خودم را در شعر جا گذاشتهام. زیر ملحفهای از آرایههای ادبی دراز کشیدهام و دیگر دست خدا هم به من نمیرسد.
خدا مرا در شعر گم کرده است اما هنوز چند میلیارد قصه دارد و سقوط یک شن از یک مشت شنِ در دست، به چشم نمیآید.
قرار بود شعرها مرا به دریا برسانند اما زیر پایم خالی شد و به جایی سقوط کردم که کاملاً خشک است. من شن ساحل بودم و امروز کویر خانهام شده است.
در کویر هم شعرهایی هست و از تشنگی نخواهم مرد اما کویر، رطوبت کلمه را در خود میبلعد تا سکوت خشکاش را دیکته کند. شوری دریا به من سازگارتر است تا بنوشم و تشنهتر شوم. من به موسیقی متن خروش هر موج نیاز دارم تا اشکهای شورم را به دریا وصل کنم.
خدا غریقنجات اهالی ساحل است و کویر هیچ محافظی ندارد. کویر آدم را خشک میکند تا با آن پیوند بخوریم و فاسد نشویم. سکون کویر، آدم را در خود فرو میبَرد و هر ثانیه، شنهای بیشتری را از تنمان بالا میآورد تا پایینتر برویم.
نمیدانم چقدر در کویر حل شدهام. نمیدانم هنوز چیزی از منِ دریا باقی مانده یا کویر، اشکهای شعرم را خشکانده است. سکوت کویر تمام فکر و حواس آدم را تخلیه و با شن پر میکند اما هنوز نتوانسته آسمان را از من بگیرد؛ آسمان، آخرین دلخوشی ناچیزم از بیکرانی، خیسی، شوری و آبی دریاست.
هر چه بیشتر در کویر فرو میروم، از آسمان دورتر میشوم. انگار که جبر فاصلهاش با سطح شن کافی نبوده و باید باز هم دورتر شوم.
من در شنهای ساحل غرق شدم و به کویر سقوط کردم. اما زیر شنهای کویر، حیات دیگری نیست و در آنجا تمام خواهم شد. روزی حشرهای بیتفاوت از رویم رد میشود و آدمهای ساحل با ماشینهایشان لهام خواهند کرد و صدای منِ جامانده در شعر را نخواهند شنید.
جای اشکهای بخارشدهام روی شن را نخواهند بویید.
رویای دریا در خاطرات شن را نخواهند دید.
معنی آسمانِ کویر را نخواهند فهمید.
من اما به آنها فکر خواهم کرد که چطور ساحل و کویر را تجربه کردهاند و دعای خیر خداوند از گردنشان آویز است.
دهانم را باز میکنم و همزمان شن و غبطه میخورم که چطور سنگینی و سبکیِ گردنآویزشان را حس نمیکنند، سکوت نمیکنند، نگاه نمیکنند، فکر نمیکنند و به آسمانی خیره نمیشوند که در آن خدایی هست که نجاتغریق است اما دست مرا نگرفت و اجازه داد طبیعت وحشی، مرا به یغما ببرد.
آدم که هیچ شود، باز هم آدم خواهد ماند اما توخالی، سبک، تهی و آزاد مثل آنچه در دل هر ذرهی اتم است. اما ذرات اتم به تنهایی بیهودهترین خلقت خدا میشوند؛ مگر آنکه از یک به دو، از دو به چهار، از چهار به هشت و از هشت به تعداد شنهای ساحل و کویر تکثیر شوند.
من اما از یک به صفر رسیدهام؛
از دریا خالی شدهام اما جای خالی فکرهایم خیس است؛
در کویر هضم شدهام اما پاهایم به بند رفتن چنگ انداختهاند؛
در شعر از خودم بیخود شدهام اما هنوز چیزی در من هست که اگر شعر نباشد، آواز است یا شاید وحی، روح، زندگی، کودک، شبنم، شهد، رنگ، بوسه، آه.
من خودم را در شعر جا گذاشتهام اما هر ثانیه باید با باقیماندهی خالی از خودم حضور داشته باشم تا یکپارچگی کویر نقض نشود و دل مسافرانش نگیرد.
من غرق شدهام اما خدا…
28 اردیبهشت 405