هنرمند به چیزهایی میپردازد که با کلمات قابل بیان نیستند. رماننویس چیزهایی را با کلمات میگوید که با کلمات نمیتوان گفت.
اورسولا کی لوگویین / نویسنده
هنرمند به چیزهایی میپردازد که با کلمات قابل بیان نیستند. رماننویس چیزهایی را با کلمات میگوید که با کلمات نمیتوان گفت.
اورسولا کی لوگویین / نویسنده
همیشه به سادهترین شکل ممکن به سراغم میآمد. گاهی با چای و خرمای نوستالژیک جنوب و یا قهوه و شیرینیهای خانگی همسایه؛ از آن شیرینیهایی که دل آدم برایشان غنج میرود. اما همیشه از آن کم خرید میکرد؛ چون نگران بود پرستو بفهمد ترحم ما از بیتابی دلمان پیشی گرفته و با هر لقمهی شیرینی که به دهانمان میرسد، یاد لقمههایی میافتیم که با مرگ شوهرش سعید، از دهان بچههایش فاصله گرفته بود.
بارها سعی کرد مثل پرستو بپزد، حتی دستور پختش را هم گرفت اما در خروجی نهایی، همیشه چیزی کم بود. همیشه جای خالی طعمی حس میشد که گویی عمداً دستور پخت را رها کرده بود تا حضورش بیشتر حس شود. دل پاک شیرین اجازه نداد حتی یکبار به پرستو شک کند که شاید فوت کوزهگریاش را به ما نگفته تا همیشه شیرینیهایش در دهانمان شیرین بماند و نام ما هم در لیست مشتریانش.
یکبار که جای خالی طعم شیرینیهای زنم بیشتر از همیشه در دهانمان خودنمایی کرده بود، برای اولینبار در زندگی هفتسالهمان، کلافگی وحشیاش بیدار و از قفس رها شده بود. من هم ناخواسته اما قابل پیشبینی، از این غافلگیری تحریککننده لذت بردم! آخر قشنگترین لوندیهای شیرین در کلافگیهای کمیابی پیدا میشود که قطب ناهمنام مردانگیام را با شدت هرچه تمامتر به خود جذب میکند. اینبار اما کامِ ناکامم را در نطفه خفه کردم و با لحن مورد علاقه شیرین فضا را به دست گرفتم: “میدونی چرا هیچوقت شیرینیات مثل پرستو نمیشه؟”. این سوال و جوابش را برای روز مبادا کنار گذاشته بودم. این لحظه، برای هر دویمان روز مباداست؛ برای شیرین و اوج ناراحتیاش و من و اوج شهوتم.
شیرین با کلی مکث و اکراه و در خطاب به دیوار گفت: “چرا؟ لابد مشکل از منِ دیگه”.
موقعیت استراتژیکم روی مبل را تحکیم کردم و با گلویی که بیش از حد مجاز صاف شده بود، به روی منبر رفتم: “نه گلم، چون تو با ذهنت و برای من میپزی و پرستو با قلبش و برای بچههاش. تو برای دلبری کردن و عزیزتر شدن و پرستو واسه زنده موندن.
مزه شیرینات خوبه اما همیشه یه چیزی کم داره که خیلی تو دهنمون به چشم میاد. چون ناخواسته اونا رو با شیرینیای پرستو مقایسه میکنیم. حتی وقتی پرستو بالا سرت بود و نگات میکرد باز طعم تو نارس بود. دلیلشم اینه که تو میدونی اگه شیرینات خوشمزه نشن، هزارتا برگ برنده دیگه داری که واسم رو کنی و دلمو ببری. اما پرستو اینطور نیست؛ بعد از سعید، تنها گزینه زندگیش رو به دست گرفت و مثل یه سینهسرخ از نو شروع کرد. یه بار سعید تو مستی بهم گفت که پرستو از همهنظر زن خوبیه و واقعاً دوستش داره، اما فقط بلده شیرینی بپزه. میگفت دستپخش معمولیه، خونهداریش معمولیه، مهارت ویژه و عجیبی نداره اما همیشه شیرینیاش بهترین و آخرین برگ بازیش بودن که مطمئن بود نتیجه رو عوض میکنه. واسه همین همیشه صدشو واسه پختشون میذاره”.
