دلتنگ شدم برای روزهای دانشجویی؛ برای آن شورِ ممکن، دلچسب، نامیرا، جمعی. روزهایی که همهچیز در آن جریان داشت، دوستانی بودند مثل من، دغدغههایی داشتیم ارزشمند، رویاهایی داشتیم دستیافتنی. روزهایی که با تمام سختیهای جوانیاش، جایی در عمق روح آدم خانه میکند و به هویتمان تبدیل میشود.
دلم تنگ شده برای آن روزهایی که فردا، جزو نگرانیهایم نبود و من همیشه چیزی داشتم که با آن سرگرم باشم، فرصتها و راههای بسیاری داشتم که به آنها توجه نمیکردم، وقت و خلوت زیادی داشتم که هر چند آزادهنده، اما بامعنا بودند و دوستداشتنی.
دلم تنگ شده برای سادگی غمها و شادیهای دانشجویی، برای نگرانیهای شب امتحان، برای نیمروهای دورهمی، سیگارهای قرضی، اتاقهای اشتراکی…
روزهای بزرگسالی جالب نیست، سرعت آدم را کم می کند و زیر بار سن خمیده میشویم؛ هرچند که هنوز جوانهای در ما زنده باقی مانده باشد…
30 خرداد 405
دیدگاهتان را بنویسید