سال‌هاست که تنها زندگی می‌کنند. تنها که نه، مادر و دختری که در زیر سقف انتظار بزرگ می‌شوند؛ انتظاری دردناک‌تر و سخت‌تر از حرف مردم، اما شیرین چون کودکی لیلا. اینجا شهر کوچکی‌ست که آدم‌هایش، سرگرمی خود را از بین اهالی محل انتخاب می‌کنند و این دو نفر سال‌هاست بار تفریح چند محله را به دوش می‌کشند.

لیلا کوچک بود که پدرش مثل همیشه رفت اما برخلاف همیشه بازنگشت. لیلا با این تناقض بزرگ شد در تمام این سال‌ها، مادرش در کوچه، در آخرین جایی که شوهرش را به چشم دیده بود، دستانش را گرفته بود و با لبخندی بدرقه‌اش کرده بود می‌ایستاد تا فرصت استقبال از مردش را از دست ندهد. بیست سال از آن لحظه گذشته اما مگر عشق، زمان می‌فهمد؟ بیست سال پیش شوهرش، پدر لیلای کوچک دقیقاً مثل هر روز از خانه خارج شد تا به سر کار برود. دل زنانه مادر لیلا بی‌تاب شد و دلتنگ، با عجله چادر به سر شد و صدا زد “احمد صبر کن”. احمد صبر کرد و سال‌هاست بغض آن “صبر کن” گلویش را فشار می‌دهد: ” خدایا کاش می‌گفتم احمد نرو. یا احمد بمون، یا هر چیز دیگه‌ای که تو خونه نگهش می‌داشت…”

به لیلا می‌گفت پدرت برای کار خیلی مهمی به خارج رفته و روزی برمی‌گردد. لیلا تا چند سال اول بی‌پدری، با دلتنگی قانع می‌شد اما زمانی که شهود زنانه در تن نوجوانش به آرامی شکل می‌گرفت، دریافت که رفتن پدرش با یک نقطه به پایان رسیده است؛ پدر رفت.

سال‌هاست که هیچ تلاشی این دو نفر را به گمشده زندگی‌شان نرسانده و هیچ پاسخی بر تن سوال بزرگشان اندازه نشده است. آنها فقط رفتنش را پذیرفتند، اما هیچگاه تن به نیامدنش ندادند:

«حتماً سیمین مشکلی داشته که شوهرش ولش کرد»

«شنیدم آقا احمد یه زن دوم داشته و با اون گذاشته رفته»

«بیچاره لیلا. معلوم نیست زنیکه چه کِرمی ریخته که شوهرش بچه‌شو ول کرد و رفت»

«کاش حداقل جنازشو پیدا می‌کردن که یه وجب خاک واسشون می‌موند»

سیمین در تمام این بیست سال، فقط جای مادر لیلا را پر کرده بود. می‌گفت :«بابات که نمرده من بخوام واست پدری کنم. برمیگرده».

«پس کی برمیگرده مامان؟ تو مدرسه همه راجب شغل باباشون حرف زدن…»

«قربونت بشم گریه نکن. زندگی همیشه ساده نیست. گاهی مجبور میشیم از هم دور بشیم، گاهی هم نزدیک. مهم اینه که هیچوقت اسیر فاصله نشیم».

«یعنی چی؟»

«یعنی وقتی عاشق کسی باشی، چه پیشت باشه و چه نباشه همیشه تو قلبته. پس فکر کردی چرا هنوز اسم بابات تو شناسنامه منه؟!»

هر سال، تعداد این مکالمات مادر و دختری کمتر می‌شد، همانطور که مردم از آن سوژه تکراری دست می‌کشیدند. اما یک چیز به قوت روز اول باقی مانده بود: قرار هر روز عصر سیمین با کوچه و انتظار برای شوهری که از راه برسد.

«بابا امروزم نیومد؟»

«نه فدات شم، اما به دلم اومده که خیلی زود برمیگرده. حتماً میاد. غذاتو بخور عشقم».

بیست سال، زمان زیادی برای انتظارهای یک‌طرفه است. رُس آدم را می‌کشد اما حریف عشق نخواهد شد. پدر نیامد، مادر مُرد اما اگر هر روز عصر، حوالی ساعت شش از کوچه “تقدیر” عبور کنیم، لیلای زیبا را خواهیم دید که با اطمینان از نیامدن مادر، چشمان مردد اما امیدوار خود را به آمدن پدر دوخته است. عاشق کسی که باشیم، همیشه در قلبمان خواهد بود. لیلا عاشق پدرش است یا بدین شکل، عشق خود به مادرش را زنده نگه می‌دارد؟

داستان کوتاه انتظار

  • راوی قصه: احسان خواجوی
  • نسخه روایت: اول
  • تاریخ روایت: سی و یک مرداد هزار و چهارصد و سه
  • تعداد کلمات: 552 عدد
  • منبع عکس: اینستاگرام آوین سمیعی (avinsamiee@)