X

دسته: روزنوشت‌ها

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ بهانه‌ای برای دلتنگی…

دلتنگ شدم برای روزهای دانشجویی؛ برای آن شورِ ممکن، دلچسب، نامیرا، جمعی. روزهایی که همه‌چیز در آن جریان داشت، دوستانی بودند مثل من، دغدغه‌هایی داشتیم ارزشمند، رویاهایی داشتیم دست‌یافتنی. روزهایی که با تمام سختی‌های جوانی‌اش، جایی در عمق روح آدم خانه می‌کند و به هویت‌مان تبدیل می‌شود.

دلم تنگ شده برای آن روزهایی که فردا، جزو نگرانی‌هایم نبود و من همیشه چیزی داشتم که با آن سرگرم باشم، فرصت‌ها و راه‌های بسیاری داشتم که به آنها توجه نمی‌کردم، وقت و خلوت زیادی داشتم که هر چند آزادهنده، اما بامعنا بودند و دوست‌داشتنی.

دلم تنگ شده برای سادگی غم‌ها و شادی‌های دانشجویی، برای نگرانی‌های شب امتحان، برای نیمروهای دورهمی، سیگارهای قرضی، اتاق‌های اشتراکی…

روزهای بزرگسالی جالب نیست، سرعت آدم را کم می کند و زیر بار سن خمیده می‌شویم؛ هرچند که هنوز جوانه‌ای در ما زنده باقی مانده باشد…

 

30 خرداد 405

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ به کدامین گناه؟

خفگی صدایم می‌زند. دیگر هیچ کلمه‌ای به داد گلویم نمی‌رسد و هیچ زبان زنده‌ای نفس نمی‌شود.

تمام جهانم را آب گرفته است و هیچ‌کس مرا از کابوس این خواب بیدار نمی‌کند.

جهان، جای قشنگی برای زندگی‌ست اما آدم که مثال نقض شود، دیگر کاری از دست خدا هم برنخواهد آمد؛ چه برسد به من که فقط یک جزء از کل فلسفه‌ی خدا هستم که خفگی را پذیرفته است.

من دیگر دست به دامن هیچ‌چیز نمی‌توانم شد، مگر دایره‌های کوچک سفید و خط‌دار که قرار است چیزی را در مغزم خاموش یا روشن کنند. آنها آخرین حربه‌ی من برای زنده‌ماندن‌اند که از سال‌ها پیش ترک‌شان کرده بودم اما دوباره باید به سوی خودم فرابخوانم‌شان؛ می‌دانم که ناامیدم نخواهند کرد، برخلاف خدا که از مدت‌ها پیش درد و درمانم بود اما ترجیح داد درد بماند و روی رانتِ ایمانم خط بکشد و مرا به ته صفِ ارباب رجوع تبعید کند و بشوند “به کدامین گناه، ایمانم را کُشتی؟”

 

9 خرداد 405

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ بازی با کلمات

دلم می‌خواهد چیزی بنویسم. نیاز دارم دوباره بازیگر نقش اصلی جهان شخصی خودم باشم؛ همان جهانی که از شیفت‌های اداری و اخبار تجاری گریزان است و در دلم پنهان می‌شود. گاهی هم در شعرها سراغم را می‌گیرد یا در حسی مظلوم و کودکانه که از گرسنگی روحی‌ام حرف می‌زند.

سفیدی عمر در بین سیاهی موهایم تکثیر می‌شود اما هنوز کودکی در من هست که بازی می‌خواهد. هیچ کودکی از بازی سیر نمی‌شود و هیچ بازی‌ای برای کودک خسته‌کننده نیست. کودک، تکرار را نمی‌فهمد و بازی‌های تکراری را مثل روز اول دوست دارد. من اما وقتی نمی‌نویسم، خسته‌تر می‌شوم. پس در کلماتم با خودم بازی می‌کنم و در تنهایی، سرم را گرم می‌کنم. من می‌نویسم تا تمام آنچه را که در جهان واقعیت بازی نکرده‌ام، تجربه کنم. من می‌نویسم تا فشار اتمسفر وجودم به مرز انفجار نرسد. اما شاید باید منفجر شوم تا کوه بزرگسالی‌ام فرو بریزد و تونلی ساخته شود تا مرا به دیزنی‌لندِ ادبیاتم برساند.

