روزهای کاری، روزهای تنهایی و عروج من‌اند؛ روزهایی که به جبر زندگی، در کاری غرق می‌شوم که مرا از همه جدا و به خودم وصل می‌کند. من روزهای کاری‌ام را با هشت ساعت نشستنِ متعهدانه روی صندلی سپری می‌کنم، با کسی حرف نمی‌زنم و کسی حرفی به من نمی‌زند، با کسی کاری ندارم و کسی سراغی از من نمی‌گیرد، حقوقم را از شرکت می‌گیرم و هیچ گره‌ای از شرکت را باز نمی‌کنم. من در این رکودِ اثربخشی کاری، هر صبح و هر عصر انگشت حضور می‌زنم تا در خلوتی از جنس عارفانه‌های خودم، صعود کنم و بنویسم؛

بنویسم از جهانی که رویایش در قلبم ریشه کرده است.

بنویسم از قلبی که جهانم منتظرش است.

بنویسم از خودی که خدایم شده است.

من هر روز در ساعت‌های کاری، با کلماتم کار می‌کنم و شرکت در جبران زحماتم حقوق زیادی به من می‌دهد. من کلماتم را از منابع درونی شور و شعورم وام می‌گیرم تا خرجی روی دست کسی نگذارم. من اجازه می‌دهم انگشتانم روی دکمه‌های بی‌خطر لپتاپ بازی کنند و من هم مثل کودکی که در انتظار نتیجه‌ای خارق‌العاده است، کلماتی را برای اولین‌بار می‌خوانم و ذوق می‌کنم، از آنها یاد می‌گیرم و تعجب می‌کنم که در کجای خرد و درک من پنهان شده بودند که چنین منسجم، بامعنا، هدفمند و زیبا روایت می‌شوند!

من راوی خوبی هستم که در سکوت می‌خواهد معجزه‌های بشری را با سوروسات زیاد ترسیم کند، اما همچنان به چشم نمی‌آیم و صبر می‌کنم تا کلمات مکتوب و مدفون من چنان جان بگیرند که دیگر دیده‌نشدنم محال باشد. من رویاهای سازمانی ندارم؛ من فقط در بستری از عشق، خدا، انسان، درک و کلمه کار می‌کنم و زندگی‌ام را با چنان شتاب و سرعتی تحریر می‌کنم تا مثل کارمندی نمونه، روزی، جایی، به شکلی توسط تنها کارفرمای به حق، منصف، عاشق، حکیم و قدرتمندم نوازشی نصیبم شود، دست مرا بالا ببرد و بگوید “هر کس که من خدای اویم، به این محبوب من گوش دهد تا از من بشنود…”

 

6 اردیبهشت 405