همیشه دنیای بزرگتری از جهان مادی درونم میجوشید؛ جنونی که برای تمام علوم بشر ناشناخته بود. کتابها، مرا به آرامشِ نهفته در فاصله بین کلمات رساندند. خودم را در صفحات کاغذی پیدا کردم، ساختم و رشد دادم و امروز، رویای جهانی بهتر را در سرم مزهمزه می کنم و بدیهیست تنها سلاحم، کلمه است با اندکی فکر…
نویسنده: احسان خواجوی
داستان کوتاه: دریا…
پرسید: “از کجا میدونی به کدوم سمت نماز بخونی وقتی هیچکدوممون نمیدونیم که قبلهمون کجاست؟”.
وقتی روی گهوارهی موج سوار باشیم و از چهارطرف، دریا در آغوش گرفته باشدمان، سمتوسو مهم نیست، به هر رو که نیت کنیم قبله، همانجا انتظارمان را میکشد.
پرسید: “حالا چرا واسه نماز خوندن میایم وسط دریا؟ چرا رو خشکی نمیخونیم؟”
اینجا، این آب، این هستی سیال، مثل نوازش دستهای دریای من است که شبها روی تنم تاب میخورْد. این دریای خدا، مثل دریای من، زن من است که همیشه میدانم منتظرم است؛ خدایا… منتظرم بود. همیشه هر جای زمینِ خدا میرفتم، ردی از دریای من چشمم را میگرفت؛ یک ابر، یک بو، یک صدا و حتی مسیر باد روی برگها هم دریای شیرینم را به یادم میآورد و نشانم میداد زندگیِ با او را چطور به آغوش بکشم. این زندگیِ دریا بود که هر صبح نماز میخوانْد و سپس من را، مردش را بدرقه میکرد. یا که غروبها بعد از نمازش به استقبالم میآمد و تن خسته از کارم را با تمامیت خود تحویل میگرفت، خاک تنم را میتکانْد و تا چای اول معطرش را سرمیکشیدم، سفرهی خانگیاش را مقابل شوق نگاهم پهن میکرد و هنر زنانگیاش را لقمه به لقمه به کامم میسپرد و خود، اوج میگرفت! دریا، زندگی بود؛ زندگی من….
نام تمام مردگان یحیاست؛ عاشقانه و عارفانه و غریب…
“ماه را مثل نان نصف میکرد، یک تکهاش را میداد به ابراهیم، یک تکه به اسماعیل. خودش ستارهها را میخورد. بعضی وقتها نمیتوانست بخورد، با دست از روی صورتش پاک میکرد میگذاشت توی جیبش برای وقتهای نداری.”
روایت متفاوتی از عباس معروفی؛ درهمتنیدگی عاشقانگی و عارفانگی زندگی انسانهایی معمولی که اسطوره و افسانهوار زندگی میکنند؛ گویی نویسنده و شخصیتها هم به درستی نمیدانستند اسطورهاند یا افسانه یا هیچکدام: “داستان زندگی اینها قصه نبود. نه. شاید اسطوره بود که همه آدمها را به یک نظر واحد برساند. ولی نه. اسطوره هم نبود. افسانه بود؛ افسانهای که به واقعیت شباهت داشت.“
نام تمام مردگان یحیاست، به نثر شاعرانهی آمیخته با وهم و خیالِ عجیبن شده با واقعیت میماند که کلماتش، شخصیتهایش، مرگهایش آدم را به وجد میآورد: “کوه، خستگی غمگینیست که آسمانش دیگر ستاره ندارد.”
شخصیت داور (پدر خانواده)، اسطورهای بود زبانزد همه و علامت سوالی برای اهالی؛ هیچکس نمیدانست او کیست یا چیست: “داور دیوانه نبود، سبکمغز نبود، صوفی بود، صافی بود، عارف بود، عاشق بود، گبر بود، آتشپرست بود، جادوگر بود، پیامبر بود، دیوانه بود! کسی چه میداند؟….”
جایجای کتاب، درهمتنیدگی حال، گذشته و گاهاً آینده و نیز مرگ، زندگی، خاطره و قصه به خوبی به تصویر کشیده و با توصیفاتی شاعرانه، تزئین شده بود: “در کجای خاطرههای من گریه میکردی که من هر چه دست و پا میزدم نمیتوانستم آرامت کنم؟ کجا دستم از دستت رها شد که در راههای ناآشنا سرگردان شدم؟” – “دلتنگی یعنی غروب تو، وقتی که من منتظر نورم.”
