به حمام می‌روم و بدنم را محکم کیسه می‌کشم تا ناامیدی‌هایم را دور بریزیم. اما ناامیدی مثل خستگی به تن آدم می‌نشیند و به سبک لمس یک دوست، جذب پوست می‌شود. همین که به درون‌مان نفوذ کند در برابرش شکست می‌خوریم؛ چون ساختار سلولیِ ساده‌لوح ما هر عامل نفوذی را در خود تکثیر می‌کند!

ناامیدی و خستگی دوقلوهای ناهمسانِ جداافتاده از هم‌اند که هیچ‌گاه پیوند خونی‌شان را فراموش نمی‌کنند. ناامیدی اگر ثانیه‌ای بیشتر از حد مجاز طول بکشد خستگی را صدا می‌زند و خستگی اگر به موقع دفع نشود، فرش قرمزی برای برادر دوقلویش پهن می‌کند. راستش ما نمی‌فهمیم اول تن به اسارت کدام‌شان داده‌ایم؛ خستگیِ ناشی از تلاش زیادِ بی‌فرجام به ناامیدی می‌کشانَدمان یا دست‌کشیدن از امید، خسته‌مان می‌کند.

ترتیب هر چه باشد تغییری در مسئله ایجاد نخواهد شد. ما گرفتار شده‌ایم و به حالی آلوده‌شده با همه‌چیز می‌رسیم که “ناامیدی” و “خستگی” ویترین نمایشی آنها خواهد بود. با آنکه می‌دانیم دردمان چیست (شاید هم ندانیم) اما نای تشریح آن را نداریم (خستگی) و می‌دانیم گفتن از آن هم دردی را دوا نخواهد کرد (ناامیدی). پس به دو گزاره‌ی دست‌به‌نقد و موجه تن می‌دهیم تا چیزی برای گفتن داشته باشیم. اما چه فایده؟ وقتی بارها حرف زده‌ایم (خستگیِ ناشی از تلاش زیاد)، تکرار تلاش‌های ناموفق به چه نتیجه‌ی متفاوتی ختم خواهد شد (ناامیدیِ ناشی از تلاش دوباره)؟

چاره‌ای نیست؛ باید اجازه دهیم تا این دوقلوهای همسانِ شیطان‌صفت از ما خسته شوند و ناامید از تسلیم‌شدن مطلق‌مان، دست از سرمان بردارند تا در موعدی دیگر دوباره به ما تجاوز کنند و بار دیگر به حمام برویم و تن‌مان را چنان محکم کیسه بکشیم که …. این متن بار دیگر در مورد حال‌مان صدق کند…

 

21 اردیبهشت 405