زندگی، عجیب‌تر از آن است که نادیده‌اش بگیریم. آنچنان معمای کودکانه خود را بر سرمان آوار می‌کند که اگر لِه نشویم، به سادگیِ پاسخ آن خواهیم خندید و اگر می‌شد، پشت شانه‌اش می‌زدیم و با لبخندی عاقل اندر سفیه می‌گفتیم: «همین؟!».

من عاشق زندگی‌ام، با اینکه 35 سال است شلاقم می‌زند و هنوز سنگینی آوارهایش روی غبار پوسیدگی تنم مثل درجه‌های نظامی برق می‌زند. من عاشق زندگی‌ام چون روزی به جبر خودش پذیرفتم چاره دیگری وجود ندارد. تظاهر به عشق هم می‌تواند لباس از تن معشوق درآورد تا در اختیارمان باشد و هر طور و در هر کجا که می‌خواهیم، معاشقه کنیم؛ چه از روی عشق و شهوت یا فشار و خشم سال‌ها رها شدگی در جزیره‌ای خشک که به مصلحت، زیر پایمان سبز شده تا فقط هوا به دادمان برسد و کمی دیرتر در بی‌کرانگی دریای معمای زندگی غرق شویم. اما وقتی بپذیریم چاره‌ای نداریم، راه‌ها همچون تکه‌چوب‌های سرگردان در آب به سراغ‌مان می‌آیند و برای اولین بار، ترس را خواهیم چشید. ما از معلق ماندن گریزانیم و به هر کس و چیزی چنگ می‌زنیم تا به جایی وصل باشیم و تصور کنیم زیر پایمان، استوارتر از وجود متزلزل‌مان است.

تکه‌چوب‌های معلق در آب، بیشتر از ظاهر پوسیده‌شان در چنته دارند. آنها بارها به من خیانت کردند و به آب سپردندم تا با غلط کردن‌های دست‌های نحیف رها شده‌ام از چوب، به همان به اصطلاح جزیره‌ای برگردم که تنها ارزش افزوده‌اش برای من، همان هوایی است که نه از سر ترحم یا انسانیت، بلکه همچون قوت لایموت یک زندانی حبس ابد، فقط برای کش دادن انتظارش به معجزه آزادی کافی‌ست…

از زبان فریدا کالو چنین خواندم: «وقتی دردها از تنمان بیرون نمی‌روند، ما باید خود از تن‌مان بیرون رویم». این ترک خود، مگر جز با توسل به رویا محقق خواهد شد؟

من سال‌ها پیش با رویای عاشق زندگی شدن از آن جزیره رفتم تا شاید نه با تکه‌ای چوب لجن زده و سست، بلکه با کشتی نجات به سراغ خودم برگردم و تمام آنچه را که در این 35 سال زندگی جزیره‌ایَم از من دریغ شده بود انجام دهم: خودم را به آغوش بکشم…

من هنوز مقیم رویا هستم اما نگاهم به خودِ غریبِ مهجورم است تا مبادا آنچنان دور شوم که تنم به پوسیدگی برسد و من به آسمان. من همیشه آدم رفتن بودم، آدم تکه‌چوب‌ها، پریدن و غرق شدن‌ها، شناور شدن روی موج‌هایی که مرا به آسمان می‌بردند و گاه به اعماق دریا. اما هم در آسمان زندگی هست و هم در اعماق دریا؛ و موجوداتی که بی‌دلیل مرا دوست خواهند داشت و شاید در رویای روز دیگرم، زخم‌هایم را به شیوه خود درمان کنند. یا حتی با ادبیاتی غیر کتابی با من حرف بزنند تا در جوابشان یک دل سیــــــــــــــــر گریه کنم و اشک‌هایم، پوسیدگی و غبار آوار تنم را بشویند، به دریا بریزنند و من هم جزو همان آبی شوم که در جایی دیگر، به جزیره‌ای دیگر و به رها شده‌ای دیگر خواهد رسید که در انتظار تکه‌چوب‌های خود است…

من عاشق زندگی‌ام چون همیشه ابتدا سیلی می‌زند و اگر مسیح‌وار اجازه دهیم به سمت دیگر صورتمان هم سیلی بزند – با تاخیری زیاد اما قطعی – بوسه‌ای نصیبمان می‌کند تا دریابیم هر دردی ارزش نم بوسه‌اش را خواهد داشت و به استقبال از بوسه‌های درد فکر کنیم؛ هر چند چاره دیگری هم نداریم.

همچون زنی که نمی‌دانی چرا دوستش داری اما می‌دانی باید باشد، زندگی برای من هم چنین است. چون هر بار که راهی به اشتباه می‌روم و تکه‌چوب‌ها منِ کمتر شده را به جزیره پس می‌فرستند، می‌فهمم تعداد تکه‌چوب‌ها – همچون من – در حال کمتر شدن است و این، همان لحظاتی‌ست که منِ رفته در رویا، یا شخص دیگری که با اشک‌هایش در آب حل شده، خودش را نشان خواهد داد.

حتی اگر از دور سراب یک کشتی هم با موج‌ها به چشم‌مان برسد، باز زندگی دست از سرمان بر نخواهد داشت و باز معمایی دیگر و دیگر و دیگر، تا دقیقاً لحظه‌ای که پله‌های کشتی نجات به ساحل میلی‌متری‌مان می‌رسد و شک می‌کنیم بر توهم یا قطعیت وجودش؛ و درمی‌یابیم عشق، چیزی بیشتر از آن معماها و سیلی‌ها و بوسه‌ها بوده است و آن وقت پله‌ها، نه راه نجات یا فرار از درد، بلکه مسیری خواهد بود که باید رفتش. رفتنی نه به خواست خود جزیره را ترک کردن و نه به اجبار زندگی، بلکه صرفاً حقیقتی که باید باشد، هست و به آن تن داد تا روزی که با دست‌های تکیه داده شده‌مان روی لبه عرشه، به دور شدن جزیره خیره شویم تا جایی که بین توهم یا قطعیت وجودش شک کنیم و به خلسه‌ی خواب و بیداری فرو رویم؛ آنچنان عمیق که مرغی دریایی به سمت خلسه‌ی ما منحرف شود، همچون کلیشه‌های سینما روی لبه عرشه کشتی بنشیند و دقیقاً در اوج از خود بی‌خود شدنمان، اوج شاهد بودنمان به آنچه جاری‌ست، پیش از آنکه سریال زندگی‌مان به پایان به برسد، سکانس آخر حل معما را اسپویل کند، با آنکه احتمال می‌دهد نیاز و تمایلی به شنیدنش نداریم اما در هر صورت با ادبیات خاص خودش و خودمان خواهد گفت: «الخیر فی ماوقع».

چند لحظه بعد، او هم می‌رود و ما بی‌آنکه نسبت به قبل و بعد شنیدن آن دیالوگ تکانی خورده باشیم، با همان دست‌های تکیه داده شده به لبه عرشه و چشم‌هایی که همه‌چیز را می‌بینند جز آن جزیره را، به این فکر می‌کنیم هستی و نیستی ِ جزیره‌ها و کشتی‌ها و سیلی‌ها و بوسه‌ها، تنها بازی‌های کودکانه زندگی‌اند که دیگر مناسب سن‌مان نبوده و ما فقط می‌توانیم شاهد بازی و بازیگرانش باشیم و تمام آنچه هست و جاری‌ست…

 

24/5/1403