داور و دولیلی، مرد و زن جدا از بقیهای که فرزندان همنام پیامبرانشان یکبهیک قد میکشند و به ثمر نرسیده، میمیرند؛ یحیی، نورسا، مسیحا، ابراهیم، اسماعیل و میکائیل. هر مرگ، بهگونهای غریب بر وجود داور آوار میشود:
“بعضی مردم معتقد بودند خدا او را به دنیا آورده تا رنجها و مصائب چند پیامبر عزیزش را در او مرور کند، ببیند آستانه تحمل یک آدم کجاست؟ کجا میشکند؟ بار کدامشان را میتواند یک تنه به دوش بکشد؟ بعد یکییکی به بارش افزوده، خواسته ببیند بار چندتاشان را میکشد؟ این اشرف مخلوقات چقدر کوه است؟ چقدر دریا؟ چقدر بیابان؟ اگر نیست چرا اسمش اشرف مخلوقات است؟”
اما آخرین فرزند، در شصت و شش سالگی به دنیا میآید (تداعیوارهای از زکریای پیامبر) و از آن پس، رویای به ثمر نشستن او (مندل) تنها مفهوم زندگی داور و دولیلی میشود؛ گرچه داور بیلمس آن رویا، در خاک آرام میگیرد و مندل، در هجوم بهمنی ویرانگر، به خوابی بلند فرو میرود و اصحاب کهفوار، اسطورههای این خانواده را به جایی در زمان حال میرساند؛ خوابی که میتواند حقیقت داشته باشد…
1403/12/18
کمای موقت کلمه
همچنان نمینویسم! دو ماه است که قلم از دستم کنده شده و من که گویی عضوی از تنم را از دست دادهام، در خلاء آغشته به کمای ادبیات روحم بیهوا راه میروم. با هر قدمِ رو به جلو، به عقب نگاه میکنم تا مبادا لکههای خونِ خارج شده از تن بینوشتارم، جنین کالبد ادبیام را بدنام کند.
آنقدر ننوشتهام که دیگر حس میکنم هیچگاه هیچچیز ننوشته بودم. همینقدر دور و غریبه از کلماتی که شریک زندگیام بودند و روزهاست در آتش عدم تمکین آنها میسوزم.
میدانم که این روزها، استراحتگاهی بین راهیست و من فقط مقابل آینهای نشستهام و خودم را زیر نظر دارم؛ و طرحی از خودم را که در حال کامل شدن است و میخواهد مرا به جهانی نزدیکتر کند که کلمات، ارز رایج آن است و من، تنها شهروند آنام. همان جهانی که در بلندپروازیهای همیشگیام، نقشهاش را در کف دست شخصیتهای قصههایم رسم میکنم تا شاید گذر زائری کنجکاو یا مسافری گمشده به آن بخورد.
روزی دوباره به وصال الفبا خواهم رسید و مسیر دوباره شروع شدهام را با کمال یک داستان جشن خواهم گرفت؛ کمالی که مرا به ابعاد دیگری از جهانهای روحانیام خواهد کشاند و شخصیتهای در انتظار تولد را به آغوش من خواهد سپرد…
1403/11/21
الخیر فی ماوقع
زندگی، عجیبتر از آن است که نادیدهاش بگیریم. آنچنان معمای کودکانه خود را بر سرمان آوار میکند که اگر لِه نشویم، به سادگیِ پاسخ آن خواهیم خندید و اگر میشد، پشت شانهاش میزدیم و با لبخندی عاقل اندر سفیه میگفتیم: «همین؟!».
