همیشه به سادهترین شکل ممکن به سراغم میآمد. گاهی با چای و خرمای نوستالژیک جنوب و یا قهوه و شیرینیهای خانگی همسایه؛ از آن شیرینیهایی که دل آدم برایشان غنج میرود. اما همیشه از آن کم خرید میکرد؛ چون نگران بود پرستو بفهمد ترحم ما از بیتابی دلمان پیشی گرفته و با هر لقمهی شیرینی که به دهانمان میرسد، یاد لقمههایی میافتیم که با مرگ شوهرش سعید، از دهان بچههایش فاصله گرفته بود.
بارها سعی کرد مثل پرستو بپزد، حتی دستور پختش را هم گرفت اما در خروجی نهایی، همیشه چیزی کم بود. همیشه جای خالی طعمی حس میشد که گویی عمداً دستور پخت را رها کرده بود تا حضورش بیشتر حس شود. دل پاک شیرین اجازه نداد حتی یکبار به پرستو شک کند که شاید فوت کوزهگریاش را به ما نگفته تا همیشه شیرینیهایش در دهانمان شیرین بماند و نام ما هم در لیست مشتریانش.
یکبار که جای خالی طعم شیرینیهای زنم بیشتر از همیشه در دهانمان خودنمایی کرده بود، برای اولینبار در زندگی هفتسالهمان، کلافگی وحشیاش بیدار و از قفس رها شده بود. من هم ناخواسته اما قابل پیشبینی، از این غافلگیری تحریککننده لذت بردم! آخر قشنگترین لوندیهای شیرین در کلافگیهای کمیابی پیدا میشود که قطب ناهمنام مردانگیام را با شدت هرچه تمامتر به خود جذب میکند. اینبار اما کامِ ناکامم را در نطفه خفه کردم و با لحن مورد علاقه شیرین فضا را به دست گرفتم: “میدونی چرا هیچوقت شیرینیات مثل پرستو نمیشه؟”. این سوال و جوابش را برای روز مبادا کنار گذاشته بودم. این لحظه، برای هر دویمان روز مباداست؛ برای شیرین و اوج ناراحتیاش و من و اوج شهوتم.
شیرین با کلی مکث و اکراه و در خطاب به دیوار گفت: “چرا؟ لابد مشکل از منِ دیگه”.
موقعیت استراتژیکم روی مبل را تحکیم کردم و با گلویی که بیش از حد مجاز صاف شده بود، به روی منبر رفتم: “نه گلم، چون تو با ذهنت و برای من میپزی و پرستو با قلبش و برای بچههاش. تو برای دلبری کردن و عزیزتر شدن و پرستو واسه زنده موندن.
مزه شیرینات خوبه اما همیشه یه چیزی کم داره که خیلی تو دهنمون به چشم میاد. چون ناخواسته اونا رو با شیرینیای پرستو مقایسه میکنیم. حتی وقتی پرستو بالا سرت بود و نگات میکرد باز طعم تو نارس بود. دلیلشم اینه که تو میدونی اگه شیرینات خوشمزه نشن، هزارتا برگ برنده دیگه داری که واسم رو کنی و دلمو ببری. اما پرستو اینطور نیست؛ بعد از سعید، تنها گزینه زندگیش رو به دست گرفت و مثل یه سینهسرخ از نو شروع کرد. یه بار سعید تو مستی بهم گفت که پرستو از همهنظر زن خوبیه و واقعاً دوستش داره، اما فقط بلده شیرینی بپزه. میگفت دستپخش معمولیه، خونهداریش معمولیه، مهارت ویژه و عجیبی نداره اما همیشه شیرینیاش بهترین و آخرین برگ بازیش بودن که مطمئن بود نتیجه رو عوض میکنه. واسه همین همیشه صدشو واسه پختشون میذاره”.
میخواستم ادامه دهم اما دیدم که کمکم آشپزخانه را به طعم شیرینیهای پرستو واگذار میکند و به سمت من پناه میآورد؛ طوری که گویی اگر از شیرینی بیزار نشده باشد، لوازم پختش را برای همیشه به دیوار آشپزخانه آویزان کرده است.
پس من هم ادامه دادم تا تیر شلیک شدهی سرگردان در هوا را به مقصد برسانم.
“سعید و پرستو بعد از ما ازدواج کردن اما قبل از ما با هم رابطه داشتن. همون وقتا یه بار از ذوقش شیرینیهای پرستو رو اورد که منم بخورم. نمیگم بد بودن اما مثل جوونه کوچیک یه درخت بالغ، ذرهای مینیاتوری از طعم الانشون رو داشتن. چند سال بعد که برای تولد سعید رفتیم خونهشون و بعد از مدتها شیرینیهای پرستو رو دیدم، بلافاصله سادگیشون رو شناختم و یکی برداشتم. شوکه شدم. پرستو همون پرستو بود، شیرینیه هم که همونه، پس این طعم چیه؟ از سعید که پرسیدم، لبخند زد و به پرستو اشاره کرد که توی آشپزخونه قهوه درست میکرد. با تعجب، دوباره به سعید نگاه کردم و با حرکت سر و لبم پرسیدم یعنی چی؟ اینبار گفت با دقت نگاه کن. منم با دقت به پرستو نگاه کردم و اینجا بود که برای اولینبار، زن رو فهمیدم و به چشم دیدم که هیچچیز جلودار ترکیب زن با عشق نیست؛ مخصوصاً زنی که کوچیکترین جلوههاش دیده و بوسیده میشه.
