دلم میخواهد چیزی بنویسم. نیاز دارم دوباره بازیگر نقش اصلی جهان شخصی خودم باشم؛ همان جهانی که از شیفتهای اداری و اخبار تجاری گریزان است و در دلم پنهان میشود. گاهی هم در شعرها سراغم را میگیرد یا در حسی مظلوم و کودکانه که از گرسنگی روحیام حرف میزند.
سفیدی عمر در بین سیاهی موهایم تکثیر میشود اما هنوز کودکی در من هست که بازی میخواهد. هیچ کودکی از بازی سیر نمیشود و هیچ بازیای برای کودک خستهکننده نیست. کودک، تکرار را نمیفهمد و بازیهای تکراری را مثل روز اول دوست دارد. من اما وقتی نمینویسم، خستهتر میشوم. پس در کلماتم با خودم بازی میکنم و در تنهایی، سرم را گرم میکنم. من مینویسم تا تمام آنچه را که در جهان واقعیت بازی نکردهام، تجربه کنم. من مینویسم تا فشار اتمسفر وجودم به مرز انفجار نرسد. اما شاید باید منفجر شوم تا کوه بزرگسالیام فرو بریزد و تونلی ساخته شود تا مرا به دیزنیلندِ ادبیاتم برساند.
نمیدانم. اما دلم میخواهد باز هم چیزی بنویسم و برای خودم بیسناریو، بیتماشاگر، بیصحنه نقشآفرینی کنم (انتخاب دیگری ندارم). من بازیهای تئاتر را دوست دارم اما تئاتر را تماشاگرانش زنده نگه میدارند. به همین خاطر است که تمام تئاترها عاشقانهاند؛ چون در هر جمله، عشق بازیگران شنیده میشود که حاصل صدها تکرار جمله و نقش است. من چند سال است که نمایشنامهی زندگیام را تمرین و تکرار میکنم اما هنوز نوبت اجرا به من نرسیده است و من، بیتاب دیدنِ تماشاگرانم هستم و مهمان ویژهای که در ردیف اول نشسته است…
4 خرداد 405
دیدگاهتان را بنویسید