من عاشق زندگیام، با اینکه 35 سال است شلاقم میزند و هنوز سنگینی آوارهایش روی غبار پوسیدگی تنم مثل درجههای نظامی برق میزند. من عاشق زندگیام چون روزی به جبر خودش پذیرفتم چاره دیگری وجود ندارد. تظاهر به عشق هم میتواند لباس از تن معشوق درآورد تا در اختیارمان باشد و هر طور و در هر کجا که میخواهیم، معاشقه کنیم؛ چه از روی عشق و شهوت یا فشار و خشم سالها رها شدگی در جزیرهای خشک که به مصلحت، زیر پایمان سبز شده تا فقط هوا به دادمان برسد و کمی دیرتر در بیکرانگی دریای معمای زندگی غرق شویم. اما وقتی بپذیریم چارهای نداریم، راهها همچون تکهچوبهای سرگردان در آب به سراغمان میآیند و برای اولین بار، ترس را خواهیم چشید. ما از معلق ماندن گریزانیم و به هر کس و چیزی چنگ میزنیم تا به جایی وصل باشیم و تصور کنیم زیر پایمان، استوارتر از وجود متزلزلمان است.
تکهچوبهای معلق در آب، بیشتر از ظاهر پوسیدهشان در چنته دارند. آنها بارها به من خیانت کردند و به آب سپردندم تا با غلط کردنهای دستهای نحیف رها شدهام از چوب، به همان به اصطلاح جزیرهای برگردم که تنها ارزش افزودهاش برای من، همان هوایی است که نه از سر ترحم یا انسانیت، بلکه همچون قوت لایموت یک زندانی حبس ابد، فقط برای کش دادن انتظارش به معجزه آزادی کافیست…
از زبان فریدا کالو چنین خواندم: «وقتی دردها از تنمان بیرون نمیروند، ما باید خود از تنمان بیرون رویم». این ترک خود، مگر جز با توسل به رویا محقق خواهد شد؟
مفید در برابر باد شمالی؛ انسان به روایت نوشتار…
یک ساختارشکنی خلاقانه که محبوبیت زیادی به دست آورد. مفید در برابر باد شمالی، روی دیگری از شخصیتپردازی و فضاسازی داستان را به تصویر کشیده است. جایی که ما همانقدر از شخصیتها و زندگی خصوصیشان میدانیم که شخصیتها از یکدیگر میدانند. ما هم مانند دو شخصیت اصلی زن و مرد داستان، در دنیای مجازی، نوشتاری و بیروح اینترنت و پیامهای متنیاش گیر میکنیم و همان چیزی را میخوانیم که شخصیتها از هم میخوانند.
لئو و امی با زبانی مکتوب، دوست نوشتاری هم میشوند و تجربیات واقعی انسانی را در قالب دوستی، همدلی، علاقه، نیاز، عصبانیت و … را تجربه میکنند، برای هم مفری از یکنواختی تجربههای زندگی میشوند، از کلمات یکدیگر، تصویر یک شخصیت ایدهآل را از یکدیگر در ذهن خود تجسم میکنند و همانطور که برنهارد (همسر امی) میگوید، با یک تصویر خیالی که از پوست و گوشت و استخوان نیست نمیتوان رقابت کرد تا همسرش را پس بگیرد. مهم نیست چقدر تلاش میکنند تجربهای مشترک و ساده مثل چای خوردن دونفره پشت کامپیوترشان را رقم بزنند، هر چه هست، خروج آنها از پیامهای متنی، خط پایان رابطه جذابشان خواهد بود.
وقتی شخصیتها از برنامههای روزانهشان میگویند، ما هم مانند شخصیت دیگر باید صبر کنیم تا شرح ماجرا در قالب ایمیل بعدی ارسال کند. وقتی یکیشان مدتی در سکوت و بیخبری به سر میبرد، ما هم بیتاب میشویم که زودتر پیام دهد و توضیح که چه شده است.
دنیای مجازی امروز، حقیقتاً شکل روابط را تغییر داده است و بیتوجه به پیامدهای آن، چیزی جز وابستگی فراروانی و عبور کرده از ماهیت حقیقتی زندگی نصیبمان نمیکند.
مفید در برابر باد شمالی، یک رمان جذاب، خواندنی، انسانی، روانشناسی و البته به یاد ماندنی به معنای واقعی در زبان نوشتار است.
