من از زندگی طلبکار نیستم و همانطور که هست میپذیرماش. اما انکار نمیکنم که همین زندگی، چهار بدهی به من دارد!
زندگی، تنهایی شبانهروزی را از من گرفته است! میخواهم ساعتها در سکوت و سکون داخل خانهای کوچک و ساده با خودم تنها باشم، خلوت کنم، بخوانم، بنویسم و در خودم فرو روم. من چنین تنهاییِ لطیفی را دوست دارم اما هنوز این نیاز من توسط زندگی به رسمیت شناخته نشده است!
زندگی، دوستانی به من نداده که از خانواده به من نزدیکتر باشند. کسانی که با خود واقعی و برهنهمان به هم دست بدهیم، در کنار هم به ساعت فکر نکنیم، با هم بودنمان بینیاز از بهانه باشد، دنیای مشترکی در مسیرهای متفاوتی داشته باشیم، مکمل هم باشیم و با هم بخندیم، گریه کنیم، ببینیم، بشنویم، بفهمیم، بخوانیم، بنویسیم و زندگی کنیم.
زندگی، مرا به دریایی نرسانده که با موهبتهای درونیام در آن شنا کنم. من به لطف همین زندگی، شناگر ماهری شدهام اما جز حوضچههای کوچک داخل حیاط، رنگی از بیکرانگی آب را به چشم ندیدهام. من با بالههای بلندپروازی و خداگونهگیام شنا میکنم و جز دریا، هیچ آب دیگری جوابگوی وسعت رقص من نیست؛ رقصی در آب برای دیدن، فهمیدن و فکرکردن آدمهایی که از آب میترسند اما شوق تن به آبزدن در آنها موج میزند.
زندگی، عشقی را که به من نشان داده، از من دریغ کرده است. من با عشق به زندگی پیوند خوردهام و نیز به خودم، به کلمه و به خدا. اما هنوز طعم عشق به من نرسیده و فقط روی کاغذ و درک میتوانم عاشق باشم و عاشقی کنم. این تجربه چنان اندک است که جوابگوی جوشش عشق درونیام نیست و عرضهی عشق من بسیار بیشتر از میزان تقاضای آن است!
من به زندگی اعتماد دارم و در صلح، زمام امورم را به دستش سپردهام. اما گاهی بدهکاری زندگی بدطور در ذوقم میزند و لبخند را از من و شور را از کلماتم میگیرد.
زندگی به من بدهکار است؛ نه به خاطر آنکه من طلبی از آن دارم، بلکه چون خودش میداند وقتی حسابمان تسویه شود، چه ادای دِینی به آن خواهم کرد و چطور به دیگران کمک خواهم کرد تا حسابشان با زندگیشان را صاف کنند…
12 اردیبهشت 405