X

نویسنده: احسان خواجوی

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ تنهاییِ لای کتاب

دیروز پرونده‌ی دیگری در ادبیات روحی‌ام بسته شد، کتاب دیگری به پایان رسید و شخصیت‌های داستانی‌اش به سرانجام خود رسیدند؛ پس چرا خوشحال نیستم؟

می‌خوام مثل چهار کتاب قبلی، یک نسخه از آن را برای دل خودم چاپ کنم و در دست بگیرم‌اش، حس‌اش کنم و مقابل چشم‌ام باشد؛ پس چرا خوشحال نیستم؟

می‌خواهم گاهی کتاب‌هایم را ورق بزنم، جملاتی از دلشان بیرون بکشم و به روزهای نوشتن‌شان فکر کنم؛ پس چرا خوشحال نیستم؟

می‌خواهم به همه بگویم تا به حال پنج کتاب نوشته‌ام و برای اثبات حرفم، کتاب‌هایم را به دیگران نشان دهم؛ پس چرا خوشحال نیستم؟

آن کتاب‌ها را من زایمان کرده‌ام، روزگاری در من بودند اما قرار است تا اطلاع ثانوی در قفسه‌ی کتابخانه‌ام راکد و بی‌حرکت بمانند. من ناظر تولد آنها هستم و آنها گواه نویسندگی‌ام هستند؛ پس چرا خوشحال نیستم؟

اگر کتاب‌هایم چاپ شوند، تکثیر شوند، خوانده شوند، نقد شوند، فهمیده شوند، دوست داشته شوند، هدیه داده شوند خوشحال می‌شوم؟ نمی‌دانم!

من در کتاب‌هایم از دنیایی حرف می‌زنم که هر کدام‌شان بار بخشی از تعریف آن را بر دوش می‌کشد. من کتاب‌ها را خلق می‌کنم تا مدیونم شوند و جهانم را برایم به تصویر بکشند. جهانی که اگر نبود، کتابی نبود و اگر کتابی نبود، منی در کار نبود که از جهان شخصی خودش حرف بزند.

من به تنهایی پنج کتاب نوشتم، برای نوشتن آنها تنهایی کشیدم و حالا که به مرز چاپ رسیده‌اند، لای تک‌تک صفحات تک‌تک کتاب‌هایم، تنها مانده‌ام؛ بدون کسی که حتی یکی از آنها را به دست بگیرد، فهرستش را ببیند، خواندنش را شروع کند، خودش را در جهان شخصی من پیدا کند، با من بغض کند، اشک بریزد، شوری در او بجوشد، رویاپردازی کند و با پایان کتاب، خودش را لای صفحه‌ای از کتابمان جا بگذارد؛ یعنی همان‌جایی که من از مدت‌ها پیش به تنهایی انتظار می‌کشیدم تا کسی بیاید و با آمدنش، از تمام‌شدن کتاب‌هایم خوشحال شوم…

 

16 اردیبهشت 405

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ من، شعر و خیابان

گاهی کسی از راه می‌رسد و دفتر شعرم را ورق می‌زند. نه اینکه شعرم باشد یا شعرم شود، بلکه خودش هم‌آوای شعرِ شاعر دیگری می‌شود که روزی من از نگاه خودم از آن ابژه شعر گفته بودم.

در همین چند جمله چقدر شعر گفتم!

تقصیر من نیست، هر روز چنین اشعار زنده‌ای از مقابلم عبور می‌کنند و شاعر شیدای درونم را بیرون می‌کشند. من این‌چنین کودک می‌شوم و می‌خواهم ساعت‌ها به آنها زل بزنم، به آنها دست بکشم و حس‌شان کنم. من کودکی می‌شوم که می‌دانم آنها مال من نیستند و نباید داشته باشم‌شان، اما چه کنم که کودکی دوره‌ی عطش، خواستن و سیرنشدن است. کودک شعر نمی‌فهمد اما احساس و عشق پشت هر شعر، به خوبی به جانش می‌نشیند.

گاهی کسی از راه می‌رسد و به یادم می‌آورد چقدر به این از راه رسیدن‌ها محتاجم. می‌دانم که آزارم می‌دهد اما دلم می‌خواهد بیشتر و بیشتر از این رنج شیرین، لطیف، شاعرانه و زنانه بنوشم. من با این رنج‌ها زنده‌ام و زنده‌بودنم را حس می‌کنم. همین رنج‌هاست که به یادم می‌آورد برای چه زنده هستم و چه می‌خواهم.