تولد سعید بود اما اوج خوشحالی رو میشد تو صورت زنش دید. لبخندش با احتمالاً آهنگی که زیر لب زمزمه میکرد ترکیب جذاب بالاتنهاش شده بود و حرکات پایینتنهاش هم نم ظریفی از رقصی یواشکی داشت. توی اون یه وجب آشپزخونه طوری حرکت میکرد به سبکی یک پَر و فرزی یه قناری. انگار تمام زمین و زمان در اون لحظه در تسلطش بودن و ما هم کوچکتر از اون بودیم که اتصالش به سعید رو مختل کنیم.
اون موقع اوایل زندگی متاهلیمون بود و به حرفای سعید با دقت گوش میکردم. فهمیدم شیرینی خاص پرستو، به خاطر تغییر مواد اولیه یا روش پختش نبود، پرستو با هر بار آشپزیش، یعنی با هر بار رو کردن تمام چیزی که تو آستین زنونهاش داشت و در هیچ زن دیگهای به دست سعید نمیرسید، شوهرش رو دوباره و دوباره مثل روز اول به دست میورد؛ عشق سعید، نگاه سعید، بدن سعید و این شده بود همون فرمول مخفی شیرینیاش که نمیشه طعمش رو با هیچچیز دیگهای تجربه کرد”.
میخواستم ادامه دهم، چون این موضوعات همیشه حالم را خوب میکند اما وقتی فکر شیرین را دیدم که دیگر پیش من نیست، ادامه ندادم و به بهانه سیگار، صحنه را ترک کردم. این دفعه، بیشتر از همیشه طولش دادم و حتی خودم را مجبور کردم دو نخ پشت سر هم بکشم تا شیرین، فرصت بیشتری برای فکر کردن داشته باشد. اما برخلاف انتظار و به خاطر محدودیتهای مثانه، از هوای پاییزی بالکن دل کندم و برگشتم. صدای دوش حمام یعنی حرفهای من بیشتر از تصورم روی شیرین تاثیر گذاشته بود و این وقتها فقط نشستن روی کف حمام و سقوط آبشارمانند آب روی سری که در شُرف انفجار است، ناراحتی یا کلافگیاش را فروکش میکند.
پس فقط باید اجازه میدادم تا به تنظیمات کارخانه برگردد و بعد به سراغش بروم و ضمن انجام وظایف زناشویی، من هم از هنرم برای نزدیکتر کردنم به او استفاده کنم. داشتم احساساتم را گرم و آماده میکردم که ناگهان خودش به سراغم آمد؛ خودش که نه، اثر شیرین در انتظارم بود. چیزی که همیشه در او دوست داشتم، همان سادگی شیرین و جذابیت دوستداشتنی یک زن که با شیوه مخصوص شیرین من اجرا میشد.
هیچوقت از شیرینم انتظار پرستو یا الهه یا سمیرا شدن نداشتم اما عاشق سادگی کارهای زنانهاش و طعم خوراکیهای سادهاش بودم، دقیقاً مثل همین بشقاب میوههای تکه شده که در شاهنشین زنده شده بود و شربت آبلیمویی که به خاطر قصور من در خرید لیموی تازه، با یک برش خیار تزئین شده بود. میدانم در یخچال، چیزی بیشتر از این نداشتیم که در کسری از ثانیه تهیه کند اما هنر او، درست کردن سریع بهترین و کاملترینها از کمترینهاست.
من همیشه در رفتارهای شیرین به دنبال نمادها هستم تا با حل معمایی ساده، بفهمم کدام کار را برای من و با عشق انجام داده و چه حرف ناگفتهای با من دارد. مثلاً نکته ظریف این ظرف، دو چنگال نیمه روی هم بود با این پیام:” این یه نشونه است احسان، یه یادآوری برای اینکه همیشه مرد باید پشت و پناه زنش باشه”.
این حرفها، این پیامهای مخفی که از بازیهای زن و شوهری ما بودند و جرقهی شروع یا چاشنی دلبری و معاشقهی پس از آن، حرفهای سعید را به یادم میانداخت:” اینکه باید زنها رو بفهمیم، اونا را با عشقمون ترکیب میکنیم تا حضورشون در زندگیمون طعمی مثل شیرینیهای پرستو داشته باشه”. پس من هم برای لذت بردن از طعم شیرینیهای شیرین، درخواست مثانه را با احترام رد کردم و به قلب و معدهام پاسخ مثبت دادم و بیمعطلی چنگال خودم را برداشتم و دست به کار شدم، همان چنگال زیرین.
روی زمین با هنر زنم خلوت کرده بودم. هر تکه از طعم همیشگی خیار و موز و میوهها را طوری به دندانهایم میسپردم تا حس کنم چطور یک طعم تکراری میتواند شیرینیهای پرستو را در خانهی من شکست دهد. من همیشه دلم برای سادگیهای شیرین غنج میرود و تا به حال جای هیچ طعمی هم در آنها خالی نبود…
- راوی قصه: احسان خواجوی
- نسخه روایت: اول
- تاریخ روایت: هفت تیر هزار و چهارصد و سه
- تعداد کلمات: 1333 عدد
- منبع عکس: آرشیو شخصی

دیدگاهتان را بنویسید