X

صفحه 3 از 5

دسته: دفترچه, نثر و شعر

رقص باران

  • با اشاراتی به مناجات خواجه عبدالله انصاری و شعر سهراب سپهری

 

باران چنان افسارگسیخته می‌بارید که زمینْ آب اضافه را بالا می‌آورد و روی سازه‌های انسانی می‌پاشید. گرچه خشکسالی به سرتیتر اخبار بشری تبدیل شده بود اما می‌دانم که هیچ‌کس زیر این باران از من خوشحال‌تر نیست. از ساعت‌ها پیش روح بیکار من قطره‌های باران را می‌شمارد. یک‌دست خیس شده‌ام و دیگر کمتر به چشم می‌آیم؛ همان آرزوی بودن و نبودنِ هم‌زمان در جمع بیگانه با شاعرانگی‌هایم. آنقدر زیر باران راه رفته‌ام که باران، لباس‌های آب‌رفته‌ام را از تنم کَند و روشنیِ برهنگی را به من پوشاند؛ و پوست تنم را هم چنان صیقل داد که آینه‌وار طبیعت پیرامونم را بازتاب می‌دهم. تمام افکار و خاطراتم را نیز با خود به زیر باران برده‌ام تا شسته شوند. می‌خواهم آنها را روی ریسمان باریک یک شعر آویزان کنم تا نو شوند: زندگی، تر شدنِ پی در پی و آب‌تنی در حوضچه‌ی اکنون است. سیلاب آسمانی و زمینی، حضور نامحسوس مرا با خود می‌بُرد و من با چشمانی بسته و خیس، خودم را به جریان آب سپرده بودم. دیگر می‌توانم خودم باشم، بی‌پرده، بی‌سانسور، بی‌اغماض. به خواندن ادامه دهید…

دسته: دفترچه, نثر و شعر

کتاب و کلمه

همیشه دنیای بزرگتری از جهان مادی درونم می‌جوشید؛ جنونی که برای تمام علوم بشر ناشناخته بود. کتاب‌ها، مرا به آرامشِ نهفته در فاصله بین کلمات رساندند. خودم را در صفحات کاغذی پیدا کردم، ساختم و رشد دادم و امروز، رویای جهانی بهتر را در سرم مزه‌مزه می کنم و بدیهی‌ست تنها سلاحم، کلمه است با اندکی فکر…

دسته: داستانک, دفترچه

داستان کوتاه: دریا…

پرسید: “از کجا می‌دونی به کدوم سمت نماز بخونی وقتی هیچ‌کدوممون نمی‌دونیم که قبله‌مون کجاست؟”.

وقتی روی گهواره‌ی موج سوار باشیم و از چهارطرف، دریا در آغوش گرفته باشدمان، سمت‌وسو مهم نیست، به هر رو که نیت کنیم قبله، همانجا انتظارمان را می‌کشد.

پرسید: “حالا چرا واسه نماز خوندن میایم وسط دریا؟ چرا رو خشکی نمی‌خونیم؟”

اینجا، این آب، این هستی سیال، مثل نوازش دست‌های دریای من است که شب‌ها روی تنم تاب می‌خورْد. این دریای خدا، مثل دریای من، زن من است که همیشه می‌دانم منتظرم است؛ خدایا… منتظرم بود. همیشه هر جای زمینِ خدا می‌رفتم، ردی از دریای من چشمم را می‌گرفت؛ یک ابر، یک بو، یک صدا و حتی مسیر باد روی برگ‌ها هم دریای شیرینم را به یادم می‌آورد و نشانم می‌داد زندگیِ با او را چطور به آغوش بکشم. این زندگیِ دریا بود که هر صبح نماز می‌خوانْد و سپس من را، مردش را بدرقه می‌کرد. یا که غروب‌ها بعد از نمازش به استقبالم می‌آمد و تن خسته از کارم را با تمامیت خود تحویل می‌گرفت، خاک تنم را می‌تکانْد و تا چای اول معطرش را سرمی‌کشیدم، سفره‌ی خانگی‌اش را مقابل شوق نگاهم پهن می‌کرد و هنر زنانگی‌اش را لقمه به لقمه به کامم می‌سپرد و خود، اوج می‌‎گرفت! دریا، زندگی بود؛ زندگی من….