گاهی با همین دیدن‌های اجتماعی خیلی دلم می‌گیرد. هیچ دیدنی مرا سیر نمی‌کند چون دلم لمس می‌خواهد؛ لمسی حقیقی که از نوک انگشتان به بوییدن عطر وجود برسد و از آنجا با چشمانی بسته و تنی در آغوش، یکی‌شدن روحی‌مان را آبستن شود. دلم لمس‌هایی دلی می‌خواهد که می‌دانم با این آمد و رفت‌های روزانه‌ی خیابانی به بار نخواهد نشست.

می‌خواهم همانطور که گاهی کسی از راه می‌رسد و مقابلم پیدا می‌شود، روزی من هم در کسی، لمسی و حسی گم شوم و آرام بگیرم برای همیشه، با تمام وجود و در بی‌کرانگی عشقی فراانسانی…

 

13 اردیبهشت 405

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ من و زندگی

من از زندگی طلبکار نیستم و همانطور که هست می‌پذیرم‌اش. اما انکار نمی‌کنم که همین زندگی، چهار بدهی به من دارد!

زندگی، تنهایی شبانه‌روزی را از من گرفته است! می‌خواهم ساعت‌ها در سکوت و سکون داخل خانه‌ای کوچک و ساده با خودم تنها باشم، خلوت کنم، بخوانم، بنویسم و در خودم فرو روم. من چنین تنهاییِ لطیفی را دوست دارم اما هنوز این نیاز من توسط زندگی به رسمیت شناخته نشده است!

زندگی، دوستانی به من نداده که از خانواده به من نزدیک‌تر باشند. کسانی که با خود واقعی و برهنه‌مان به هم دست بدهیم، در کنار هم به ساعت فکر نکنیم، با هم بودنمان بی‌نیاز از بهانه باشد، دنیای مشترکی در مسیرهای متفاوتی داشته باشیم، مکمل هم باشیم و با هم بخندیم، گریه کنیم، ببینیم، بشنویم، بفهمیم، بخوانیم، بنویسیم و زندگی کنیم.

زندگی، مرا به دریایی نرسانده که با موهبت‌های درونی‌ام در آن شنا کنم. من به لطف همین زندگی، شناگر ماهری شده‌ام اما جز حوضچه‌های کوچک داخل حیاط، رنگی از بی‌کرانگی آب را به چشم ندیده‌ام. من با باله‌های بلندپروازی و خداگونه‌گی‌ام شنا می‌کنم و جز دریا، هیچ آب دیگری جوابگوی وسعت رقص من نیست؛ رقصی در آب برای دیدن، فهمیدن و فکرکردن آدم‌هایی که از آب می‌ترسند اما شوق تن به آب‌زدن در آنها موج می‌زند.

زندگی، عشقی را که به من نشان داده، از من دریغ کرده است. من با عشق به زندگی پیوند خورده‌ام و نیز به خودم، به کلمه و به خدا. اما هنوز طعم عشق به من نرسیده و فقط روی کاغذ و درک می‌توانم عاشق باشم و عاشقی کنم. این تجربه چنان اندک است که جوابگوی جوشش عشق درونی‌ام نیست و عرضه‌ی عشق من بسیار بیشتر از میزان تقاضای آن است!

من به زندگی اعتماد دارم و در صلح، زمام امورم را به دستش سپرده‌ام. اما گاهی بدهکاری زندگی بدطور در ذوقم می‌زند و لبخند را از من و شور را از کلماتم می‌گیرد.

زندگی به من بدهکار است؛ نه به خاطر آنکه من طلبی از آن دارم، بلکه چون خودش می‌داند وقتی حساب‌مان تسویه شود، چه ادای دِینی به آن خواهم کرد و چطور به دیگران کمک خواهم کرد تا حساب‌شان با زندگی‌شان را صاف کنند…

 

12 اردیبهشت 405

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ پناه می‌برم به خواب…

روزها در انتظار شب هستم تا به خواب پناه ببرم. من هر شب به احتمال رویت “رویا” پناه می‌برم تا شاید به سراغم بیاید و ناگفته‌ای بگویید، نادیدنی‌ای را نشانم دهد یا نوری بر من بتابد که از خورشید روز برنمی‌آید.

