اگر در گوگل “میخواهم زنده بمانم” را جستجو کنیم، به یک سریال ایرانی میرسیم. اما اگر در من جستجو کنیم، چند هزار محتوای فکری و احساسی رو خواهد شد.
همین سه کلمه برای روایت تمام زندگیام که نه، برای سالهای بسیاری از عمرم کفایت میکند.
من سالها بیآنکه بدانم، میخواستم زنده بمانم. سالهای بعدش را میدانستم که میخواهم زنده بمانم؛ اما امروز که از زندهماندن خودم مطمئن شدهام، میدانم که میخواهم زندگی کنم.
میخواهم زندگی چنان در دستانم برقصد که هر لحظه با شوق لمس آن، شوری الهی در من موج بزند و مرا به حرکت وادارد. وقتی پای ما روی زمین خدا محکم شود، نگاهمان ناخواسته به آسمان خدا میرسد و زمین، جای کوچکی خواهد شد.
من میخواهم پرندهوار زندگی کنم، لانهای کوچک، سیمی باریک، گوشهای از یک پنجره تمام سهم من از زمین باشد و در عوض، آسمان را زندگی کنم و بیگذرنامه از شهری به دیاری و از قلمرویی به اقلیمی پر بشکم.
من میخواهم زندگی کنم و زندگی را چنان در آغوش بگیرم تا عضوی از بدنم شود و مرا تا آخرین تپش قلبم همراهی کند.
من شوق بیحدی برای زندگی دارم، اما گاهی پایم میلرزد و زمین آنقدر که باید، محکم به نظر نمیرسد. پس دوباره به یاد نام آن سریال میافتم و دلم میگیرد که آسمان را گم که نه، تجربه نکردهام.
من عاشق پروازم و زندگی در زمین، مرا از ارتفاع ترسانده است. اما آنچنان میخواهم زندگی کنم که با ترسی هزار برابر هم پر خواهم کشید و پرندهای خواهم شد که خردهنان میخورد و سیمرغ میشود…
9 اردیبهشت 405
دیدگاهتان را بنویسید