روزها در انتظار شب هستم تا به خواب پناه ببرم. من هر شب به احتمال رویت “رویا” پناه می‌برم تا شاید به سراغم بیاید و ناگفته‌ای بگویید، نادیدنی‌ای را نشانم دهد یا نوری بر من بتابد که از خورشید روز برنمی‌آید.

من گاهی برای زنده‌ماندنم به خواب پناه می‌برم؛ مثل امشب که هیچ ثانیه‌ای، کلمه‌ای، کتابی، نیایشی، مراقبه‌ای و آدمی در روز نتوانست پناهم دهد.

من با تنهایی معصومانه‌ای دل به خواب می‌دهم و با غربت مظلومانه‌ای، دست خالی به روز برمی‌گردم تا بار دیگر شب فرابرسد و شاید این‌بار الهه‌ای، درویشی، مرادی، قدیسی یا فرشته‌ای در خواب به من سلام کند و من تمام سکوت چند ده‌ساله‌ام را در سلامی سرشار از بغض، شوق، درد، شور و درک پاسخ دهم.

من شب‌ها کودک درونم را می‌خوابانم و هر صبح اما نسخه‌ی کارمندم از خواب بلند می‌شود تا در همان مسیر یکنواخت اداری، جبر زندگی را ادا کند و در بین میلیون‌ها بزرگسال دیگر، راهی برای زنده‌ماندن و خواب‌دیدن پیدا کند.

من شب‌های خواب را دوست دارم؛ چون در ناهوشیاری‌ام هم می‌توانم حس می‌کنم که برای ساعاتی، هیچ‌کس کاری به من ندارد و من نیاز نیست بنا به عرف، وظیفه و نسبت‌ها کاری به کسی داشته باشم. من با معلولی انسانی از دیگران دور می‌شوم تا شاید با علتی فراانسانی به خودم نزدیک‌تر شوم.

من در سکوت شب و خواب با خودم خلوت می‌کنم اما این خلوت، ناچیز است و من هیاهوی “رویا” را می‌خواهم…

 

11 اردیبهشت 405