- با اشاراتی به مناجات خواجه عبدالله انصاری و شعر سهراب سپهری
باران چنان افسارگسیخته میبارید که زمینْ آب اضافه را بالا میآورد و روی سازههای انسانی میپاشید. گرچه خشکسالی به سرتیتر اخبار بشری تبدیل شده بود اما میدانم که هیچکس زیر این باران از من خوشحالتر نیست. از ساعتها پیش روح بیکار من قطرههای باران را میشمارد. یکدست خیس شدهام و دیگر کمتر به چشم میآیم؛ همان آرزوی بودن و نبودنِ همزمان در جمع بیگانه با شاعرانگیهایم. آنقدر زیر باران راه رفتهام که باران، لباسهای آبرفتهام را از تنم کَند و روشنیِ برهنگی را به من پوشاند؛ و پوست تنم را هم چنان صیقل داد که آینهوار طبیعت پیرامونم را بازتاب میدهم. تمام افکار و خاطراتم را نیز با خود به زیر باران بردهام تا شسته شوند. میخواهم آنها را روی ریسمان باریک یک شعر آویزان کنم تا نو شوند: زندگی، تر شدنِ پی در پی و آبتنی در حوضچهی اکنون است. سیلاب آسمانی و زمینی، حضور نامحسوس مرا با خود میبُرد و من با چشمانی بسته و خیس، خودم را به جریان آب سپرده بودم. دیگر میتوانم خودم باشم، بیپرده، بیسانسور، بیاغماض. میتوانم شعرهایم را با آب آسمانی بنوشم و مست شوم. میتوانم تمام خیابانهای خالی از عابر را با شعرهایم نامگذاری کنم. میتوانم توجه پرندههای لای درخت یا گربههای زیر سایبان را به خود جلب کنم. من اولین کسی هستم که در خیابانهای عریان، عشقبازی میکند. من هنجارشکنانه انقلابی را زندگی میکنم که خشکیِ دین را میشوید. من گاندیوار هزار کیلومتر راه میروم تا حرفهای استعاریام را به کرسیِ صلح بنشانم. میخواهم آبزدگیِ بدنم چنان از حد بگذرد که سرخیِ جیغِ جاری در رگهایم به زلالیِ آبِ ارسالی از خانهی خدا شود. آدمِ بیرنگ، منشور میشود و عبور هر تابش نور را با هزار رنگ پس میدهد. زلالیِ نوزادگونِ آب، نشانههای زیادی برای اهل ایمان و شعر دارد. هر قطره، جوهرهی هستیِ پاکترین اقیانوسِ آب شیرین را با خود حمل میکند. قطرهی افتاده بر سنگ، به قطرههای ختم شده به برگ حسودی نمیکند. من ساعتهاست که اینچنین هر قطرهی آب را موشکافی میکنم تا عصارهی یک بیت شعر را از آن بگیرم. اما نتوانستم، چون به خطهای رسیدم که قطرات باران به شکلی درکنشدنی میبارند. به آنجا که نظر میکنم، هیچ دو قطرهای در یک مسیر به زمین نمیرسد. همچون پروازِ بیبرنامهی کبوترهای حرم، در هوا شناور میمانند. انگار در نقطهای، جاذبهای توانسته باران را از خود بیخود کند. انگار لشگری از زنبورها دور شکوهِ ملکهی خود پرواز میکنند؛ یا حجم انبوهی از شبپره که دور خورشید میرقصند. دلخوش به ناپیداییام، به سمت مرکز جاذبه روان شدم. دیوانگیِ قطرات باران، حال مرا هم دگرگون میکرد. همچون یک مستِ مادرزاد راه میرفتم و هر قدم، ماراتنگونه توانم را میگرفت. آنقدر نزدیک شدم که ناخودآگاه به دور خودم و مرکز جاذبه میچرخیدم. مثل چرخش زمین به دور خورشید، یا سماع صوفی حول هستی. بارانِ آسمان و چشمهایم شدت گرفت. حجمی از آب درخشان از مرکز آن جاذبه به سمتم آمد. دستگونه دستم را گرفت و با من چرخید و مرا چرخاند. دستی به نرمیِ تنِ نوزاد، به سبکیِ ابر و به پاکیِ شیر مادر در دستم بود. رقصی دونفره شکل گرفت. باران، با ریتم بدنهای ما میبارید. زمینِ سیراب شده، با شدت بیشتری آب اضافه را پس میزد و زیر پایمان را میشست. انگار دو پیامبر، معجزهی رقصِ معلقِ روی آب را به اجرا گذاشته بودند. بارانْ مرا صیقل داده بود اما او، خودش باران بود. سلولهای تناش قطرههای باران بودند که خدا در پیکر زلالاش، تمام هنرمندی خلقتاش را به تصویر میکشید. آبشدنم در این جهان، مرا به ایزدبانوی آب رسانده بود. در روزهای خشکسالی که شصت درصد بدنم را آب تشکیل داده بود از الههی آبها مینوشتم، اما امروز که از مرز صدهای انسانی گذشتم، او بر من نازل شد، واژههایم را شست و بارانی کرد. آنقدر زیر باران در صراط مستقیم او راه رفته بودم که از خودم بیخود شدم، بیخود شدنم مرا به خویشِ او راه داده بود. تصویر نادیدنیِ او را میدیدم؛ غیر قابل وصف اما درکشدنی. انگار معشوق تمام شعرهایم از تن کاغذ به آغوش رقصانِ من رسیده است. رقص زیر باران عشق، عاشقانهایست که بشر با چترهای همیشهباز، خود را از آن محروم کرده است. کاش تمام مردم شهر با ما زیر باران میآمدند و دست در دستِ دوستان خود در پی عشق میگشتند. کاش میآمدند و حول سماع پیامبران، به آهنگ خدا دل میدادند و به رقص، معنایی دوباره. باران همیشه هست، اما جنونِ رفتن زیر باران در شعرها خاک میخورَد؛ همانطور که من و شعرهایم در سازهای انسانی خاک میخوردیم تا آنکه آسمانِ ابری روی کاغذهایم بارید، جوهر کلماتشان را شست و در جام قلبم ریخت. اینچنین شد که مست، تن به باران زدم و باقیِ داستان را هم که میدانید!
دیدگاهتان را بنویسید