دیروز پروندهی دیگری در ادبیات روحیام بسته شد، کتاب دیگری به پایان رسید و شخصیتهای داستانیاش به سرانجام خود رسیدند؛ پس چرا خوشحال نیستم؟
میخوام مثل چهار کتاب قبلی، یک نسخه از آن را برای دل خودم چاپ کنم و در دست بگیرماش، حساش کنم و مقابل چشمام باشد؛ پس چرا خوشحال نیستم؟
میخواهم گاهی کتابهایم را ورق بزنم، جملاتی از دلشان بیرون بکشم و به روزهای نوشتنشان فکر کنم؛ پس چرا خوشحال نیستم؟
میخواهم به همه بگویم تا به حال پنج کتاب نوشتهام و برای اثبات حرفم، کتابهایم را به دیگران نشان دهم؛ پس چرا خوشحال نیستم؟
آن کتابها را من زایمان کردهام، روزگاری در من بودند اما قرار است تا اطلاع ثانوی در قفسهی کتابخانهام راکد و بیحرکت بمانند. من ناظر تولد آنها هستم و آنها گواه نویسندگیام هستند؛ پس چرا خوشحال نیستم؟
اگر کتابهایم چاپ شوند، تکثیر شوند، خوانده شوند، نقد شوند، فهمیده شوند، دوست داشته شوند، هدیه داده شوند خوشحال میشوم؟ نمیدانم!
من در کتابهایم از دنیایی حرف میزنم که هر کدامشان بار بخشی از تعریف آن را بر دوش میکشد. من کتابها را خلق میکنم تا مدیونم شوند و جهانم را برایم به تصویر بکشند. جهانی که اگر نبود، کتابی نبود و اگر کتابی نبود، منی در کار نبود که از جهان شخصی خودش حرف بزند.
من به تنهایی پنج کتاب نوشتم، برای نوشتن آنها تنهایی کشیدم و حالا که به مرز چاپ رسیدهاند، لای تکتک صفحات تکتک کتابهایم، تنها ماندهام؛ بدون کسی که حتی یکی از آنها را به دست بگیرد، فهرستش را ببیند، خواندنش را شروع کند، خودش را در جهان شخصی من پیدا کند، با من بغض کند، اشک بریزد، شوری در او بجوشد، رویاپردازی کند و با پایان کتاب، خودش را لای صفحهای از کتابمان جا بگذارد؛ یعنی همانجایی که من از مدتها پیش به تنهایی انتظار میکشیدم تا کسی بیاید و با آمدنش، از تمامشدن کتابهایم خوشحال شوم…
16 اردیبهشت 405