گاهی کسی از راه می‌رسد و دفتر شعرم را ورق می‌زند. نه اینکه شعرم باشد یا شعرم شود، بلکه خودش هم‌آوای شعرِ شاعر دیگری می‌شود که روزی من از نگاه خودم از آن ابژه شعر گفته بودم.

در همین چند جمله چقدر شعر گفتم!

تقصیر من نیست، هر روز چنین اشعار زنده‌ای از مقابلم عبور می‌کنند و شاعر شیدای درونم را بیرون می‌کشند. من این‌چنین کودک می‌شوم و می‌خواهم ساعت‌ها به آنها زل بزنم، به آنها دست بکشم و حس‌شان کنم. من کودکی می‌شوم که می‌دانم آنها مال من نیستند و نباید داشته باشم‌شان، اما چه کنم که کودکی دوره‌ی عطش، خواستن و سیرنشدن است. کودک شعر نمی‌فهمد اما احساس و عشق پشت هر شعر، به خوبی به جانش می‌نشیند.

گاهی کسی از راه می‌رسد و به یادم می‌آورد چقدر به این از راه رسیدن‌ها محتاجم. می‌دانم که آزارم می‌دهد اما دلم می‌خواهد بیشتر و بیشتر از این رنج شیرین، لطیف، شاعرانه و زنانه بنوشم. من با این رنج‌ها زنده‌ام و زنده‌بودنم را حس می‌کنم. همین رنج‌هاست که به یادم می‌آورد برای چه زنده هستم و چه می‌خواهم.

گاهی با همین دیدن‌های اجتماعی خیلی دلم می‌گیرد. هیچ دیدنی مرا سیر نمی‌کند چون دلم لمس می‌خواهد؛ لمسی حقیقی که از نوک انگشتان به بوییدن عطر وجود برسد و از آنجا با چشمانی بسته و تنی در آغوش، یکی‌شدن روحی‌مان را آبستن شود. دلم لمس‌هایی دلی می‌خواهد که می‌دانم با این آمد و رفت‌های روزانه‌ی خیابانی به بار نخواهد نشست.

می‌خواهم همانطور که گاهی کسی از راه می‌رسد و مقابلم پیدا می‌شود، روزی من هم در کسی، لمسی و حسی گم شوم و آرام بگیرم برای همیشه، با تمام وجود و در بی‌کرانگی عشقی فراانسانی…

 

13 اردیبهشت 405