نمی‌دانم. اما دلم می‌خواهد باز هم چیزی بنویسم و برای خودم بی‌سناریو، بی‌تماشاگر، بی‌صحنه نقش‌آفرینی کنم (انتخاب دیگری ندارم). من بازی‌های تئاتر را دوست دارم اما تئاتر را تماشاگرانش زنده نگه می‌دارند. به همین خاطر است که تمام تئاترها عاشقانه‌اند؛ چون در هر جمله، عشق بازیگران شنیده می‌شود که حاصل صدها تکرار جمله و نقش است. من چند سال است که نمایشنامه‌ی زندگی‌ام را تمرین و تکرار می‌کنم اما هنوز نوبت اجرا به من نرسیده است و من، بی‌تاب دیدنِ تماشاگرانم هستم و مهمان ویژه‌ای که در ردیف اول نشسته است…

 

4 خرداد 405

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ بطالت‌های روزانه

روزهایم به بطالت می‌گذرد. من هر روز صفحات زیادی می‌خوانم و شاید چندبرابر آنچه می‌خوانم را می‌نویسم. اما خواندن و نوشتن، درمان “حال” نیست و فقط شاید در آینده‌ای دور و مبهم جوانه شوند.

من یاد گرفته‌ام شایدهای آینده را برای همان آینده کنار بگذارم و در “حال” زندگی کنم. “حال” اما دستش چنان خالی از درمان است که شرم می‌کند نگاهم کند. امروزِ من، آینده‌ی چندین ساله‌ی “حالِ” گذشته‌ی من است که با کتاب و کلمه گذشته است. آن روزها هیچ نمی‌دانستم پس عذری بر کتاب و کلمه نیست، اما امروز، همه‌چیز فرق می‌کند…

من برای پرواز خلق شده‌ام اما اینجا و اکنون می‌گویند در بند باشم و بی‌حرکت.

من برای عاشقی شعر شده‌ام اما اینجا و اکنون می‌گوید خاموش باش و در خود فرو رو.

من برای بیانِ کلمه رشید شده‌ام اما اینجا و اکنون می‌گوید هیس؛ هیچ حرفی مجاز نیست.

دلم پر شده از جای خالی لطیفی که خطوط ارتباطی‌ام با جهان را اشغال کرده است. من چند سال است که دانش‌آموخته‌ی مکتب عاشقانه‌ای هستم و موعد فارغ التحصیلی‌ام رسیده است. من آماده‌ی ورود به بازار کار هستم تا دانش‌ام را محک بزنم، محک بخورم و خدمتی ارائه کنم که تقاضایش بی‌حد است و عَرضه‌اش ناچیز.

من چیزهایی می‌دانم که برای بشر مفید است اما خدای حی و حاضر در اینجا و اکنون دستم را نمی‌گیرد تا چیزی را توشه‌ی سفرم کند.

من عشق‌هایی دارم که برای داده‌شدن پرورش یافته‌اند اما هیچ تنی نیست تا دستان محبتم از موهایش سُر بخورند و به قلب‌ها برسند.

من شعرهایی نوشته‌ام که از خدا حرف نمی‌زند اما سرشار از آرایه‌های ادبیِ خلقت زنانه‌ی خداست که صلاح نیست از خانه بیرون بیایند.

من در تمام روزهایی که بی‌عشق می‌گذرد بطالت را زندگی می‌کنم. چون آن ذراتی از عشق که در وجودم شعله‌ور شده است، به دوم شخص مفرد نیاز دارد تا گُر بگیرد و جهان اول شخص جمع‌مان را بسوزاند.

من از خودم خالی شده‌ام تا با عشقی پر شوم که در امتداد خطوط بدنی آسمانی بزرگ می‌شود، اما مدت‌هاست چند تار عنکبوت در بدن من به خط شده است.

این روزنوشت‌ها را که کسی نمی‌خواهد، پس باید اعتراف کنم که بی‌عشقی امانم را بریده است. یک روزم به نوشتن‌های پرشور ختم می‌شود و روزهای دیگرم به رخوتی که چشم‌هایم را ناتوان از فهم کلمه می‌کند و دست‌هایم را به جای نوشتن، در جیب گوشه‌نشینی فرو می‌برد.

من چند سال است که به روانشناسی زرد تن داده‌ام و به روحانی‌ترین شکل ممکن معشوقم را روی کاغذهای شعر ترسیم کرده‌ام. من نوشتم تا اتفاق بیافتد، اما نه تنها او اتفاق نیافتاد، بلکه ماه‌هاست که هیچ اتفاقی نمی‌افتد.

