میخواستم به سفر بروم و باید آبی روی زمین ریخته میشد. کسی با ضربهای ناگهانی دریچهی سد را باز کرد و روستایمان را آب برد. من سوار بر قایق کاغذی خیالم رهسپار جریان رود حادثه شدم و رفتم.
در راه، درخت پیری را دیدم که کودکان زیادی از شاخههایش آویزان بودند و مثل میوههایش به آنها بال و پر میداد تا بزرگ شوند.
درخت با فرزندانش با من حرکت نکرد و جای خود را به یک غار سنگی سپرد. به دلم آمد که پیامبری در آن به دعا مشغول است. راستش هیچ نشانهای برای اثبات حرفم نداشتم و فقط دلم میخواست از مقابل دعاهای یک پیامبر غارنشین عبور کنم، که کردم.
به جای آرامی از رود رسیدم که چیزهایی در آن شسته میشد؛ لباس، ظرف، بدن، چشم، خاطره و زندگی. زنی قایق کاغذیام را دید و با شتاب به دنبالم راه افتاد. چادر حریرش را روی آب پهن کرد و قالیچهی سلیمانش شد.
بادی ولگرد آمد و مسیر زن را از من جدا کرد. من با باد شاخبهشاخ شدم اما همین که دیدم غصه دارد، آرام گرفتم. میگفت هیچکس به فکر او نیست و آدمها در و پنجرههایشان را به رویش میبندند. گوشهی قایقم را کندم و برایش هواپیمای کاغذی درست کردم تا سوار بر آن همراهیام کند.
یک ماهی سرخ و بزرگ به درون قایقم پرید و کلماتم را خیس کرد. نفسش درنمیآمد اما با تقلای زیاد گفت که او را به گربهی سیاهِ کنار رود تحویل دهم. همین که گرفتمش از دستم سُر خورد و به آب افتاد. گربه چیزی گفت و در امتداد مسیرِ آن زن رفت.