«اگر درد از بدنت بیرون نرفت، این تویی که باید بیرون بروی». شاید این جمله از فریدا کالو، عصاره زندگیاش باشد. کسی که از کودکی با سیل ویرانگر دردهای جسمی مواجه شد و زخمهای بیشتر در جوانی – که سرانجام او را پیش از پنجاه ساله شدن به زیر خاک کشیدند – عجیبتر از آن است که نتوان به حقیقت وجود آن شخص مبارز، شک کرد.
فریدا کالو زنی هنرمند، نقاشی جسور و شاید اسطورهای برای همزیستی اجباری با هیولای درد (توصیف خودش از دردها) است که با نثر شاهکار اسلاونکا دراکولیچ، داستان زندگیاش در یک کتاب کوچک خلاصه شد. قطعاً برای هر جای زخم روی بدنش، هر زخم روحش اگر یک کتاب نه، یک فصل میشد نوشت اما ساختار بدون فصلبندی این کتاب، بیان مستقیم نوشتههای فریدا در جای درست، گریز به چرایی و چگونگی تولد هر نقاشی – نسخه مصور از دردهای جسمی و روحی فریدا – جذابیت تلخ و دردناکی را برای مخاطب به همراه خواهد داشت.
فریدا، تا آخرین لحظه عمر با جای زخم دهها عمل جراحی، اندام پوسیده و قطع شده و روحی چندپاره به سر برد و پناهش به نقاشی و عشق استاد، فقط سالهای تحمل او را تمدید کرد؛ به طوری که روی دیگری از مبارزه با چالش درد و ادامه زندگی را نشانمان داد. او چنین گفت: «زمانی که درد خارج از حد توانت باشد، امید تنها داراییات می شود». اما این امید را نه در نقاشیهایش، بلکه در زندگیاش به تصویر کشید…
پ.ن: اسم این کتاب، تختخواب فریدا بوده که احتمالاً بنا به ملاحظات اداری، به رویای فریدا تغییر پیدا کرد. Frida’s Bed اسمی بسیار هوشمندانه است که هم به زندگی خصوصی او اشاره میکند و هم سالهای زیادی را که به دلیل بیماری، روی تخت خوابیده بود…
دیدگاهتان را بنویسید