌کردم تا توجه‌ات جلب می‌شد و اجازه می‌دادی در خواب و بیداری، تنت را با تیشه کلماتم موشکافی کنم تا شاید بفهمم چطور می‌توانی چنین حجم عظیم زیبایی را با خودت حمل کنی.

چطور می‌شود هیچ‌کجای مساحت خصوصی تنت، پَرتی نداشته باشد و همه‌چیز در خداگونه‌ترین حالت ممکن، بوی زندگی بدهد؟ حتی من با مشام نارس‌ام هم با عود دست‌ساز حضورت در شعر مراقبه می‌کنم، برای لحظاتی به خدا می‌رسم و نامت را با اسامی نود و نه گانه‌اش معامله می‌کنم. یقین دارم که معامله‌ای دو سر بُرد است؛ خدا به احسن الخالقین‌اش می‌رسد و اسامی او هم به من؛ تا پیامبری شوم که کتاب آسمانی‌اش روی خطوط بدن تو نقش می‌بندد؛ پیامبری که تو تنها معجزه‌اش باشی و من اولین ایمان‌آورنده‌اش باشم…

وای اگر به معجزه کلماتِ روی تنت پی ببری! شاکی خصوصی شاعری خواهی شد که متهم است دوربین چشم‌هایش روی بدنت زوم شده و تمام پُرتره‌های اندامی‌ات را رصد می‌کند. دفاعیه‌ام جزء این شعر نخواهد بود تا ثابت کنم هم‌چون نقاش پیری که زنانگی جهان را به تصویر می‌کشد تا فرزند احساسش به دنیا بیاید، شاعری رهگذر هستم که برایم زنانگی خدا را به تصویر می‌کشی و گیرنده‌های مرا روی فرکانس عشق تنظیم می‌کنی تا شاید روزی، صدای خدا را بدون هیچ نویزی بشنوم. چه فرقی می‌کند تا آن روز شاکی من بمانی یا نه؛ آن روز تمام جهان صدای خدا را از کلماتم خواهند شنید و برای اولین بار به عشق فکر خواهند کرد؛ همان عشقی که رویای تو نیز هست و به آن خواهی رسید، بدون آنکه عاشق و معشوقی در کار باشد…

دسته: بی‌نقطه و بی‌جهت, دفترچه

شب، ساحل و یک سوال (بی‌نقطه و بی‌جهت؛ 1)

روی ماسه‌ها راه که می‌روم، عکس او همواره سد راهم می‌گردد. وهم ساحل، آرام‌آرام معماری ساده‌ی دلم را مصادره می‌کرد و مرا وادار که لای ماسه‌های سرد، رد گرمیِ گِلی را حس کرده و در سرود سحرگاهی ماهی‌ها، الهام الهه‌های حوا را در کاسه‌ی حماسه آدم‌های دهکده هل دهم.

اما طلوع اسماء الهی در سحر، اسرار سوال اصلی عالَم را رویم رها کرده و داد احوال آرامم را درمی‌آورد: “کدام هلال سُرمه‌ی او، مرگِ مرا دور کرده و سرورِ وصالم را می‌دهد؟“

دسته: داستانک, دفترچه

سادگی شیرین (داستان هر عکس؛ 1)

همیشه به ساده‌ترین شکل ممکن به سراغم می‌آمد. گاهی با چای و خرمای نوستالژیک جنوب و یا قهوه و شیرینی‌های خانگی همسایه؛ از آن شیرینی‌هایی که دل آدم برایشان غنج می‌رود. اما همیشه از آن کم خرید می‌کرد؛ چون نگران بود پرستو بفهمد ترحم ما از بی‌تابی دلمان پیشی گرفته و با هر لقمه‌ی شیرینی که به دهانمان می‌رسد، یاد لقمه‌هایی می‌افتیم که با مرگ شوهرش سعید، از دهان بچه‌هایش فاصله گرفته بود.