به خواندن ادامه دهید…

دسته: کتابچه‌

نام تمام مردگان یحیاست؛ عاشقانه و عارفانه و غریب…

“ماه را مثل نان نصف می‌کرد، یک تکه‌اش را می‌داد به ابراهیم، یک تکه به اسماعیل. خودش ستاره‌ها را می‌خورد. بعضی وقت‌ها نمی‌توانست بخورد، با دست از روی صورتش پاک می‌کرد می‌گذاشت توی جیبش برای وقت‌های نداری.”

روایت متفاوتی از عباس معروفی؛ درهم‌تنیدگی عاشقانگی و عارفانگی زندگی انسان‌هایی معمولی که اسطوره و افسانه‌وار زندگی می‌کنند؛ گویی نویسنده و شخصیت‌ها هم به درستی نمی‌دانستند اسطوره‌اند یا افسانه یا هیچ‌کدام: “داستان زندگی اینها قصه نبود. نه‌. شاید اسطوره بود که همه آدم‌ها را به یک نظر واحد برساند. ولی نه. اسطوره هم نبود. افسانه بود؛ افسانه‌ای که به واقعیت شباهت داشت.“

نام تمام مردگان یحیاست، به نثر شاعرانه‌ی آمیخته با وهم و خیالِ عجیبن شده با واقعیت می‌ماند که کلماتش، شخصیت‌هایش، مرگ‌هایش آدم را به وجد می‌آورد: “کوه، خستگی غمگینی‌ست که آسمانش دیگر ستاره ندارد.”

شخصیت داور (پدر خانواده)، اسطوره‌ای بود زبان‌زد همه و علامت سوالی برای اهالی؛ هیچ‌کس نمی‌دانست او کیست یا چیست: “داور دیوانه نبود، سبک‌مغز نبود، صوفی بود، صافی بود، عارف بود، عاشق بود، گبر بود، آتش‌پرست بود، جادوگر بود، پیامبر بود، دیوانه بود! کسی چه می‌داند؟….”

جای‌جای کتاب، درهم‌تنیدگی حال، گذشته و گاهاً آینده و نیز مرگ، زندگی، خاطره و قصه به خوبی به تصویر کشیده و با توصیفاتی شاعرانه، تزئین شده بود: “در کجای خاطره‌های من گریه می‌کردی که من هر چه دست و پا می‌زدم نمی‌توانستم آرامت کنم؟ کجا دستم از دستت رها شد که در راه‌های ناآشنا سرگردان شدم؟” – “دلتنگی یعنی غروب تو، وقتی که من منتظر نورم.”

داور و دولیلی، مرد و زن جدا از بقیه‌ای که فرزندان هم‌نام پیامبرانشان یک‌به‌یک قد می‌کشند و به ثمر نرسیده، می‌میرند؛ یحیی، نورسا، مسیحا، ابراهیم، اسماعیل و میکائیل. هر مرگ، به‌گونه‌ای غریب بر وجود داور آوار می‌شود:

“بعضی مردم معتقد بودند خدا او را به دنیا آورده تا رنج‌ها ‌و مصائب چند پیامبر عزیزش را در او مرور کند، ببیند آستانه تحمل یک آدم کجاست؟ کجا می‌شکند؟ بار کدام‌شان را می‌تواند یک تنه به دوش بکشد؟ بعد یکی‌یکی به بارش افزوده، خواسته ببیند بار چندتاشان را می‌کشد؟ این اشرف مخلوقات چقدر کوه است؟ چقدر دریا؟ چقدر بیابان؟ اگر نیست چرا اسمش اشرف مخلوقات است؟”

اما آخرین فرزند، در شصت و شش سالگی به دنیا می‌آید (تداعی‌واره‌ای از زکریای پیامبر) و از آن پس، رویای به ثمر نشستن او (مندل) تنها مفهوم زندگی داور و دولیلی می‌شود؛ گرچه داور بی‌لمس آن رویا، در خاک آرام می‌گیرد و مندل، در هجوم بهمنی ویرانگر، به خوابی بلند فرو می‌رود و اصحاب کهف‌وار، اسطوره‌های این خانواده را به جایی در زمان حال می‌رساند؛ خوابی که می‌تواند حقیقت داشته باشد…

 

1403/12/18

دسته: دفترچه, نثر و شعر

کمای موقت کلمه

همچنان نمی‌نویسم! دو ماه است که قلم از دستم کنده شده و من که گویی عضوی از تنم را از دست داده‌ام، در خلاء آغشته به کمای ادبیات روحم بی‌هوا راه می‌روم. با هر قدمِ رو به جلو، به عقب نگاه می‌کنم تا مبادا لکه‌های خونِ خارج شده از تن بی‌نوشتارم، جنین کالبد ادبی‌ام را بدنام کند.

