چقدر همه‌چیزت اندازه است! از هر زاویه‌ای که به چشم می‌آیی، هنر هندسه آفرینش را می‌فهمم و در تو، هیچ ایرادی به قلاب کمالگرایی‌ام گیر نمی‌کند.

دوست دارم شعر می‌خواندی تا من در کلماتی، دستانم را فرهاد می‌کردم و جای‌جای بدنت، شیرین می‌شد. من چند کوه شعر را زیر و رو می‌کردم تا توجه‌ات جلب می‌شد و اجازه می‌دادی در خواب و بیداری، تنت را با تیشه کلماتم موشکافی کنم تا شاید بفهمم چطور می‌توانی چنین حجم عظیم زیبایی را با خودت حمل کنی.

چطور می‌شود هیچ‌کجای مساحت خصوصی تنت، پَرتی نداشته باشد و همه‌چیز در خداگونه‌ترین حالت ممکن، بوی زندگی بدهد؟ حتی من با مشام نارس‌ام هم با عود دست‌ساز حضورت در شعر مراقبه می‌کنم، برای لحظاتی به خدا می‌رسم و نامت را با اسامی نود و نه گانه‌اش معامله می‌کنم. یقین دارم که معامله‌ای دو سر بُرد است؛ خدا به احسن الخالقین‌اش می‌رسد و اسامی او هم به من؛ تا پیامبری شوم که کتاب آسمانی‌اش روی خطوط بدن تو نقش می‌بندد؛ پیامبری که تو تنها معجزه‌اش باشی و من اولین ایمان‌آورنده‌اش باشم…

وای اگر به معجزه کلماتِ روی تنت پی ببری! شاکی خصوصی شاعری خواهی شد که متهم است دوربین چشم‌هایش روی بدنت زوم شده و تمام پُرتره‌های اندامی‌ات را رصد می‌کند. دفاعیه‌ام جزء این شعر نخواهد بود تا ثابت کنم هم‌چون نقاش پیری که زنانگی جهان را به تصویر می‌کشد تا فرزند احساسش به دنیا بیاید، شاعری رهگذر هستم که برایم زنانگی خدا را به تصویر می‌کشی و گیرنده‌های مرا روی فرکانس عشق تنظیم می‌کنی تا شاید روزی، صدای خدا را بدون هیچ نویزی بشنوم. چه فرقی می‌کند تا آن روز شاکی من بمانی یا نه؛ آن روز تمام جهان صدای خدا را از کلماتم خواهند شنید و برای اولین بار به عشق فکر خواهند کرد؛ همان عشقی که رویای تو نیز هست و به آن خواهی رسید، بدون آنکه عاشق و معشوقی در کار باشد…