می‌دانم این شلختگیِ ادبی در روزنوشت دوازدهم در ذوق می‌زند اما وقتی قرار است از بطالت بنویسم باید فضای امری باطل را نمایش دهم تا متن، صادقانه شود؛ همانطور که باید صادق شوم و بگویم که دلم برای اوی غریبه تنگ شده است تا بلکه با کلیشه، به یک پایان غافلگیرکننده برسم!

 

30 اردیبهشت 405

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ از ساحل به کویر و سپس به هیچ…

خودم را در شعر جا گذاشته‌ام. زیر ملحفه‌ای از آرایه‌های ادبی دراز کشیده‌ام و دیگر دست خدا هم به من نمی‌رسد.

خدا مرا در شعر گم کرده است اما هنوز چند میلیارد قصه دارد و سقوط یک شن از یک مشت شنِ در دست، به چشم نمی‌آید.

قرار بود شعرها مرا به دریا برسانند اما زیر پایم خالی شد و به جایی سقوط کردم که کاملاً خشک است. من شن ساحل بودم و امروز کویر خانه‌ام شده است.

در کویر هم شعرهایی هست و از تشنگی نخواهم مرد اما کویر، رطوبت کلمه را در خود می‌بلعد تا سکوت خشک‌اش را دیکته کند. شوری دریا به من سازگارتر است تا بنوشم و تشنه‌تر شوم. من به موسیقی متن خروش هر موج نیاز دارم تا اشک‌های شورم را به دریا وصل کنم.

خدا غریق‌نجات اهالی ساحل است و کویر هیچ محافظی ندارد. کویر آدم را خشک می‌کند تا با آن پیوند بخوریم و فاسد نشویم. سکون کویر، آدم را در خود فرو می‌بَرد و هر ثانیه، شن‌های بیشتری را از تن‌مان بالا می‌آورد تا پایین‌تر برویم.

نمی‌دانم چقدر در کویر حل شده‌ام. نمی‌دانم هنوز چیزی از منِ دریا باقی مانده یا کویر، اشک‌های شعرم را خشکانده است. سکوت کویر تمام فکر و حواس آدم را تخلیه و با شن پر می‌کند اما هنوز نتوانسته آسمان را از من بگیرد؛ آسمان، آخرین دلخوشی ناچیزم از بی‌کرانی، خیسی، شوری و آبی دریاست.

هر چه بیشتر در کویر فرو می‌روم، از آسمان دورتر می‌شوم. انگار که جبر فاصله‌اش با سطح شن کافی نبوده و باید باز هم دورتر شوم.

من در شن‌های ساحل غرق شدم و به کویر سقوط کردم. اما زیر شن‌های کویر، حیات دیگری نیست و در آنجا تمام خواهم شد. روزی حشره‌ای بی‌تفاوت از رویم رد می‌شود و آدم‌های ساحل با ماشین‌هایشان له‌ام خواهند کرد و صدای منِ جامانده در شعر را نخواهند شنید.

جای اشک‌های بخارشده‌ام روی شن را نخواهند بویید.

رویای دریا در خاطرات شن را نخواهند دید.

معنی آسمانِ کویر را نخواهند فهمید.

من اما به آنها فکر خواهم کرد که چطور ساحل و کویر را تجربه کرده‌اند و دعای خیر خداوند از گردنشان آویز است.

دهانم را باز می‌کنم و هم‌زمان شن و غبطه می‌خورم که چطور سنگینی و سبکیِ گردن‌آویزشان را حس نمی‌کنند، سکوت نمی‌کنند، نگاه نمی‌کنند، فکر نمی‌کنند و به آسمانی خیره نمی‌شوند که در آن خدایی هست که نجات‌غریق است اما دست مرا نگرفت و اجازه داد طبیعت وحشی، مرا به یغما ببرد.

آدم که هیچ شود، باز هم آدم خواهد ماند اما توخالی، سبک، تهی و آزاد مثل آنچه در دل هر ذره‌ی اتم است. اما ذرات اتم به تنهایی بیهوده‌ترین خلقت خدا می‌شوند؛ مگر آنکه از یک به دو، از دو به چهار، از چهار به هشت و از هشت به تعداد شن‌های ساحل و کویر تکثیر شوند.

من اما از یک به صفر رسیده‌ام؛

از دریا خالی شده‌ام اما جای خالی فکرهایم خیس است؛

در کویر هضم شده‌ام اما پاهایم به بند رفتن چنگ انداخته‌اند؛

در شعر از خودم بی‌خود شده‌ام اما هنوز چیزی در من هست که اگر شعر نباشد، آواز است یا شاید وحی، روح، زندگی، کودک، شبنم، شهد، رنگ، بوسه، آه.