آنقدر ننوشته‌ام که دیگر حس می‌کنم هیچگاه هیچ‌چیز ننوشته بودم. همینقدر دور و غریبه از کلماتی که شریک زندگی‌ام بودند و روزهاست در آتش عدم تمکین آنها می‌سوزم.

می‌دانم که این روزها، استراحتگاهی بین راهی‌ست و من فقط مقابل آینه‌ای نشسته‌ام و خودم را زیر نظر دارم؛ و طرحی از خودم را که در حال کامل شدن است و می‌خواهد مرا به جهانی نزدیک‌تر کند که کلمات، ارز رایج آن است و من، تنها شهروند آن‌ام. همان جهانی که در بلندپروازی‌های همیشگی‌ام، نقشه‌اش را در کف دست شخصیت‌های قصه‌هایم رسم می‌کنم تا شاید گذر زائری کنجکاو یا مسافری گمشده به آن بخورد.

روزی دوباره به وصال الفبا خواهم رسید و مسیر دوباره شروع شده‌ام را با کمال یک داستان جشن خواهم گرفت؛ کمالی که مرا به ابعاد دیگری از جهان‌های روحانی‌ام خواهد کشاند و شخصیت‌های در انتظار تولد را به آغوش من خواهد سپرد…

 

1403/11/21

دسته: دفترچه, نثر و شعر

الخیر فی ماوقع

زندگی، عجیب‌تر از آن است که نادیده‌اش بگیریم. آنچنان معمای کودکانه خود را بر سرمان آوار می‌کند که اگر لِه نشویم، به سادگیِ پاسخ آن خواهیم خندید و اگر می‌شد، پشت شانه‌اش می‌زدیم و با لبخندی عاقل اندر سفیه می‌گفتیم: «همین؟!».

من عاشق زندگی‌ام، با اینکه 35 سال است شلاقم می‌زند و هنوز سنگینی آوارهایش روی غبار پوسیدگی تنم مثل درجه‌های نظامی برق می‌زند. من عاشق زندگی‌ام چون روزی به جبر خودش پذیرفتم چاره دیگری وجود ندارد. تظاهر به عشق هم می‌تواند لباس از تن معشوق درآورد تا در اختیارمان باشد و هر طور و در هر کجا که می‌خواهیم، معاشقه کنیم؛ چه از روی عشق و شهوت یا فشار و خشم سال‌ها رها شدگی در جزیره‌ای خشک که به مصلحت، زیر پایمان سبز شده تا فقط هوا به دادمان برسد و کمی دیرتر در بی‌کرانگی دریای معمای زندگی غرق شویم. اما وقتی بپذیریم چاره‌ای نداریم، راه‌ها همچون تکه‌چوب‌های سرگردان در آب به سراغ‌مان می‌آیند و برای اولین بار، ترس را خواهیم چشید. ما از معلق ماندن گریزانیم و به هر کس و چیزی چنگ می‌زنیم تا به جایی وصل باشیم و تصور کنیم زیر پایمان، استوارتر از وجود متزلزل‌مان است.

تکه‌چوب‌های معلق در آب، بیشتر از ظاهر پوسیده‌شان در چنته دارند. آنها بارها به من خیانت کردند و به آب سپردندم تا با غلط کردن‌های دست‌های نحیف رها شده‌ام از چوب، به همان به اصطلاح جزیره‌ای برگردم که تنها ارزش افزوده‌اش برای من، همان هوایی است که نه از سر ترحم یا انسانیت، بلکه همچون قوت لایموت یک زندانی حبس ابد، فقط برای کش دادن انتظارش به معجزه آزادی کافی‌ست…

از زبان فریدا کالو چنین خواندم: «وقتی دردها از تنمان بیرون نمی‌روند، ما باید خود از تن‌مان بیرون رویم». این ترک خود، مگر جز با توسل به رویا محقق خواهد شد؟

به خواندن ادامه دهید…

دسته: کتابچه‌

مفید در برابر باد شمالی؛ انسان به روایت نوشتار…

یک ساختارشکنی خلاقانه که محبوبیت زیادی به دست آورد. مفید در برابر باد شمالی، روی دیگری از شخصیت‌پردازی و فضاسازی داستان را به تصویر کشیده است. جایی که ما همانقدر از شخصیت‌ها و زندگی خصوصی‌شان می‌دانیم که شخصیت‌ها از یکدیگر می‌دانند. ما هم مانند دو شخصیت اصلی زن و مرد داستان، در دنیای مجازی، نوشتاری و بی‌روح اینترنت و پیام‌های متنی‌اش گیر می‌کنیم و همان چیزی را می‌خوانیم که شخصیت‌ها از هم می‌خوانند.

