مدتی‌ست ناامیدشدن برایم سخت شده است! با آنکه از هر دلیل و نشانه‌ای برای امیدوارماندن دستم خالی‌ست اما چیزی از درون به یادم می‌آورد که می‌شود به صبح سپید خوش‌بین بود.

نقطه‌ی عطفی هم در زندگی‌ام نیست که به ورقِ برگشته‌ی آن استناد کنم اما انگار به ماورایی دل سپرده‌ام که به نحوی می‌داند خدا رهایم نکرده است و چیزی در جایی برایم کنار گذاشته که ارزش امیدواری‌ام را دارد.

ناامیدی کُشنده است اما امیدوارماندن هم ساده نیست؛ انرژی آدم را می‌گیرد و ترس‌هایمان را قلقلک می‌دهد. ما آدم‌های عصر نتیجه‌های نقد هستیم و امید یعنی دل‌دادن به احتمال نسیه‌های مبهم. در مِه این ابهام، به مسیری که طی کرده‌ام فکر می‌کنم و نمی‌توانم تصور کنم برای هیچ بوده است.

زندگی، مرا به شکلی پرورش داده که برای لحظاتی ناب، عرض اندام کنم.

خدا، رویایی به من داده که حتی تصورش هم موهای روح و تنم را سیخ می‌کند.

اما امیدوارماندن یعنی هر روز، موهای سیاه بیشتری سفید شود؛ همانطور که هر شبم بی‌اتفاق و نشانه صبح می‌شود. این یعنی سفیدشدن، سرنوشت حتمی شب و موی سیاه است و این دوران رکود و سکون من هم خواهد گذشت و پرواز، نصیبم خواهد شد.

امیدواربودن ساده نیست؛ انرژی آدم را می‌گیرد اما می‌توان روی آن حساب کرد و ادامه داد. چون با زبان بی‌زبانی می‌گوید که روزی هزار برابر تمام انرژی‌هایی را که از آدم گرفته است، به ما بر می‌گرداند.

من مدت‌هاست که ساکن سرزمین امیدم و در آن جز من، هیچ نشانه‌ی دیگری از حیات نیست…

 

19 اردیبهشت 405