بارها سعی کرد مثل پرستو بپزد، حتی دستور پختش را هم گرفت اما در خروجی نهایی، همیشه چیزی کم بود. همیشه جای خالی طعمی حس می‌شد که گویی عمداً دستور پخت را رها کرده بود تا حضورش بیشتر حس شود. دل پاک شیرین اجازه نداد حتی یک‌بار به پرستو شک کند که شاید فوت کوزه‌گری‌اش را به ما نگفته تا همیشه شیرینی‌هایش در دهانمان شیرین بماند و نام ما هم در لیست مشتریانش.

یک‌بار که جای خالی طعم شیرینی‌های زنم بیشتر از همیشه در دهانمان خودنمایی کرده بود، برای اولین‌بار در زندگی هفت‌ساله‌مان، کلافگی وحشی‌اش بیدار و از قفس رها شده بود. من هم ناخواسته اما قابل پیش‌بینی، از این غافلگیری تحریک‌کننده لذت بردم! آخر قشنگ‌ترین لوندی‌های شیرین در کلافگی‌های کمیابی پیدا می‌شود که قطب ناهمنام مردانگی‌ام را با شدت هرچه تمام‌تر به خود جذب می‌کند. این‌بار اما کامِ ناکامم را در نطفه خفه کردم و با لحن مورد علاقه شیرین فضا را به دست گرفتم: “می‌دونی چرا هیچ‌وقت شیرینیات مثل پرستو نمیشه؟”. این سوال و جوابش را برای روز مبادا کنار گذاشته بودم. این لحظه، برای هر دویمان روز مباداست؛ برای شیرین و اوج ناراحتی‌اش و من و اوج شهوتم.

شیرین با کلی مکث و اکراه و در خطاب به دیوار گفت: “چرا؟ لابد مشکل از منِ دیگه”.

موقعیت استراتژیکم روی مبل را تحکیم کردم و با گلویی که بیش از حد مجاز صاف شده بود، به روی منبر رفتم: “نه گلم، چون تو با ذهنت و برای من می‌پزی و پرستو با قلبش و برای بچه‌هاش. تو برای دلبری کردن و عزیزتر شدن و پرستو واسه زنده موندن.

مزه شیرینات خوبه اما همیشه یه چیزی کم داره که خیلی تو دهنمون به چشم میاد. چون ناخواسته اونا رو با شیرینیای پرستو مقایسه می‌کنیم. حتی وقتی پرستو بالا سرت بود و نگات می‌کرد باز طعم تو نارس بود. دلیلشم اینه که تو می‌دونی اگه شیرینات خوشمزه نشن، هزارتا برگ برنده دیگه داری که واسم رو کنی و دلمو ببری. اما پرستو اینطور نیست؛ بعد از سعید، تنها گزینه زندگیش رو به دست گرفت و مثل یه سینه‌سرخ از نو شروع کرد. یه بار سعید تو مستی بهم گفت که پرستو از همه‌نظر زن خوبیه و واقعاً دوستش داره، اما فقط بلده شیرینی بپزه. می‌گفت دستپخش معمولیه، خونه‌داریش معمولیه، مهارت ویژه و عجیبی نداره اما همیشه شیرینیاش بهترین و آخرین برگ بازیش بودن که مطمئن بود نتیجه رو عوض می‌کنه. واسه همین همیشه صدشو واسه پختشون میذاره”.

می‌خواستم ادامه دهم اما دیدم که کم‌کم آشپزخانه را به طعم شیرینی‌های پرستو واگذار می‌کند و به سمت من پناه می‌آورد؛ طوری که گویی اگر از شیرینی بیزار نشده باشد، لوازم پختش را برای همیشه به دیوار آشپزخانه آویزان کرده است.

پس من هم ادامه دادم تا تیر شلیک شده‌ی سرگردان در هوا را به مقصد برسانم.

به خواندن ادامه دهید…

کپی رایت © 2026 راویچه؛ احسان خواجوی