من گاهی برای زنده‌ماندنم به خواب پناه می‌برم؛ مثل امشب که هیچ ثانیه‌ای، کلمه‌ای، کتابی، نیایشی، مراقبه‌ای و آدمی در روز نتوانست پناهم دهد.

من با تنهایی معصومانه‌ای دل به خواب می‌دهم و با غربت مظلومانه‌ای، دست خالی به روز برمی‌گردم تا بار دیگر شب فرابرسد و شاید این‌بار الهه‌ای، درویشی، مرادی، قدیسی یا فرشته‌ای در خواب به من سلام کند و من تمام سکوت چند ده‌ساله‌ام را در سلامی سرشار از بغض، شوق، درد، شور و درک پاسخ دهم.

من شب‌ها کودک درونم را می‌خوابانم و هر صبح اما نسخه‌ی کارمندم از خواب بلند می‌شود تا در همان مسیر یکنواخت اداری، جبر زندگی را ادا کند و در بین میلیون‌ها بزرگسال دیگر، راهی برای زنده‌ماندن و خواب‌دیدن پیدا کند.

من شب‌های خواب را دوست دارم؛ چون در ناهوشیاری‌ام هم می‌توانم حس می‌کنم که برای ساعاتی، هیچ‌کس کاری به من ندارد و من نیاز نیست بنا به عرف، وظیفه و نسبت‌ها کاری به کسی داشته باشم. من با معلولی انسانی از دیگران دور می‌شوم تا شاید با علتی فراانسانی به خودم نزدیک‌تر شوم.

من در سکوت شب و خواب با خودم خلوت می‌کنم اما این خلوت، ناچیز است و من هیاهوی “رویا” را می‌خواهم…

 

11 اردیبهشت 405

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ می‌خواهم زنده بمانم

اگر در گوگل “می‌خواهم زنده بمانم” را جستجو کنیم، به یک سریال ایرانی می‌رسیم. اما اگر در من جستجو کنیم، چند هزار محتوای فکری و احساسی رو خواهد شد.

همین سه کلمه برای روایت تمام زندگی‌ام که نه، برای سال‌های بسیاری از عمرم کفایت می‌کند.

من سال‌ها بی‌آنکه بدانم، می‌خواستم زنده بمانم. سال‌های بعدش را می‌دانستم که می‌خواهم زنده بمانم؛ اما امروز که از زنده‌ماندن خودم مطمئن شده‌ام، می‌دانم که می‌خواهم زندگی کنم.

می‌خواهم زندگی چنان در دستانم برقصد که هر لحظه با شوق لمس آن، شوری الهی در من موج بزند و مرا به حرکت وادارد. وقتی پای ما روی زمین خدا محکم شود، نگاهمان ناخواسته به آسمان خدا می‌رسد و زمین، جای کوچکی خواهد شد.

من می‌خواهم پرنده‌وار زندگی کنم، لانه‌ای کوچک، سیمی باریک، گوشه‌ای از یک پنجره تمام سهم من از زمین باشد و در عوض، آسمان را زندگی کنم و بی‌گذرنامه از شهری به دیاری و از قلمرویی به اقلیمی پر بشکم.

من می‌خواهم زندگی کنم و زندگی را چنان در آغوش بگیرم تا عضوی از بدنم شود و مرا تا آخرین تپش قلبم همراهی کند.

من شوق بی‌حدی برای زندگی دارم، اما گاهی پایم می‌لرزد و زمین آنقدر که باید، محکم به نظر نمی‌رسد. پس دوباره به یاد نام آن سریال می‌افتم و دلم می‌گیرد که آسمان را گم که نه، تجربه نکرده‌ام.

من عاشق پروازم و زندگی در زمین، مرا از ارتفاع ترسانده است. اما آنچنان می‌خواهم زندگی کنم که با ترسی هزار برابر هم پر خواهم کشید و پرنده‌ای خواهم شد که خرده‌نان می‌خورد و سیمرغ می‌شود…

 

9 اردیبهشت 405

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ من هم آدم هستم!

