خفگی صدایم میزند. دیگر هیچ کلمهای به داد گلویم نمیرسد و هیچ زبان زندهای نفس نمیشود.
تمام جهانم را آب گرفته است و هیچکس مرا از کابوس این خواب بیدار نمیکند.
جهان، جای قشنگی برای زندگیست اما آدم که مثال نقض شود، دیگر کاری از دست خدا هم برنخواهد آمد؛ چه برسد به من که فقط یک جزء از کل فلسفهی خدا هستم که خفگی را پذیرفته است.
من دیگر دست به دامن هیچچیز نمیتوانم شد، مگر دایرههای کوچک سفید و خطدار که قرار است چیزی را در مغزم خاموش یا روشن کنند. آنها آخرین حربهی من برای زندهماندناند که از سالها پیش ترکشان کرده بودم اما دوباره باید به سوی خودم فرابخوانمشان؛ میدانم که ناامیدم نخواهند کرد، برخلاف خدا که از مدتها پیش درد و درمانم بود اما ترجیح داد درد بماند و روی رانتِ ایمانم خط بکشد و مرا به ته صفِ ارباب رجوع تبعید کند و بشوند “به کدامین گناه، ایمانم را کُشتی؟”
9 خرداد 405
دیدگاهتان را بنویسید