یک شهر کوچک برفی، جداافتاده از کلانشهرها و مردمی که هویتشان به چیزی غیر از شناسنامه و فرهنگ و ملیت پیونده خورده است؛ هاکی.
هاکی برای شهر خرس، چیزی فراتر از ورزش و رقابت، بلکه نماد مبارزه، استقامت و وجود داشتن است. هاکی، مردم شهر را به هم میرساند و و نوجوانها را به پیرانی وصل میکند که آنطور که باید، از هاکی کام نگرفتهاند.
هاکی در شهر خرس، همتها را جمع و ارادهها را جزم میکند تا روایت اصلی شکل بگیرد: زندگی، آدمها، درست و غلط، ترس و شجاعت، دوستی و وفاداری و هر مفهومی که در زندگی فردی و جمعی انسانها وجود دارد و میتواند نماد هویت هر یک از ما باشد.
جذابیت این کتاب برای من فارغ از نثر و مضمون اثر، فضای به تصویر کشیده شده از بُعد درونی شخصیتها و کنشهای بین آنها بوده که سبب شد یکی از عمیقترین تجربههای همذاتپنداریام با جهان یک کتاب رقم بخورد؛ من هم جزئی از ساکنین شهر خرس بودم که تمام شخصیتها را از نزدیک میشناختم، با خندههایشان میخندیدم و با غصهها و شکستهایشان حسرت میخوردم و به هاکی بیشتر از هر چیز دیگری اهمیت میدادم؛ تا آنکه برای اتفاق آخر داستان – سرنوشت تیم هاکی شهر – آهی عمیق و فراموشنشدنی را تجربه کردم که بعد از سالها، همچنان با من است؛ چیزی مثل همان رقابت غمبار ایران و آرژانتین در جام جهانی 2014…