لئو و امی با زبانی مکتوب، دوست نوشتاری هم می‌شوند و تجربیات واقعی انسانی را در قالب دوستی، همدلی، علاقه، نیاز، عصبانیت و … را تجربه می‌کنند، برای هم مفری از یکنواختی تجربه‌های زندگی می‌شوند، از کلمات یکدیگر، تصویر یک شخصیت ایده‌آل را از یکدیگر در ذهن خود تجسم می‌کنند و همانطور که برنهارد (همسر امی) می‌گوید، با یک تصویر خیالی که از پوست و گوشت و استخوان نیست نمی‌توان رقابت کرد تا همسرش را پس بگیرد. مهم نیست چقدر تلاش می‌کنند تجربه‌ای مشترک و ساده مثل چای خوردن دونفره پشت کامپیوترشان را رقم بزنند، هر چه هست، خروج آنها از پیام‌های متنی، خط پایان رابطه جذابشان خواهد بود.

وقتی شخصیت‌ها از برنامه‌های روزانه‌شان می‌گویند، ما هم مانند شخصیت دیگر باید صبر کنیم تا شرح ماجرا در قالب ایمیل بعدی ارسال کند. وقتی یکی‌شان مدتی در سکوت و بی‌خبری به سر می‌برد، ما هم بی‌تاب می‌شویم که زودتر پیام دهد و توضیح که چه شده است.

دنیای مجازی امروز، حقیقتاً شکل روابط را تغییر داده است و بی‌توجه به پیامدهای آن، چیزی جز وابستگی فراروانی و عبور کرده از ماهیت حقیقتی زندگی نصیبمان نمی‌کند.

مفید در برابر باد شمالی، یک رمان جذاب، خواندنی، انسانی، روانشناسی و البته به یاد ماندنی به معنای واقعی در زبان نوشتار است.

 

1403/11/03

دسته: دفترچه, نثر و شعر

انتظار

لباست سفید است و چشمانت پر ذوق. تو در اوجی و من از پایین به تو می‌بالم. از پله‌ها پایین می‌آیی و هر بار موهایت با چند لحظه تاخیر بر جای خود قرار می‌گیرند. ابدیت پله‌ها را یک به یک پشت سر می‌گذاری تا به من برسی. خودم را به دست تناقض می‌سپارم تا شوق پایین آمدنت تا سطح را پر کند. دیدنت مسابقه حساسی‌ست بین من و خودم. هر پله که زیر پایت فرش قرمز می‌شود چشمانم جای‌جای متحرک بدنت را با آب و تاب گزارش می‌کند. به نیمه رسیدی اما بازی‌ات متوقف نمی‌شود. هر چه پایین‌تر می‌آیی، دستانم را بازتر می‌کنی. آخر بازی‌ات را می‌دانم! برگ برنده همیشه دست توست؛ و تبانی آشکار باخت دادن به تو در دست من. ضربان قلبم با ریتم قدم‌های روی پله‌ات هماهنگ می‌شود. یک پله به پایان مانده که خودت را از ارتفاع آسمان به زمین پرت می‌کنی تا به آغوشم برسی. در جای همیشگی خودت. و می‌رسی و موهایت با چند لحظه تاخیر در جای خود قرار می‌گیرند. عطرشان که از من هم عبور می‌کند، روی پیاده‌رو آرام می‌گیرد و چند گنجشک با سجده ظریف نوک‌هایشان نوش جانش می‌کنند. گربه‌ای فقط نظاره‌گر است. آرام است و دل به خیابان می‌زند. ماشین‌ها یک به یک ترمز می‌کنند تا آرامش‌اش آسیب نبیند. صدای بوق نمی‌آید و نیز صدایی از من و تو. تا آنکه می‌گویی “بریم” و همراه‌مان تمام گنجشک‌ها، گربه‌ها و ماشین‌ها هم حرکت می‌کنند…

– چرا می‌نویسی؟
+ ابتدا می‌نوشتم چون دوست داشتم بنویسم. بعد رفته‌رفته نوشتن برایم به صورت وسیله همدمی با خودم درآمد، به‌طوری که نمی‌توانم از آن صرف‌نظر کنم.

بخشی از مصاحبه با آنتونیو تابوکی / نویسنده

کپی رایت © 2026 راویچه؛ احسان خواجوی