1403/11/03
انتظار
لباست سفید است و چشمانت پر ذوق. تو در اوجی و من از پایین به تو میبالم. از پلهها پایین میآیی و هر بار موهایت با چند لحظه تاخیر بر جای خود قرار میگیرند. ابدیت پلهها را یک به یک پشت سر میگذاری تا به من برسی. خودم را به دست تناقض میسپارم تا شوق پایین آمدنت تا سطح را پر کند. دیدنت مسابقه حساسیست بین من و خودم. هر پله که زیر پایت فرش قرمز میشود چشمانم جایجای متحرک بدنت را با آب و تاب گزارش میکند. به نیمه رسیدی اما بازیات متوقف نمیشود. هر چه پایینتر میآیی، دستانم را بازتر میکنی. آخر بازیات را میدانم! برگ برنده همیشه دست توست؛ و تبانی آشکار باخت دادن به تو در دست من. ضربان قلبم با ریتم قدمهای روی پلهات هماهنگ میشود. یک پله به پایان مانده که خودت را از ارتفاع آسمان به زمین پرت میکنی تا به آغوشم برسی. در جای همیشگی خودت. و میرسی و موهایت با چند لحظه تاخیر در جای خود قرار میگیرند. عطرشان که از من هم عبور میکند، روی پیادهرو آرام میگیرد و چند گنجشک با سجده ظریف نوکهایشان نوش جانش میکنند. گربهای فقط نظارهگر است. آرام است و دل به خیابان میزند. ماشینها یک به یک ترمز میکنند تا آرامشاش آسیب نبیند. صدای بوق نمیآید و نیز صدایی از من و تو. تا آنکه میگویی “بریم” و همراهمان تمام گنجشکها، گربهها و ماشینها هم حرکت میکنند…
– چرا مینویسی؟
+ ابتدا مینوشتم چون دوست داشتم بنویسم. بعد رفتهرفته نوشتن برایم به صورت وسیله همدمی با خودم درآمد، بهطوری که نمیتوانم از آن صرفنظر کنم.
بخشی از مصاحبه با آنتونیو تابوکی / نویسنده
پرونده هری کبر؛ رمانی برای لذت بردن و یادگیری نویسندگی
640 صفحه معما؛ شخصیتهای متعدد و متنوع، حدسهای اشتباه از شخصیت قاتل. پرونده هری کبر، رمانی معمایی-پلیسی اما با تم عاشقانه میتواند علاقهمندان ژانر پلیسی را به خوبی ارضاء کند و چنان به خود زنجیر کند که همچون من، نیمه دوم کتاب (حدوداً 300 صفحه) را در یک روز تمام کند.
برخلاف بسیاری از رمانهای معمایی، این کتاب دو مزیت و تفاوت عمده ارائه کرده بود:
نقطه قوت اصلی آن را میتوان در نحوه کش دادن حل معما – چه برای شخصیت اصلی و چه مخاطب – دانست که به خوبی انجام شده است. حتی زمانی که معما برای شخصیت حل شده بود، مخاطب باید بدون آزار دیدن از اتلاف زائد وقتش، به خواندن ادامه میداد تا ماجرا را کشف کند. گرههای متعدد، تعلیق شخصیتها و مضنونهایی که همه شواهد به درستی علیهشان بوده اما همیشه پای اتفاق ندیدهی دیگری هم وسط بود، باعث شد 640 صفحه را با حالتی سرخوشانه اما کلافه از گرهای پیچیده دنبال کنیم.
اما مزیت دوم که برای من تازگی داشت، آموزش نویسندگیِ بیان شده در دل کتاب بود. شخصیت اصلی، نویسنده جوان و موفقی است که نمیتواند کتاب دومش را شروع کند. از استاد خودش که او نیز نویسنده موفقی بوده کمک میگیرد و هر فصل، چالشهای نوشتن و نکات نویسندگی را به شاگردش آموزش میدهد. ادامه آن فصل نیز به نوعی مثال کاربری شخصیت با آن نکته آموشی بوده است. مثلاً به چند نکته زیر توجه کنید:
- یک متن هیچگاه خوب نیست مارکوس، فقط هر بار که ویرایش میشود از متن قبلی کمتر بدتر است.
- کتاب نوشتن خیلی خوبه مارکوس، ولی فقط برای اینکه مردم کتابهات رو بخونن ننویس!
- بهشت نویسندگان دیگه چیه؟ وقتیه که نویسنده دیگه نمیدونه شخصیتی که خلق کرده واقعیه یا خیالی.
