با ذهنی که در صندوقچههای کودکیمان در پی پاسخ میگشت، کنار هم قدم میزدیم. فضای ناچیز اتاق در بیکرانی فکرهایمان به چشم نمیآمد. انگار برای گذر از زمان و مکان، باید چنان در خود فرو میرفتیم تا رگههای پاسخ یک سوال را پیدا کنیم: “اگر قرار بر دوستداشتهشدن و قضاوت نبود، چه در من تغییر میکرد؟”
تغییر گاهی بیشتر از زخمهای کودکی ترس دارد؛ اما همیشه ترس از گوشههای ناپیدایش به بیرون میریزد، زمینْ زیر پایمان میلغزد، سُر میخوریم و به همهچیز دوباره فکر میکنیم. مثلاً به پاسخهایی که یکبهیک از دل کاغذهای بیخبر از همهچیز بیرون میریختند. ما نظارهگران پاسخهایی بودیم که سرنخشان را در چند ترس و یک نفر دنبال میکردیم. مثلاً وقتی پاسخی گفت: “همهچیزم زیر سوال میرفت“، سرهایمان در یقه فرو رفت تا به همهچیزِ کسی فکر کنیم. بیآنکه به نتیجه برسیم، شگفتی پاسخ بعدی، افسار ذهنمان را به دست گرفت: “آزاد میشدم“. ما ترسهایی را احساس میکردیم که آزادی، ریسمان مشترک همهشان بود. ریسمانها را به هم وصل میکردیم تا به خودنمایی کاغذ سوم رسیدیم: “جلب توجه میکردم“. آدمها همینقدر زیبا، عمیق و ناشناختنیاند. انگار از هر زاویهای که نگاهشان کنیم، هزار زاویهی دیگر باقی میماند. باید دست از تقلای شناخت برداریم و دل به ناشناختگی آدمها دهیم؛ همانطور که پاسخ بعد از آن حرف زد: “احتمالاً اینقدر تقلا نمیکردم“. احتمال و تغییر، وقتی در پی هم میآیند مقابل یکدیگر میایستند. انگار هرکدام در تقلای دیکتهکردن خودش به دیگریست. چیزی شبیه پاسخ پنجم که گفت: “با هر کس بهاندازهی لیاقتش رفتار میکردم“.
هیچ پاسخی در هیچ ذهنی نمیتوانست زودتر از موعدِ بازشدن کاغذهای محرمانه پدیدار شود. کلمات هر کاغذ چنان عمیق و صریح از یک «خود» حرف میزد که انگار بینقابترین نسخهی آن «خود» را نشان میداد. شاید به همین خاطر کسی از نمایش چهرهی واقعی خود نوشته بود: “آرایش نمیکردم“. کداممان به حذف تکرارهای بدیهیِ روزمره به چشم یک تغییر فکر کردهایم؟ شاید اگر با صلابت بیشتری با فکرهای ناخواستهمان مواجه شویم، جای بیشتری برای فکرهای جدید باز شود. مثلاً من ناخواسته به این فکر میکردم که کداممان به چه فکر میکرد که نوشته بود: “با آدمها محکمتر حرف میزدم“. محکم، مثل درِ صندوقچههای کودکیمان که باید با فشار باز شوند، خاک ازشان بیرون بریزد و نیز رازهایی که برای خودمان هم فاش نشده بودند. گاهی رازها در صندوقچههای تودرتویی در انتظارماناند که ارثیهی خانوادگیمان است. خانواده، پاسخ هشتم به تغییر در یک نفر بود: “رفتارم با پدر و مادرم تغییر میکرد“.
همهمان اینچنین خودمان را روی تن بکر کاغذ خالی کردیم و سپس در کالبدشکافی یک جمله، موی ترسها را از ماست کلمات بیرون میکشیدیم. اما من در تمام این مدت به چیز دیگری هم فکر میکردم؛ نه به تغییر، بلکه به ترسی که خودِ سوال در من افشا کرده بود. ترسی آنی و ناخواسته از احتمال دوستداشتهنشدن توسط کسی که از مدتها پیش در جهان ادبیاتم پذیرایم شده بود. واقعیتِ این ترسِ خیالی، بارِ امانت پاسخ من را دیرتر از همه به دوش کاغذ سپرد: ” عزلتنشین میشدم…”.
– برگرفته از یک جلسهی گروهدرمانی
17 شهریور 405
دیدگاهتان را بنویسید