چای لبخندت به تن خستگی‌ام نشست؛ گرچه کافی نبود و خسته‌ترم کرد. من باید بیدارتر باشم تا بیش از این در سیاهی سایه‌ای فرو نروم که در گاه‌های شبانه‌روزی‌ام جا خوش کرده است.

وقتی نگاه می‌کردی و چشم‌هایت خاطراتِ نداشته‌ام را ورق می‌زد، به تلخی قوی‌تری محتاج شدم. من چند هزار روزِ اخیرم را نبش قبر کردم اما خاطره‌ی هیچ نگاه مستقیم لبخندناکی در آن نبود؛ یا مثلاً رقصی که در آن لمس دست‌ها نقطه‌ی اتصال روح شود و مرز تن‌ها را در هم ادغام کند.

وقتی تمام وجودمان در یک آشوب زمین‌گیر شده است، ایستادن و رقصیدن سخت‌ترین کار دنیا خواهد شد. می‌دانم این سختی، بازی کلیشه‌ای زندگی‌ست که باید اجرا و تمام شود، بگذرد و بگذرم تا شاید مثل هر بار، چیزی در من به جهانِ درک و کلمه قدم بگذارد و دلخوش شوم که اگر احتیاجم بی‌پاسخ مانده بود، چیز دیگری در من جوانه زده است؛ و این امید که شاید ثمره‌ی شیرین آن در انتظارم باشد.

من در روزهایی که لباس ضعف پوشیده‌ام، آینه‌ی تویی شدم که جز نگاه و لبخندی لطیف، تعریف دیگری نداشتی. چه بر من گذشت که در تانگوی موسیقی و حس، پا به پایت آمدم تا نقش همراهی‌ام ادا شود؟ هر آن دم که عمل در دست من بود، تمنای تمام‌کردن و نشستن در من فریاد می‌زد. اما نشستن در زمانه‌ی دویدن، مرگی زودتر از موعد را نزدیک خواهد کرد. من باید آنقدر راه بروم تا به جایی برسم که از خودم دور و به خویش‎‌ام نزدیک باشد؛ اما زمینِ بازی‌ام عجیب ناچیز است و دستان‌ام کوتاه‌تر از فاصله‌ی زمین تا آسمان.

مهم نیست از چه و چرا و برای که می‌نویسم؛ نوشتن یعنی چیزی در من هست که باید شنید و محترم‌اش شمرد، حتی اگر نخواهم باشد…

 

20 مهر 405