- فقط واژههای آخر کتاب نیست که ارزشش رو تعیین میکنه مارکوس، بلکه مجموعه واژگانیه که در اون به کار رفته. درست ثانیهای که خواننده آخرین صفحه کتابت رو میخونه و میذارش زمین، باید یه حس خیلی خاصی بهش دست بده. به همون شکلی که از خوندن کامل کتابت احساس رضایت، لذت و خوشحالی داره، از اینکه دلش برای شخصیتها تنگ میشه، ناراحت باشه. کتاب خوب کتابیه که خواننده آرزو کنه هیچوقت به صفحه آخرش نرسه.
- زندگی (=بخونید داستان، اتفاق، درام و …) در حالت کلی هیچ معنایی ندارد و خودت باید به آن معنا بدهی.
آنچه از نوشتن و نویسندگی در این کتاب صحبت شده، چیزی متفاوت از تکنیکها و ساختارها، بلکه از پیوندهای داستان و مخاطب و زندگی حرف میزند؛ همان چیزی که تمرکزمان بر استانداردها و اصول، آنها را از مقابل چشمانمان برمیدارد…
پ.ن: کتابی که خواندم، چاپ دوم از نشر البرز بود که در حال حاضر به چاپ 17 رسیده. در چاپ دوم متاسفانه حجم زیادی اشتباهات تایپی، نگارشی و گاهاً ترجمه به چشم میخورد که امیدوارم در چاپهای بعدی اصلاح شده بود.
ترس ابدی (داستان هر عکس؛ 3)
دلم شور میزد. زودتر از همیشه به خانه پناه آوردم تا در جایی که قلمروی بیچون و چرای من است، آرام بگیرم. اذان و آفتاب همراه با من وارد ساختمان میشود اما من به تنهایی باید وارد خانهام شوم. در سکوت خانه، کلیه لوازم به خط میشوند تا طبق روال همیشه، چرایی و چه موقعی خریدشان را در ذهنم مرور کنم و حظ کنم. تکتکشان را برای ایمان خریدم، به اینکه چطور حال او را خوب میکنند یا من چطور با آنها، زنانگیام را بر تناش جاری میکنم. اما چیزی مثل صبحی که از خانه رفتیم نیست. سکوت خانه در بلندی صدای افکارم مظلوم واقع شده بود. آرام در خانه قدم میزدم و همهچیز را زیر نظر گرفتم تا آنکه دلشورهام مرا به سرنخ اول رساند: بوی تازهای وارد خانهام شده است. مهمان ناخواندهای در اجزای خانهام به چشمام آمد. عنصر بیگانهای هجوم آورده بود و من خلع سلاح شده بودم. با چشمانی باز و لرزان، رد بو را دنبال کردم. پلنگوار دنبال شکار بودم یا از بوی خطر میلرزیدم؟ سرنخ دوم را چشمان کشف کردند. درب اتاقمان که همیشه باز بود، چیزی را در پشت خود پنهان کرده است. فکرم قبل از من وارد اتاق شد. هر بار تصویری به ذهنم میرسید تا دست یکیشان را بگیرم و وارد شوم. پشت در ایستادم و تصویر یک دزد در ذهنم نقش بست. دستگیره را گرفتم و به گلبرگهای سرخ روی تخت و شمع فکر کردم و دستگیره را به پایین فشار دادم و درب باز شد. فکر نمیکردم. چشمانم متوقف شده بودند. شوهرم بود. روی تخت دونفرهمان، به همان شکلی که همیشه مرا بغل میکند خوابیده است. دستش دور یک زن است که او همچون من خودش را در بغل ایمان جا داده است. آن زن منم؟ موهایش مشکیست و ایمان موی بور مرا دوست دارد. هنوز وارد اتاق نشدهام اما آن زن رسماً وارد زندگیام شده است. تمام تنم در دستم جمع شده که به دستگیره تکیه داده است. شوری دلم به فشار دردناک قفسه سینه تبدیل شده بود. فشار دست چپ روی دستگیره از حد گذشته بود. زن روی تخت من نیستم، زنی که مقابل درب روی زمین افتاده هم من نیستم. من دیگر رسماً حضور ندارم و دستگیره هم در دستم جا نمیشود. منِ ایستاده در مرز اتاق، مُردهام و تمام ترسهای به حقیقت پیوستهام، مرا در خانهام حبس کرده است. من مُردم اما هیچگاه این خانه، ایمان و آن زن مو مشکی را ترک نخواهم کرد. این تخت، مال من است…
1403/06/17
/منبع عکس: Freepik