خانهام در خیابان آسمان است. هربار که به رانندهی تاکسی میگویم “من آسمان پیاده میشوم” لبخندی در لبم مینشیند؛ مثل آن لبخندهای رمزیِ بین من و معشوق در جمع!
من هفتهای چندبار در آسمان پیاده میشوم؛ همانطور که هفتهای چندبار از آسمان فرود میآیم و روی زمین غلت میخورم.
من ساکن آسمانم اما زمین به من عادت کرده، مرا از خود میداند و میخواهد بیشتر روی سطح زمخت و خاکیاش راه بروم.
راستش من در آسمان به دنیا آمدهام و با خیالم در آسمان زندگی میکنم. چون بالهای پروازم را گم کردهام و هیچ مغازهای روی زمین بال نمیفروشد. پس سالهاست که در خروجهای خیالیام از آسمان، به زمین اصابت میکنم و جاهای زیادی در روحم درد میگیرد. اما مثل برادران رایت، رویای پریدن را از سر میگیرم و دوباره از بلندترین نقطهی در دسترس چنان میپرم که شاید همان دفعهی موعود شود و مرا به زمین پس نفرستد.
زندگیِ زمینی سخت است، مانند خود زمین که سخت است. اما شاعرانگیهای من برای بینهایتهای لطیف ساخته شده است. زمختی مردانهی من به نرمی حجم ابرهاییست که در گونههای زن دیده میشود.
من لطیفتر از آنم که روی زمینِ سیمان و فولاد راه بروم. نهایتِ سختی قابل تحمل برای من، کاغذهاییست که با رطوبت کلمات نرم شدهاند.
به همین دلیل است که دلتنگ آسمان میشوم و روی زمین میخزم. آدم که خزنده شود، یا همرنگ جماعت میشود و یا موجودی مطرود. اما من از خزیدن حیوانی بدم نمیآید؛ به مادر طبیعت نزدیکم میکند و اجازه میدهد معصومانهتر به آسمان فکر کنم.
من به آسمان فکر میکنم و در خیال آن میسوزم؛ اما فقط میتوانم هفتهای چندبار در خیابانِ همناماش پیاده شوم و در دلم لبخند بزنم که فعلاً سهم من از آسمان، این تشبیه است…
23 اردیبهشت 405
دیدگاهتان را بنویسید