پژوهش‌های علمی ثابت کرده که من هم یک آدم هستم! آدمی که گاهی خسته می‌شود، نفس کم می‌آورد، دلش تنگ می‌شود، شوقش از حد می‌گذرد، سد صبرش سرریز می‌کند و برای این‌ها هیچ کاری از دستش بر نمی‌آید.

من هم آدمی هستم که دردهای شیرینی دارم؛ دردهایی که بخشی از من‌اند و به آنها نیاز دارم تا یادم بماند رویاهایم، فقط خیال و شعر نیستند و در روزی، جایی و کنار کسانی برای من کنار گذشته شده‌اند. من هر روز با دردهایی زندگی می‌کنم که از شوق‌های بی‌حد و حصرم تغذیه می‌شوند؛ شوق پریدن، خلق‌کردن، اصلاح‌کردن، ارزش‌‌ساختن، کمک‌کردن، صحبت‌کردن. اما وقتی شوق‌های آدمی لباس کار نپوشند و به میدان عمل نیایند، با درد خودشان را نشان می‌دهند.

من هم آدمی هستم که سال‌ها خودسازی‌ام به ثمر نشست و از ویرانه‌های درونم، شهرکی ویلایی و جنگلی ساخته‌ام اما هنوز گذر رهگذری را به چشم ندیده‌ام. کار من با درونم تمام شده و برای تبلیغات آنچه ساخته‌ام، به کمک نیاز دارم و درد یعنی کمکی از راه نرسیده و نمی‌دانم در کجا دنبالش بگردم.

من هم آدمی هستم که گاهی ایستادن‌های استوار، فشارم را می‌اندازد و باید لحظاتی را بنشینم و آرام بگیرم. اما همان شوق‌های دردآلود، دوباره تنظیماتم را به کارخانه برمی‌گرداند و مرا سربلند می‌کند و ایستاده در مسیری که می‌دانم پایانش باز نیست و نور، از آنجا بر همه می‌تابد.

بله، من هم آدمی هستم که بنا به اراده‌ی خودش زمین نمی‌خورد اما همان گاهِ زمین‌خوردن‌ها هم طولی نمی‌کشد و دوباره قد بلند می‌کنم تا با شوق و درد و صبرم ادامه دهم و در مسیری مه‌آلود، با رویایی از جنس سرنوشت و چشم‌هایی رو به آسمان خدا به خواندن و نوشتن ادامه دهم و ثابت کنم که پژوهش‌های علمی، درکی از دنیای فراتر از مرزهای آدمیت ندارد…

 

7 اردیبهشت 405

دسته: روزنوشت‌ها

روزنوشت؛ در امتداد رکود و صعود

روزهای کاری، روزهای تنهایی و عروج من‌اند؛ روزهایی که به جبر زندگی، در کاری غرق می‌شوم که مرا از همه جدا و به خودم وصل می‌کند. من روزهای کاری‌ام را با هشت ساعت نشستنِ متعهدانه روی صندلی سپری می‌کنم، با کسی حرف نمی‌زنم و کسی حرفی به من نمی‌زند، با کسی کاری ندارم و کسی سراغی از من نمی‌گیرد، حقوقم را از شرکت می‌گیرم و هیچ گره‌ای از شرکت را باز نمی‌کنم. من در این رکودِ اثربخشی کاری، هر صبح و هر عصر انگشت حضور می‌زنم تا در خلوتی از جنس عارفانه‌های خودم، صعود کنم و بنویسم؛

بنویسم از جهانی که رویایش در قلبم ریشه کرده است.

بنویسم از قلبی که جهانم منتظرش است.

بنویسم از خودی که خدایم شده است.

من هر روز در ساعت‌های کاری، با کلماتم کار می‌کنم و شرکت در جبران زحماتم حقوق زیادی به من می‌دهد. من کلماتم را از منابع درونی شور و شعورم وام می‌گیرم تا خرجی روی دست کسی نگذارم. من اجازه می‌دهم انگشتانم روی دکمه‌های بی‌خطر لپتاپ بازی کنند و من هم مثل کودکی که در انتظار نتیجه‌ای خارق‌العاده است، کلماتی را برای اولین‌بار می‌خوانم و ذوق می‌کنم، از آنها یاد می‌گیرم و تعجب می‌کنم که در کجای خرد و درک من پنهان شده بودند که چنین منسجم، بامعنا، هدفمند و زیبا روایت می‌شوند!