من خودم را در شعر جا گذاشته‌ام اما هر ثانیه باید با باقی‌مانده‌ی خالی از خودم حضور داشته باشم تا یکپارچگی کویر نقض نشود و دل مسافرانش نگیرد.

من غرق شده‌ام اما خدا…

 

28 اردیبهشت 405

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ ساکن خیابان آسمان

خانه‌ام در خیابان آسمان است. هربار که به راننده‌ی تاکسی می‌گویم “من آسمان پیاده می‌شوم” لبخندی در لبم می‌نشیند؛ مثل آن لبخندهای رمزیِ بین من و معشوق در جمع!

من هفته‌ای چندبار در آسمان پیاده می‌شوم؛ همانطور که هفته‌ای چندبار از آسمان فرود می‌آیم و روی زمین غلت می‌خورم.

من ساکن آسمانم اما زمین به من عادت کرده، مرا از خود می‌داند و می‌خواهد بیشتر روی سطح زمخت و خاکی‌اش راه بروم.

راستش من در آسمان به دنیا آمده‌ام و با خیالم در آسمان زندگی می‌کنم. چون بال‌های پروازم را گم کرده‌ام و هیچ مغازه‌ای روی زمین بال نمی‌فروشد. پس سال‌هاست که در خروج‌های خیالی‌ام از آسمان، به زمین اصابت می‌کنم و جاهای زیادی در روحم درد می‌گیرد. اما مثل برادران رایت، رویای پریدن را از سر می‌گیرم و دوباره از بلندترین نقطه‌ی در دسترس چنان می‌پرم که شاید همان دفعه‌ی موعود شود و مرا به زمین پس نفرستد.

زندگیِ زمینی سخت است، مانند خود زمین که سخت است. اما شاعرانگی‌های من برای بی‌نهایت‌های لطیف ساخته شده است. زمختی مردانه‌ی من به نرمی حجم ابرهایی‌ست که در گونه‌های زن دیده می‌شود.

من لطیف‌تر از آنم که روی زمینِ سیمان و فولاد راه بروم. نهایتِ سختی قابل تحمل برای من، کاغذهایی‌ست که با رطوبت کلمات نرم شده‌اند.

به همین دلیل است که دلتنگ آسمان می‌شوم و روی زمین می‌خزم. آدم که خزنده شود، یا همرنگ جماعت می‌شود و یا موجودی مطرود. اما من از خزیدن حیوانی بدم نمی‌آید؛ به مادر طبیعت نزدیکم می‌کند و اجازه می‌دهد معصومانه‌تر به آسمان فکر کنم.

من به آسمان فکر می‌کنم و در خیال آن می‌سوزم؛ اما فقط می‌توانم هفته‌ای چندبار در خیابانِ هم‌نام‌اش پیاده شوم و در دلم لبخند بزنم که فعلاً سهم من از آسمان، این تشبیه است…

 

23 اردیبهشت 405

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ هیچ عنوانی به ذهنم نمی‌رسد.

به حمام می‌روم و بدنم را محکم کیسه می‌کشم تا ناامیدی‌هایم را دور بریزیم. اما ناامیدی مثل خستگی به تن آدم می‌نشیند و به سبک لمس یک دوست، جذب پوست می‌شود. همین که به درون‌مان نفوذ کند در برابرش شکست می‌خوریم؛ چون ساختار سلولیِ ساده‌لوح ما هر عامل نفوذی را در خود تکثیر می‌کند!

ناامیدی و خستگی دوقلوهای ناهمسانِ جداافتاده از هم‌اند که هیچ‌گاه پیوند خونی‌شان را فراموش نمی‌کنند. ناامیدی اگر ثانیه‌ای بیشتر از حد مجاز طول بکشد خستگی را صدا می‌زند و خستگی اگر به موقع دفع نشود، فرش قرمزی برای برادر دوقلویش پهن می‌کند. راستش ما نمی‌فهمیم اول تن به اسارت کدام‌شان داده‌ایم؛ خستگیِ ناشی از تلاش زیادِ بی‌فرجام به ناامیدی می‌کشانَدمان یا دست‌کشیدن از امید، خسته‌مان می‌کند.

