روی ماسهها راه که میروم، عکس او همواره سد راهم میگردد. وهم ساحل، آرامآرام معماری سادهی دلم را مصادره میکرد و مرا وادار که لای ماسههای سرد، رد گرمیِ گِلی را حس کرده و در سرود سحرگاهی ماهیها، الهام الهههای حوا را در کاسهی حماسه آدمهای دهکده هل دهم.
اما طلوع اسماء الهی در سحر، اسرار سوال اصلی عالَم را رویم رها کرده و داد احوال آرامم را درمیآورد: “کدام هلال سُرمهی او، مرگِ مرا دور کرده و سرورِ وصالم را میدهد؟“