دلم شور می‌زد. زودتر از همیشه به خانه پناه آوردم تا در جایی که قلمروی بی‌چون و چرای من است، آرام بگیرم. اذان و آفتاب همراه با من وارد ساختمان می‌شود اما من به تنهایی باید وارد خانه‌ام شوم. در سکوت خانه، کلیه لوازم به خط می‌شوند تا طبق روال همیشه، چرایی و چه موقعی خریدشان را در ذهنم مرور کنم و حظ کنم. تک‌تک‌شان را برای ایمان خریدم، به اینکه چطور حال او را خوب می‌کنند یا من چطور با آنها، زنانگی‌ام را بر تن‌اش جاری می‌کنم. اما چیزی مثل صبحی که از خانه رفتیم نیست. سکوت خانه در بلندی صدای افکارم مظلوم واقع شده بود. آرام در خانه قدم می‌زدم و همه‌چیز را زیر نظر گرفتم تا آنکه دلشوره‌ام مرا به سرنخ اول رساند: بوی تازه‌ای وارد خانه‌ام شده است. مهمان ناخوانده‌ای در اجزای خانه‌ام به چشم‌ام آمد. عنصر بیگانه‌ای هجوم آورده بود و من خلع سلاح شده بودم. با چشمانی باز و لرزان، رد بو را دنبال کردم. پلنگ‌وار دنبال شکار بودم یا از بوی خطر می‌لرزیدم؟ سرنخ دوم را چشمان کشف کردند. درب اتاق‌مان که همیشه باز بود، چیزی را در پشت خود پنهان کرده است. فکرم قبل از من وارد اتاق شد. هر بار تصویری به ذهنم می‌رسید تا دست یکی‌شان را بگیرم و وارد شوم. پشت در ایستادم و تصویر یک دزد در ذهنم نقش بست. دستگیره را گرفتم و به گلبرگ‌های سرخ روی تخت و شمع فکر کردم و دستگیره را به پایین فشار دادم و درب باز شد. فکر نمی‌کردم. چشمانم متوقف شده بودند. شوهرم بود. روی تخت دونفره‌مان، به همان شکلی که همیشه مرا بغل می‌کند خوابیده است. دستش دور یک زن است که او همچون من خودش را در بغل ایمان جا داده است. آن زن منم؟ موهایش مشکی‌ست و ایمان موی بور مرا دوست دارد. هنوز وارد اتاق نشده‌ام اما آن زن رسماً وارد زندگی‌ام شده است. تمام تنم در دستم جمع شده که به دستگیره تکیه داده است. شوری دلم به فشار دردناک قفسه سینه تبدیل شده بود. فشار دست چپ روی دستگیره از حد گذشته بود. زن روی تخت من نیستم، زنی که مقابل درب روی زمین افتاده هم من نیستم. من دیگر رسماً حضور ندارم و دستگیره هم در دستم جا نمی‌شود. منِ ایستاده در مرز اتاق، مُرده‌ام و تمام ترس‌های به حقیقت پیوسته‌ام، مرا در خانه‌ام حبس کرده است. من مُردم اما هیچ‌گاه این خانه، ایمان و آن زن مو مشکی را ترک نخواهم کرد. این تخت، مال من است…

 

1403/06/17

/منبع عکس: Freepik