ترتیب هر چه باشد تغییری در مسئله ایجاد نخواهد شد. ما گرفتار شده‌ایم و به حالی آلوده‌شده با همه‌چیز می‌رسیم که “ناامیدی” و “خستگی” ویترین نمایشی آنها خواهد بود. با آنکه می‌دانیم دردمان چیست (شاید هم ندانیم) اما نای تشریح آن را نداریم (خستگی) و می‌دانیم گفتن از آن هم دردی را دوا نخواهد کرد (ناامیدی). پس به دو گزاره‌ی دست‌به‌نقد و موجه تن می‌دهیم تا چیزی برای گفتن داشته باشیم. اما چه فایده؟ وقتی بارها حرف زده‌ایم (خستگیِ ناشی از تلاش زیاد)، تکرار تلاش‌های ناموفق به چه نتیجه‌ی متفاوتی ختم خواهد شد (ناامیدیِ ناشی از تلاش دوباره)؟

چاره‌ای نیست؛ باید اجازه دهیم تا این دوقلوهای همسانِ شیطان‌صفت از ما خسته شوند و ناامید از تسلیم‌شدن مطلق‌مان، دست از سرمان بردارند تا در موعدی دیگر دوباره به ما تجاوز کنند و بار دیگر به حمام برویم و تن‌مان را چنان محکم کیسه بکشیم که …. این متن بار دیگر در مورد حال‌مان صدق کند…

 

21 اردیبهشت 405

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ در امتداد امیدهای بی‌دلیل

مدتی‌ست ناامیدشدن برایم سخت شده است! با آنکه از هر دلیل و نشانه‌ای برای امیدوارماندن دستم خالی‌ست اما چیزی از درون به یادم می‌آورد که می‌شود به صبح سپید خوش‌بین بود.

نقطه‌ی عطفی هم در زندگی‌ام نیست که به ورقِ برگشته‌ی آن استناد کنم اما انگار به ماورایی دل سپرده‌ام که به نحوی می‌داند خدا رهایم نکرده است و چیزی در جایی برایم کنار گذاشته که ارزش امیدواری‌ام را دارد.

ناامیدی کُشنده است اما امیدوارماندن هم ساده نیست؛ انرژی آدم را می‌گیرد و ترس‌هایمان را قلقلک می‌دهد. ما آدم‌های عصر نتیجه‌های نقد هستیم و امید یعنی دل‌دادن به احتمال نسیه‌های مبهم. در مِه این ابهام، به مسیری که طی کرده‌ام فکر می‌کنم و نمی‌توانم تصور کنم برای هیچ بوده است.

زندگی، مرا به شکلی پرورش داده که برای لحظاتی ناب، عرض اندام کنم.

خدا، رویایی به من داده که حتی تصورش هم موهای روح و تنم را سیخ می‌کند.

اما امیدوارماندن یعنی هر روز، موهای سیاه بیشتری سفید شود؛ همانطور که هر شبم بی‌اتفاق و نشانه صبح می‌شود. این یعنی سفیدشدن، سرنوشت حتمی شب و موی سیاه است و این دوران رکود و سکون من هم خواهد گذشت و پرواز، نصیبم خواهد شد.

امیدواربودن ساده نیست؛ انرژی آدم را می‌گیرد اما می‌توان روی آن حساب کرد و ادامه داد. چون با زبان بی‌زبانی می‌گوید که روزی هزار برابر تمام انرژی‌هایی را که از آدم گرفته است، به ما بر می‌گرداند.

من مدت‌هاست که ساکن سرزمین امیدم و در آن جز من، هیچ نشانه‌ی دیگری از حیات نیست…

 

19 اردیبهشت 405

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ تنهاییِ لای کتاب

دیروز پرونده‌ی دیگری در ادبیات روحی‌ام بسته شد، کتاب دیگری به پایان رسید و شخصیت‌های داستانی‌اش به سرانجام خود رسیدند؛ پس چرا خوشحال نیستم؟

می‌خوام مثل چهار کتاب قبلی، یک نسخه از آن را برای دل خودم چاپ کنم و در دست بگیرم‌اش، حس‌اش کنم و مقابل چشم‌ام باشد؛ پس چرا خوشحال نیستم؟

می‌خواهم گاهی کتاب‌هایم را ورق بزنم، جملاتی از دلشان بیرون بکشم و به روزهای نوشتن‌شان فکر کنم؛ پس چرا خوشحال نیستم؟

می‌خواهم به همه بگویم تا به حال پنج کتاب نوشته‌ام و برای اثبات حرفم، کتاب‌هایم را به دیگران نشان دهم؛ پس چرا خوشحال نیستم؟

آن کتاب‌ها را من زایمان کرده‌ام، روزگاری در من بودند اما قرار است تا اطلاع ثانوی در قفسه‌ی کتابخانه‌ام راکد و بی‌حرکت بمانند. من ناظر تولد آنها هستم و آنها گواه نویسندگی‌ام هستند؛ پس چرا خوشحال نیستم؟

اگر کتاب‌هایم چاپ شوند، تکثیر شوند، خوانده شوند، نقد شوند، فهمیده شوند، دوست داشته شوند، هدیه داده شوند خوشحال می‌شوم؟ نمی‌دانم!