من راوی خوبی هستم که در سکوت می‌خواهد معجزه‌های بشری را با سوروسات زیاد ترسیم کند، اما همچنان به چشم نمی‌آیم و صبر می‌کنم تا کلمات مکتوب و مدفون من چنان جان بگیرند که دیگر دیده‌نشدنم محال باشد. من رویاهای سازمانی ندارم؛ من فقط در بستری از عشق، خدا، انسان، درک و کلمه کار می‌کنم و زندگی‌ام را با چنان شتاب و سرعتی تحریر می‌کنم تا مثل کارمندی نمونه، روزی، جایی، به شکلی توسط تنها کارفرمای به حق، منصف، عاشق، حکیم و قدرتمندم نوازشی نصیبم شود، دست مرا بالا ببرد و بگوید “هر کس که من خدای اویم، به این محبوب من گوش دهد تا از من بشنود…”

 

6 اردیبهشت 405

دسته: دفترچه, نثر و شعر

#ایران

کاش زبانم درکم را با چنان ایمانی می‌سُرود که گوش‌های جهان تیز شود و خنجرها کُند. افسوس که همچنان در وصلِ سکوتم و نگاه و امید…

بارانِ پس از هجومِ سیاهی ابرهای زمستان، زمین سرد و خشک را سیراب‌تر می‌کند تا سرسبزتر به پیشواز بهار و نور برود؛ هرچند که غرشِ ممتدِ رعدِ خانمان‌سوز، دیواره‌های دل‌مان را چنان لرزانده و پایه‌هایمان را در هم شکسته که فراموش کرده‌ایم هیچ شبِ ابرناکی بدون صبحِ بارانی معنا نخواهد داشت.

می‌دانم برای خشکسالیِ تن‌ها، تنها خیس‌شدن زیر بارانِ صبح به شبِ پیش معنا خواهد داد. حق با آنان است که تلخیِ واقعیتِ تاریکی و طوفان را مزه می‌کنند و خشکیِ گلویشان را در میان آوارهای زندگی عُق می‌زنند؛ نه با من که فقط شاعرِ ناشیِ آینده‌های دورم که زلالی بارانِ صبح را از لای کتاب‌ها چشیده و دست به دامانِ سکوت شده است و نگاه و امید…

 

دی 1404

دسته: دفترچه, نثر و شعر

رقص باران

  • با اشاراتی به مناجات خواجه عبدالله انصاری و شعر سهراب سپهری

 

باران چنان افسارگسیخته می‌بارید که زمینْ آب اضافه را بالا می‌آورد و روی سازه‌های انسانی می‌پاشید. گرچه خشکسالی به سرتیتر اخبار بشری تبدیل شده بود اما می‌دانم که هیچ‌کس زیر این باران از من خوشحال‌تر نیست. از ساعت‌ها پیش روح بیکار من قطره‌های باران را می‌شمارد. یک‌دست خیس شده‌ام و دیگر کمتر به چشم می‌آیم؛ همان آرزوی بودن و نبودنِ هم‌زمان در جمع بیگانه با شاعرانگی‌هایم. آنقدر زیر باران راه رفته‌ام که باران، لباس‌های آب‌رفته‌ام را از تنم کَند و روشنیِ برهنگی را به من پوشاند؛ و پوست تنم را هم چنان صیقل داد که آینه‌وار طبیعت پیرامونم را بازتاب می‌دهم. تمام افکار و خاطراتم را نیز با خود به زیر باران برده‌ام تا شسته شوند. می‌خواهم آنها را روی ریسمان باریک یک شعر آویزان کنم تا نو شوند: زندگی، تر شدنِ پی در پی و آب‌تنی در حوضچه‌ی اکنون است. سیلاب آسمانی و زمینی، حضور نامحسوس مرا با خود می‌بُرد و من با چشمانی بسته و خیس، خودم را به جریان آب سپرده بودم. دیگر می‌توانم خودم باشم، بی‌پرده، بی‌سانسور، بی‌اغماض. به خواندن ادامه دهید…

کپی رایت © 2026 راویچه؛ احسان خواجوی