روزهایم به بطالت می‌گذرد. من هر روز صفحات زیادی می‌خوانم و شاید چندبرابر آنچه می‌خوانم را می‌نویسم. اما خواندن و نوشتن، درمان “حال” نیست و فقط شاید در آینده‌ای دور و مبهم جوانه شوند.

من یاد گرفته‌ام شایدهای آینده را برای همان آینده کنار بگذارم و در “حال” زندگی کنم. “حال” اما دستش چنان خالی از درمان است که شرم می‌کند نگاهم کند. امروزِ من، آینده‌ی چندین ساله‌ی “حالِ” گذشته‌ی من است که با کتاب و کلمه گذشته است. آن روزها هیچ نمی‌دانستم پس عذری بر کتاب و کلمه نیست، اما امروز، همه‌چیز فرق می‌کند…

من برای پرواز خلق شده‌ام اما اینجا و اکنون می‌گویند در بند باشم و بی‌حرکت.

من برای عاشقی شعر شده‌ام اما اینجا و اکنون می‌گوید خاموش باش و در خود فرو رو.

من برای بیانِ کلمه رشید شده‌ام اما اینجا و اکنون می‌گوید هیس؛ هیچ حرفی مجاز نیست.

دلم پر شده از جای خالی لطیفی که خطوط ارتباطی‌ام با جهان را اشغال کرده است. من چند سال است که دانش‌آموخته‌ی مکتب عاشقانه‌ای هستم و موعد فارغ التحصیلی‌ام رسیده است. من آماده‌ی ورود به بازار کار هستم تا دانش‌ام را محک بزنم، محک بخورم و خدمتی ارائه کنم که تقاضایش بی‌حد است و عَرضه‌اش ناچیز.

من چیزهایی می‌دانم که برای بشر مفید است اما خدای حی و حاضر در اینجا و اکنون دستم را نمی‌گیرد تا چیزی را توشه‌ی سفرم کند.

من عشق‌هایی دارم که برای داده‌شدن پرورش یافته‌اند اما هیچ تنی نیست تا دستان محبتم از موهایش سُر بخورند و به قلب‌ها برسند.

من شعرهایی نوشته‌ام که از خدا حرف نمی‌زند اما سرشار از آرایه‌های ادبیِ خلقت زنانه‌ی خداست که صلاح نیست از خانه بیرون بیایند.

من در تمام روزهایی که بی‌عشق می‌گذرد بطالت را زندگی می‌کنم. چون آن ذراتی از عشق که در وجودم شعله‌ور شده است، به دوم شخص مفرد نیاز دارد تا گُر بگیرد و جهان اول شخص جمع‌مان را بسوزاند.

من از خودم خالی شده‌ام تا با عشقی پر شوم که در امتداد خطوط بدنی آسمانی بزرگ می‌شود، اما مدت‌هاست چند تار عنکبوت در بدن من به خط شده است.

این روزنوشت‌ها را که کسی نمی‌خواهد، پس باید اعتراف کنم که بی‌عشقی امانم را بریده است. یک روزم به نوشتن‌های پرشور ختم می‌شود و روزهای دیگرم به رخوتی که چشم‌هایم را ناتوان از فهم کلمه می‌کند و دست‌هایم را به جای نوشتن، در جیب گوشه‌نشینی فرو می‌برد.

من چند سال است که به روانشناسی زرد تن داده‌ام و به روحانی‌ترین شکل ممکن معشوقم را روی کاغذهای شعر ترسیم کرده‌ام. من نوشتم تا اتفاق بیافتد، اما نه تنها او اتفاق نیافتاد، بلکه ماه‌هاست که هیچ اتفاقی نمی‌افتد.

می‌دانم این شلختگیِ ادبی در روزنوشت دوازدهم در ذوق می‌زند اما وقتی قرار است از بطالت بنویسم باید فضای امری باطل را نمایش دهم تا متن، صادقانه شود؛ همانطور که باید صادق شوم و بگویم که دلم برای اوی غریبه تنگ شده است تا بلکه با کلیشه، به یک پایان غافلگیرکننده برسم!

 

30 اردیبهشت 405