من در کتاب‌هایم از دنیایی حرف می‌زنم که هر کدام‌شان بار بخشی از تعریف آن را بر دوش می‌کشد. من کتاب‌ها را خلق می‌کنم تا مدیونم شوند و جهانم را برایم به تصویر بکشند. جهانی که اگر نبود، کتابی نبود و اگر کتابی نبود، منی در کار نبود که از جهان شخصی خودش حرف بزند.

من به تنهایی پنج کتاب نوشتم، برای نوشتن آنها تنهایی کشیدم و حالا که به مرز چاپ رسیده‌اند، لای تک‌تک صفحات تک‌تک کتاب‌هایم، تنها مانده‌ام؛ بدون کسی که حتی یکی از آنها را به دست بگیرد، فهرستش را ببیند، خواندنش را شروع کند، خودش را در جهان شخصی من پیدا کند، با من بغض کند، اشک بریزد، شوری در او بجوشد، رویاپردازی کند و با پایان کتاب، خودش را لای صفحه‌ای از کتابمان جا بگذارد؛ یعنی همان‌جایی که من از مدت‌ها پیش به تنهایی انتظار می‌کشیدم تا کسی بیاید و با آمدنش، از تمام‌شدن کتاب‌هایم خوشحال شوم…

 

16 اردیبهشت 405

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ من، شعر و خیابان

گاهی کسی از راه می‌رسد و دفتر شعرم را ورق می‌زند. نه اینکه شعرم باشد یا شعرم شود، بلکه خودش هم‌آوای شعرِ شاعر دیگری می‌شود که روزی من از نگاه خودم از آن ابژه شعر گفته بودم.

در همین چند جمله چقدر شعر گفتم!

تقصیر من نیست، هر روز چنین اشعار زنده‌ای از مقابلم عبور می‌کنند و شاعر شیدای درونم را بیرون می‌کشند. من این‌چنین کودک می‌شوم و می‌خواهم ساعت‌ها به آنها زل بزنم، به آنها دست بکشم و حس‌شان کنم. من کودکی می‌شوم که می‌دانم آنها مال من نیستند و نباید داشته باشم‌شان، اما چه کنم که کودکی دوره‌ی عطش، خواستن و سیرنشدن است. کودک شعر نمی‌فهمد اما احساس و عشق پشت هر شعر، به خوبی به جانش می‌نشیند.

گاهی کسی از راه می‌رسد و به یادم می‌آورد چقدر به این از راه رسیدن‌ها محتاجم. می‌دانم که آزارم می‌دهد اما دلم می‌خواهد بیشتر و بیشتر از این رنج شیرین، لطیف، شاعرانه و زنانه بنوشم. من با این رنج‌ها زنده‌ام و زنده‌بودنم را حس می‌کنم. همین رنج‌هاست که به یادم می‌آورد برای چه زنده هستم و چه می‌خواهم.

گاهی با همین دیدن‌های اجتماعی خیلی دلم می‌گیرد. هیچ دیدنی مرا سیر نمی‌کند چون دلم لمس می‌خواهد؛ لمسی حقیقی که از نوک انگشتان به بوییدن عطر وجود برسد و از آنجا با چشمانی بسته و تنی در آغوش، یکی‌شدن روحی‌مان را آبستن شود. دلم لمس‌هایی دلی می‌خواهد که می‌دانم با این آمد و رفت‌های روزانه‌ی خیابانی به بار نخواهد نشست.

می‌خواهم همانطور که گاهی کسی از راه می‌رسد و مقابلم پیدا می‌شود، روزی من هم در کسی، لمسی و حسی گم شوم و آرام بگیرم برای همیشه، با تمام وجود و در بی‌کرانگی عشقی فراانسانی…

 

13 اردیبهشت 405

کپی رایت © 2026 راویچه؛ احسان خواجوی