میخواستم ادامه دهم اما دیدم که کمکم آشپزخانه را به طعم شیرینیهای پرستو واگذار میکند و به سمت من پناه میآورد؛ طوری که گویی اگر از شیرینی بیزار نشده باشد، لوازم پختش را برای همیشه به دیوار آشپزخانه آویزان کرده است.
پس من هم ادامه دادم تا تیر شلیک شدهی سرگردان در هوا را به مقصد برسانم.
آدمهای خوشبخت، سرگذشت ندارند.
آگاتا کریستی / نویسنده
روایتی از سیاهی بشر و تباهی اخلاق؛ آن سوی کاملاً متناقض با گرایشات معنوی من که با کلام ادبیات جذاب عرب، به تصویر کشیده شد.
مرگ نور، مرگ روحانیت بشرِ قدرتطلب و خودکامه، مرگ مظلومیت فراموششوندهی انسانها و زهر تلخ سیاست جبار در شیرینی بالقوه زندگی در صلح است.
آنچه در مرگ نور تجربه کردم، همان فشار خفهکننده سلولهای کوچک زندانیان سیاسی بود که همچون تابوتی به ابعاد یک کودک، فقط مجال تنفس را مهیا میکرد؛ گرچه درد اصلیِ پایانِ این روایتِ آمیخته با واقعیت، چشمهای تازه آزاد شدهای بود خیره به حذف بنای زندان و شکنجهها و مرگهایش، صاف کردن خاک آغشته به خون آن و کاشت چند نخل برای انکار وجود افرادی چون او، که روزی طالب مرگ و آزادی بودند…
رمان نوعی تامل در هستی از خلال شخصیتهای تخیلی است.
میلان کوندرا / نویسنده
یک شهر کوچک برفی، جداافتاده از کلانشهرها و مردمی که هویتشان به چیزی غیر از شناسنامه و فرهنگ و ملیت پیونده خورده است؛ هاکی.
هاکی برای شهر خرس، چیزی فراتر از ورزش و رقابت، بلکه نماد مبارزه، استقامت و وجود داشتن است. هاکی، مردم شهر را به هم میرساند و و نوجوانها را به پیرانی وصل میکند که آنطور که باید، از هاکی کام نگرفتهاند.
هاکی در شهر خرس، همتها را جمع و ارادهها را جزم میکند تا روایت اصلی شکل بگیرد: زندگی، آدمها، درست و غلط، ترس و شجاعت، دوستی و وفاداری و هر مفهومی که در زندگی فردی و جمعی انسانها وجود دارد و میتواند نماد هویت هر یک از ما باشد.
جذابیت این کتاب برای من فارغ از نثر و مضمون اثر، فضای به تصویر کشیده شده از بُعد درونی شخصیتها و کنشهای بین آنها بوده که سبب شد یکی از عمیقترین تجربههای همذاتپنداریام با جهان یک کتاب رقم بخورد؛ من هم جزئی از ساکنین شهر خرس بودم که تمام شخصیتها را از نزدیک میشناختم، با خندههایشان میخندیدم و با غصهها و شکستهایشان حسرت میخوردم و به هاکی بیشتر از هر چیز دیگری اهمیت میدادم؛ تا آنکه برای اتفاق آخر داستان – سرنوشت تیم هاکی شهر – آهی عمیق و فراموشنشدنی را تجربه کردم که بعد از سالها، همچنان با من است؛ چیزی مثل همان رقابت غمبار ایران و آرژانتین در جام جهانی 2014…
نوشتن را بیش از همه زمانی دوست دارم که یک شخصیت، اختیار امور را به دست میگیرد.
رابرت بنتون / فیلمنامهنویس
کپی رایت © 2026 راویچه؛ احسان خواجوی